حیوانک از تنگ آبش جدا شد و کنون میهمان گرمای زمین است. از عطش، باله هایش را تکان تکان میدهد اما دیگر با جریان آب به جلو رانده نمیشود. توهم وجود آب. پولک هایش دیگر مرطوب و جلاداده نیستند و حالا با تابش خورشید روبه فرسودگی اند. زیر چشمهای زرد رنگش گود افتاده. بلاخره آب شش هایش از کار میوفتند. چشهایش را باز و بسته میکند تا بتواند برای آخرین بار فقط دوباره «دیدن» را حس کند؛ اما تا همه چیز برایش واضح شود، آخرین نفسش را بیرون میدهد و؟ تمام. حال دیگر قرار نیست توده ی سرخی در تنگ ول بچرخد و فضایی را اشغال کند. قیمت غذا دادن به ماهی ها با مرگش کمتر میشود. دیگر از پشت شیشه به انتظار چیزی نمی نشیند. دیگر صدای قژ قژ دریچه های قلبش مورد آزارش نیست. اما مرگ، برای او هیچوقت به معنای رهایی کامل نبود. مرگ در نظرش، تنها به معنای در رفتن از گیر و گرفتاری های زندگی بود. تا اوضاع کمی سخت میشد، تا درک چگونه گذشتن لحظات برایش مشکل میشد، تا حس انزجار از بودن امانش را می برید به فکر مرگ می افتاد. شاید هم دلیل مرگ او، همین نا شکیبایی و نساختن ها بود. انعطافی که باید میداشت و نداشت، امید کافی ای که باید قلبش را در بر میگرفت و و نگرفت، روابط اندکش با ماهی های دیگر، که باید خوب پیش میبردش ولی نبرد. کمی احساس تعلق، بال زدن هایش در آب، که حاصلی نداشت جز غرق شدن و ایجاد تشویش در وجودش. دلیل این نرسیدن ها و نبود اینها در زندگی اش خود او بود که کنون در میانه های خاک، جسم بی جانش با کرم های خاکی سلام و احوال پرسی میکند و روحش سوی دنیایی دیگر به پرواز است. دنیایی که از اینجا به آن فرار کرد. ارزشش را داشت؟
بیگانه.
حیوانک از تنگ آبش جدا شد و کنون میهمان گرمای زمین است. از عطش، باله هایش را تکان تکان میدهد اما دیگ
دست میزنم، پا میزنم
دل رو به دریا میزنم
گاهی به پس، گاهی به پیش
گاهی هم درجا میزنم
هدایت شده از Paroxetine
برای دائمالنگران
قانون "خاموشی کابین هواپیما" (استرالیا)
خلاصه: استفاده از هدفون در پروازهای داخلی استرالیا در زمان بستن کمربند ایمنی ممنوع است.
دلیل شگفتانگیز: بعد از سقوط یک هواپیما در ۱۹۹۶، بازماندگان گفتند اخطار خلبان را نشنیدند چون هدفون داشتند. حالا قانون میگوید در شرایط اضطراری (تurbulence شدید، فرود ناگهانی) حتی اگر هدفون در گوش باشد، باید یک گوش آزاد باشد. جریمه: ۲۵۰ دلار.