چشمهایم باید عکس میگرفت. از شهر، از آدمها و خیابانها. از چشمهایی که مهربان به من خیره شدهاند و از خاطرههایمان. از آن لحظهای که آغوش داشتم و هنوز میان دنیای وهمزدهی خیالات اسیر نشده بودم. از آخرین پاستایی که خوردیم، و آخرین دیدارمان، و آن آخرین باری که غم، خِرِمان را چسبیده بود اما لااقل همدیگر را داشتیم. از آخرین باری که دستهایمان بهم میرسید. چشمهایم باید عکس میگرفت تا بتوانم آن ثانیهها را برای همهی عمر زندگی کنم؛ که فاصله، عطر آغوشها را از خاطرم نبَرد و غم، زورش به نیستیها نرسد. چشمهایم باید عکس میگرفت که دوربین، جانِ زنده نگه داشتنِ اینهمه خاطره را ندارد.