چیزی وسیع و تیره و انبوه
چیزی مشوش چون صدای دوردست روز
بر مردمکهای پریشانم
می چرخد و می گسترد خود را
شاید مرا از چشمه می گیرند
شاید مرا از شاخه می چینند
شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد میبندند
شاید...
دیگر نمیبینم
تولدی دیگر_فروغ فرخزاد
حیوانک از تنگ آبش جدا شد و کنون میهمان گرمای زمین است. از عطش، باله هایش را تکان تکان میدهد اما دیگر با جریان آب به جلو رانده نمیشود. توهم وجود آب. پولک هایش دیگر مرطوب و جلاداده نیستند و حالا با تابش خورشید روبه فرسودگی اند. زیر چشمهای زرد رنگش گود افتاده. بلاخره آب شش هایش از کار میوفتند. چشهایش را باز و بسته میکند تا بتواند برای آخرین بار فقط دوباره «دیدن» را حس کند؛ اما تا همه چیز برایش واضح شود، آخرین نفسش را بیرون میدهد و؟ تمام. حال دیگر قرار نیست توده ی سرخی در تنگ ول بچرخد و فضایی را اشغال کند. قیمت غذا دادن به ماهی ها با مرگش کمتر میشود. دیگر از پشت شیشه به انتظار چیزی نمی نشیند. دیگر صدای قژ قژ دریچه های قلبش مورد آزارش نیست. اما مرگ، برای او هیچوقت به معنای رهایی کامل نبود. مرگ در نظرش، تنها به معنای در رفتن از گیر و گرفتاری های زندگی بود. تا اوضاع کمی سخت میشد، تا درک چگونه گذشتن لحظات برایش مشکل میشد، تا حس انزجار از بودن امانش را می برید به فکر مرگ می افتاد. شاید هم دلیل مرگ او، همین نا شکیبایی و نساختن ها بود. انعطافی که باید میداشت و نداشت، امید کافی ای که باید قلبش را در بر میگرفت و و نگرفت، روابط اندکش با ماهی های دیگر، که باید خوب پیش میبردش ولی نبرد. کمی احساس تعلق، بال زدن هایش در آب، که حاصلی نداشت جز غرق شدن و ایجاد تشویش در وجودش. دلیل این نرسیدن ها و نبود اینها در زندگی اش خود او بود که کنون در میانه های خاک، جسم بی جانش با کرم های خاکی سلام و احوال پرسی میکند و روحش سوی دنیایی دیگر به پرواز است. دنیایی که از اینجا به آن فرار کرد. ارزشش را داشت؟