"ماوا"
حسرتا ای گل خارا همه جا رانده منم
پیر ره امد و طریق رفتن اموخت
آنکه نارفته و جا مانده منم
داشتم یادداشت هام رو زیرو رو میکردم به یکی از افسانه های که برای روگن درنظر گرفته بودم رسیدم به شدت ایده خفنی بود و هست حتی نقطه اوج داستان رو نوشته بودم ولی لعنت ک دیگه دستم به نوشتن رمان و انتشارش نمیره
انگار که طلسم شده باشم
"ماوا"
داشتم یادداشت هام رو زیرو رو میکردم به یکی از افسانه های که برای روگن درنظر گرفته بودم رسیدم به شدت
حتی عکس شخصیت ها رو هم اماده کرده بودم😂