بعضی آیات رو که میخونم احساس میکنم روحم جلا پیدا میکنه، خونم شیرین و تصفیه میشه.
همانطور که تبعیدی برای وطنش، معتاد در حال ترک برای سرنگش و دیابتی برای شیرینی های چرب و خامهای له له میزند، من هم باید گل لگد کنم و به نافرجامیام خیره بمانم، یک افیونی فلک زده که محبوس در قفس افسونگری توست.
تو به شیرینی همان کیک سیبهایی هستی که وقتی بچه بودم مادرم میپخت و به تلخی همان بادامهایی که ناگهان سر و کلهٔشان پیدا میشد و همه چیز را زهرمار میکرد. تو آن عفونتی هستی که به بند بند وجودم خرده شیشه فرو میکند، اما در عین حال جوانهای بودی که این روح آسفالت شدهام را شکافتی و سر برآوردی. تو همان باکتری سیاه زخمی بودی که هیچوقت از بوییدنش سیر نمیشدم، مردمک چشمت همان سیاهچالهایست که همهٔ اجرام را به سمت خودش میکشد و خطوط عنبیهات هزارتوی لاینحل.
درسته، تو هیچوقت متوجه نمیشی که من میخواستم چیکار کنم؛ هیچوقت متوجه نمیشی که اون لحظه به چی فکر کردم.
امیدوارم هیچوقت هم متوجه نشی.