آفتابا چه خبر؟
این همه راه آمده ای
که به این خاک غریبی برسی؟
ارغوانم را دیدی سر راه؟
مثل من پیر شده است؟
چه به او گفتی ؟
او با تو چه گفت؟
نه! چرا میپرسم
ارغوان خاموش است
دیرگاهیست که او خاموش است
آشنایان زبانش رفته اند
ارغوان…
ویران است
هر دومان ویرانیم…
روزها رفتند و من ديگر
خود نميدانم كدامينم
آن مغرور سر سخت مغرورم
يا من مغلوب ديرينم ؟
بگذرم گر از سر پيمان
ميكشد اين غم دگر بارم
مي نشينم شايد او آيد
عاقبت روزی به ديدارم
هدایت شده از Sprezzatura
وطنم... گویی بانویی است که بر بستر بیماری افتاده، اما هنوز در چشمانش آن شرارههای زندگی موج میزند. در پس این چهرهی زرد و رنجور، زیباییای نهفته که فقط چشمهای شیفته میتوانند آن را ببینند.
هنوز هم میتوانی در شفقِ شامگاهانِ کوهستانهایش نفس بکشی. آن نفسهایی که بوی خاکِ خیس و علفهای تازه میدهد. نفسهایی که ریهها را پر میکند از یادگارهای فراموش شده. کوهها مانند پیکرهای غولآسای خفتهاند که قرنهاست نگهبان این جغرافیای پرآشوب بودهاند.
هنوز هم میتوانی در کوچههای پیچ در پیچ شهرهای قدیمی گم شوی. همانجا که دیوارهای کاهگلی، رازهای چند نسل را در سینه حبس کردهاند. هر سنگ فرش، زیر پای رهگذران، قصهای دارد از عشق و رنج و مرگ. باد که میوزد، انگار زمزمهی حافظ و سعدی را از لابهلای درختان کهنسال میشنوی.
دریایش... آبی عمیق و مرموز. مانند چشمی گریان که آسمان را در خود منعکس میکند. موجهایش بر ساحل میشکنند و با هر ضربه، گویی اشعاری کهن را زمزمه میکنند. ماهیگیران پیر، با قایقهای فرسودهشان، هر صبح به آغوش این دریا میروند؛ گویی به دیدار معشوقی ابدی میروند که همیشه میگیرد و پس میدهد.
و مردمانش... آری، مردمانش. با آن چهرههای گندمگون و چروکخورده از آفتاب و سختی. در دلهایشان گاهی کینه میجوشد و گاهی عشق. مثل همهی آدمیان. اما در عمق نگاههایشان، مهربانی غریبی نهفته است؛ مهربانی که از گذر قرنها رنج و شادی به ارث بردهاند.
این وطن، موزهی غریبی است از شکست و پیروزی، از عشق و نفرت، از زندگی و مرگ. اما با تمام پوسیدگیها و زخمهایش، هنوز زیباست. زیباییاش را نه در طلا و جواهر میتوان یافت، نه در دودکشهای کارخانهها. زیباییاش در سکوت سنگین بیابانهایش است، در نجوای آب جویبارهایش، در مقاومت خاموش کوههایش،در مردمش!
و من در این موزه پرسه میزنم، گاهی از دیدن بعضی آثار متأثر میشوم، گاهی لبخند میزنم. اما در پایان، میدانم که اینجا خانهی من است. خانهیی پر از گرد و غبار تاریخ، اما خانه.