چشمات رو ببند و با ما همراه شو....
وقتی تو خونه مادربزرگت همه بچه ها سر بحث بزرگ ترها نشستن تو داری تنهایی توی حیاط بازی میکنی وقتی داری با ظروف قدیمی مادربزرگت بازی میکنی از دست میو فته و میشکنه تصمیم میگیری که به کسی چیزی نگی و اون رو یه جایی مخفی کنی و چه جایی بهتر از انباری قدیمی و قتی وارد زیر زمین میشی انگار یه روباه زخمی شده و نمی تونه راه بره تو با تیکه ای از لباست زخمش رو می بند وقتی با دقت نگاه میکنی اون روباه تودهنش یه کیلد داره یهویی یه در ظاهر میشه و پا به دنیای جادویی میزاری، جایی که اصلا فکر وجودش رو نمی کردی.
آنجا پر از رنگ حیون های عجیب، آبشار، در خت و هر چیزی که تو فکری کنی....
وسط همه ی اینا یه کلبه کوچولو هست که تو می تونی اونجا زندگی کنی وقتی موجودات اون سرزمین دارن به سمت کلبه راهنمایت میکنن روباه با تیکه ی لباست میاد و تو از اون می خوای با اون زندگی کنه و اونم .....(هر جور دوست داری تمومش کن)