‟
ما همه خودمان هستیم. خودمان در میان هالهای از دیگران. خودمان و نقابی اجتماعپسند و مضحک، که روی صورت گرفتهایم. ما خودمان نیستیم. و هرکدام جنون خود را زندگی نمیکنیم. ما ماندهایم میان بایدها و نبایدها. هنجارها و بندینکهایی که به دستوپایمان وصل کردهاند برای عروسک شدن. عروسک خیمهشببازی. ما دور میشویم از روحمان، برای نزدیک شدن به دیگری. و دیگری، اغلب شایستگیاش را ندارد. پس گم میشویم. گم میشویم و همان منِ از خویش دور شده را هم، با همان نقاب مضحک، تنها میگذاریم. ما، تنهاترین نقاب به دستانِ از خویش دور شدهیِ در خویش گمشدهایم.
تلخم. رنجآور و دوست نداشتنی. همان ماجرای « تو در تلخی شرابِ کهنهای، من تلخیِ زهرم. »
’’
میشلِ عزیزم. اگر بارقههای نور را بر انگشتان ظریف و سپیدت نمیبینی، و اگر دست نوازشگر نسیم را میان گیسوانت حس نمیکنی، اگر نمناکی چشمانت از شعف نیست و اگر بیفروغ و تیره، رو به خاموشی میروی، خاکسترهای از هم گسیختهات را در تاریکی برقصان. حتی اگر نور ماه دامانت را روشن نکرد و چمنها، جراحات کف انگشتانت را آزردند. اگر رد خون بر پیراهن سپیدت ماند و اگر خبری از آن انفاس روحانی نبود. حتی اگر بیگانه با جهان شدی، بیگانه و دور افتاده از آن بارقهی نور، و ماه، آن انفاس روحانی و آسمانِ مسیح، روی نوک پا بایست، آرام و به دور از واهمه، چرخ بزن و پا در آسمان بگذار. ذرههای خاکسترت را به دست پروردگار بسپار. او تو را خواهد خواند.
ماهِ به خون نشسته دیدهای ؟ ماهِ شرمزده، ماهِ دونیمشده، ماهِ دستبریده، ماهِ از آسْمانافتاده ..
دُموعْ .
ماهِ به خون نشسته دیدهای ؟ ماهِ شرمزده، ماهِ دونیمشده، ماهِ دستبریده، ماهِ از آسْمانافتاده ..
حال، آفتاب را چه ؟ آفتاب را به رویِ نیزه دیدهای ؟