خانومه با خودش اسپری آب آورده و بالای سر مردم میپاشه تا خنک بشن...
چطور چیزی که دیدم رو باور کنم :))))))))
مابقی روایتِ وداع رو در یک پیام مینویسم که بتونم روایت امروز رو همین امروز بنویسم. ممنون میشم وقتی میخونید ریاکشن و بازخورد بهم بدید :)
از این شهر رفتی و انگار حالا تمام دیوارهای شهر دارند روی سرمان خراب میشوند.
یکبار به بابا گفتم چرا با اینهمه گناه در این شهر، خدا عذابمان نمیکند؟ گفت یکی از دلایلش حضور آقاست و دعاهایش که در آسمان این شهر بالا میرود. حالا که نیستی، تکلیف ما و این دیار چیست :)
هردفعه یادم میاد آقا برای همیشه از تهران رفت قلبم مثل کاغذِ توی مُشت، مچاله میشه و درد میگیره.
هدایت شده از ام البکاء ؛
امام خمینی - رحمة الله علیهصدای امام خمینی.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
به گمانم از حالا به بعد، عقده و دلتنگیمان برای آقا را اول در خیابان کشوردوست و بعد پیش شما باید بگشاییم آقای خمینی. آقایمان دیگر در تهران نیست...
@OmBoka
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
ای اهل عراق، او را سخت در آغوش بگیرید. تابوت او را چون تابوت شیوخ و ریشسپیدان نجف، از میان بازاری که گنبد طلایی حرم در انتهای آن پیداست عبور دهید. او را در صحنهای مطهر طواف دهید و پیکر خستهاش را به ضریح مولایش بچسبانید. ای اهل عراق، فرشهای سرخ عاشورا را در بینالحرمین پهن کنید. نوحههای پرشور سر دهید، برایش یزله بخوانید و پای بکوبید. ای جوانان عراق تابوت او را درمیان بگیرید، بسیار به سر زنید و از سراشیبی بابالقبله واردش کنید. ای زنان بنیاسد، دوباره خاک بر سر بریزید و جای دخترانش، جای عروسش و جای زنان طایفهاش ناخن به چهره کشید. راستی روضهخوانهایتان تا بحال برای او روضه نخواندهاند. بگویید ما عمری مراعاتش را کرده و فقط روضههای سربسته برایش گفتیم. مراقب او باشید. این پیکر چاکچاک که امروز درمیان شما به امانت است، عزیزقلب امتی داغدیده است. این بخشی از وجود ما، این همه وجود ماست که شبی به شما امانت سپردهایم. ما او را چهلسال در خاک خود نگهداشتیم. حالا امشبی را میهمان شماست. جان شما و جان سیدعلی. اینک از او استقبال کنید که او شبهای بسیار عمرش را در فراق سرزمین عراق گریسته و حالا خود، تن بیجانش را به کنج حرم کشانده. او کربلایی سیدعلی خامنهای است!
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
دفتر خاطرات خانوم علیا -
هشت. قلبم میلرزید و اضطراب در جانم میلولید. ازدحام جمعیت از پایینِ پلههای ورودی هم پیدا بود و صد
نُه.
«من خداحافظی هیچ موقع نکردم، بر میگردم...»
خاکستر قلبم را به بادِ آسمان مصلی سپردم و کالبد خالیام را به خانه بازگرداندم. نیمهشب شد. حوالی ساعت صفر. با همسرم، خواهرم و دخترعمو به مقصد نزدیکترین ایستگاه مترو به دل خیابان زدیم. قرار بر آن شد که تا صبح و نماز بر پیکر آقا در مصلی بمانیم...
از ایستگاه متروی سهروردی بیرون آمدیم. تهران نه، که انگار قطار در مقصد کربلا ایستاده بود. خیابان مملوء از عاشقانی بود که پرچمهای سرخ بر دوش میکشیدند و به سوی مصلی قدم بر قلب تپندهی خیابان میگذاشتند. موکبها آب و شربت خُنَک میان مردم توزیع میکردند و هرقدم کسی بود که به زبانِ تهرانیها میگفت «هلابیکم یا زوار، مای بارد...»
ورودیِ اول هنوز میزبان ازدحام جمعیت بود و ما اینبار قدم تند کردیم تا به ورودی شماره ۱۲ برسیم. از گیتها به راحتی عبور کردیم و اینبار از شبستان اصلی مصلی سر در آوردیم. قلب خستهام، باز با دیدنِ آن پنج تابوت تپید، جان گرفت، سوخت و باز خاکستر شد... گوشهای نشستیم تا به صبح برسیم و چه انتظار طاقتفرسایی بود. چه انتظار تلخی... کجا این روحِ مضطر میتوانست به روزهایی بیاندیشد که جانش را در تابوت ببیند؟ تابوت... حقا که چه واژهی نحسی!
ساعات گاه به کُندی و گاه به سرعت باد از مقابل چشمهایمان گذشتند. نماز صبح را اقامه کردیم. آسمان، آهسته آهسته رخت سیاه از تن بدر کرد و روشن شد. از آن روشنهای اولِ صبحهای کربلا و مشایه که فیلتر سفید رنگی روی همهچیز میافتد و مِهپاشها روی سر مردم خُنکی میپاشند. هرچه عقربههای ساعت به زمانِ موعود نزدیکتر میشدند خیل جمعیت بیشتر به به داخل مصلی سرریز میشد. ساعت هشت صُبح، قرار بود با پرچمهای سرخِ خونخواهیمان شانه به شانهی یکدیگر، بارِ این ماتمِ تمامنشدنی را به دوش بکشیم و واژههایمان را در نماز میت بر پیکر رهبر شهیدمان اَشکْ اَشکْ بباریم. نماز میت... کاش زبانم لال میشد، کاش چشمانم کور میشدند و کاش جانم پیش از این تسلیم جناب ملکالموت شده بود؛ چنین حرفهایی را در دفتر خاطرات زندگیام ثبت نمیکردم. کاش مُرده بودم. در حقیقت ما انتظار میکشیدیم تا روحِ مضطر خودمان را در تابوت بگذاریم و او نماز بر ما بخواند.
یک ساعت پیش از شروع نماز، از جایمان بلند شدیم و به محوطهی بیرونی رفتیم. از داخل محوطهی سرپوشیدهی شبستان، حیاط را دور زدیم و از آنسوی حیاط بیرون آمدیم که خلوتتر بود. ایوانِ پشتیِ قسمت برادران. روی زمین نشستیم و باز ما بودیم و چشمهایمان و تابوتهای پرچمنشان و ناباوری. گمان میکردم هرچه نزدیکتر شوم به این روز و ساعات، و هرچه چشمهایم ببینند آنچه را که میگویند پیکر او در آن بود، بیشتر باور میکنم. اما چنین نشد. قلبم عزم خود را جزم کرد که تا روز رجعت نپذیرد و باور نکند. همچنان انتظار را خوراک روز و شبش کند تا دلتنگیهایش را با اشکهای شوقِ پس از ظهور دوا کند. پس نماز را بر پیکر خواندیم درحالی که اشکهای جمعیت شبیه رود خروشانی جاری بود و صدای شیون و نالهشان، مرد و زن، آسمان را پُر کرده بود. به نماز سوم رسیدیم. نماز بر پیکرِ طفلِ دوساله که شبیه فرشتهای میماند به آغوشِ خدا برگشته. بغضم ترکید و هقهق گریهام بلند شد. اگر زهرای کوچک زنده میماند و عمر طولانی و بابرکتی از خداوند میگرفت، شاید شبیه به هرکسی که مشیِ آقا را داشت از خانوادهاش، گمنام میماند. اما خدا او را رقیهساداتِ عصرِ آخرالزمان کرد تا این نفس زکیه سندِ جنایتِ ابلیسانِ کودکخوار باشد. و چقدر برایش گریستم؛ برای تنها خیالِ گرد و غبار و آوار که روی پوست لطیف و نیلوفریاش خراش انداخته باشد و برای قلب کوچکی که شاید پیش از هرچه، با صدای انفجار از تپش ایستاده باشد. [ اسم زهرا هرگز در نظرم نبود تا روزی روی فرزندم بگذارم. اما پس از زهرای کوچک، اگر تنها یک دلیل داشته باشم برای انتخاب این نام، مُهر کردنِ داستان اوست بر صفحهی زندگیام. ]
همه گفتند تمام شد. بر پدرمان نماز خواندیم و با کوهِ دردِ یتیمی که بر شانهمان سنگینی میکرد، به خانه بازگشتیم. اما عقیدهی دیگری مرا زنده نگه داشته. ما از دنیا اولین نمازِ پس از ظهور و رجعت را به مقتداییِ مولایمان صاحبالزمان عجل الله تعالی فرجه و در پشت سرش قائد شهیدمان طلب داریم. هیچ نمیدانم اگر شیعه باور به ظهور و رجعت نداشت، چطور چهارده قرن بر مصیبت صبر میورزید و جان نمیداد. چنان که ما به این عزا سوگواریم و به امید زنده.
س.ف میرزائی | #روایتبرخاستن
@DTabiidi
به نوشتنِ روایتِ روز تشییع فکر میکنم و برای بار هزارم قلبم عنان از کف میده. ما را به سختجانیِ خود این گمان نبود آقاسیدعلی. یک عمر هایلایت اینستاگرام و اسمِ پوشهی تصاویر شما توی گالری موبایلمون «جانپناه» بود. کجایی که داریم جان میدیم از دلتنگی؟ حقا که جان پناهِ ما شدی. بگو ما بعدِ تو چیکار کنیم. بعد از دیدنِ اون تابوت که پوشیده با پرچم مخمل ایران روی ماشین مثل خورشید میدرخشید و عمامهی سیاهت آتیش به جونمون میزد. آقا، این چشمها، این دل، هنوز توی بُهتِ دیدنِ تو و تصورِ چشمهات که آروم بسته شدن روی دنیا گیر کرده. و ما بدجوری جمعمون به هقهق جمع بود از دلتنگی برای شنیدنِ صدات که بگی «آرام باشید فرزندان من...» هنوز شبیه رویا میمونه اونچه که دیدم. چطور قلبم و قلمم رو وادار به نوشتنِ چیزی کنم که باورش نکردم؟