eitaa logo
📚 داستان های آموزنده 📚
63.6هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
3.8هزار ویدیو
76 فایل
﷽ 🔹تبادل و تبلیغ ⬅️ کانون تبلیغاتی قاصدک @ghaasedak 🔴تبادل نظر
مشاهده در ایتا
دانلود
🔆داستان مسلمان شدن عمرو بن جموح در سال اول رسالت كه رسول الله (ص ) با اهل مدينه از قبيله خزرج ديدار فرمود توانست آنان رابا سلام دعوت نمايد و حقايق قرآن و خداپرستى را بآنان تفهيم نمايد و عده دعوت شدگان به شش نفر رسيدند كه رسول الله در كوه منا نزديكى جمره عقبه آنان را ديدار و ايات قرآن را بآنها تلاوت فرمود و ايات الهى و سخنان حضرت محمد (ص ) به دل اين عده نشست و پيرفتند و به آئين مقدس اسلام رو آورده و بآن گرويدند. در سال دوم در همان محل تعداد دعوت شدگان به دوازده نفر رسيد و عبارت بودند از - اسعد بن زراره - عوف و معاذ پسران حارث بن رفاعه از قوم بنى النجار - رافع بن مالك - ركوان بنى عبدقيس از قوم بنى رزيق - عبادت بن صامت و ابو عبدالرحمن يزيد بن ثعلبه از قوم عوف - عباس بن عبادت از قوم بنى سالم - قطبت بن عامر از قوم بنى سواد - ابوالهيثم بن تيهان از بنى عمروبن عوف و عويم بن ساعده - عقبه بن عامر از قوم بنى سلمه - و يكى از بزرگان قوم بنى سلمه بنام عمروبن جموح كه در سن بالا زندگى ميكرد بهمان حالت شرك و بت پرستى باقى مانده بود در حاليكه اكثر جوانان اين قوم به اسلام گرويده بودند و آئين اسلام را پذيرفته بودند و عمرو بن جموح در خانه خود بتى از چوب ساخته بود و اسم آن را منات گذاشته بود و بآن پرستش ميكرد و اكثر بزرگان و پيرمردان هم همين كارها را ميكردند. اما پسر آن پيرمرد كه جوان آگاه و دلاورى بود بنام معاذ مسلمان شده بود و آئين اسلام را قبول كرده بود. معاذ با جوان ديگر كه مسلمان شده بودند شب ها بت چوبى عمرو را از خانه ميدزديدند و آنرا وارونه در مزبله ائى ميگذاشتند و چون صبح ميشد عمروبن جموح دنبال بت خود ميگشت و آن را در مزبله (مكان آشغال ) پيدا ميكرد كه به روى خود بداخل كثافات افتاده است آنرا بر ميداشت بخانه مى آورد و دقيقا مى شست و تميز ميكرد و از اين قضيه خيلى دلخور و اشفته ميگشت و ميگفت اگر بدانم چه كسى اين جسارت را بر تو روا ميدارد او را سخت تنبيه ميكنم كه خاطرش بماند و بخداى من اهانت نكند دوباره بجاى اوليه اش آويزان ميكرد. باز هم شب ديگر جوان توسط معاذ بت را بهمان حالت روز قبل ميانداختند دوبار عمرو آن را شسته و تميز ميكرد و بجاى اوليه اش آويزان ميكرد و غضبش بيشتر ميگرديد. تا روزى پس از شستن و تميز كردن اورد يك شمشير از گردن مناف آويزان نمود و آن را در جايش قرار داد و بآن سپرد اكنون هيچ بهانه ائى ندارى كه تو را بدزدند چون دفعات قبل بهانه ات اين بود كه مسلح نبودى و از من اجازه نداشتى الان هم سلاح دارى و هم از من اجازه دارى هر كس اين جسارت را بتو روا داشت با اين شمشير دو شقه اش ‍ بكن و از خودت دفاع بنماى ولى مع الاسف اين دفعه جوانان منات را دزيدند و شمشير را از گردنش باز كرده و بجاى آن يك لاشه سگ مرده از گردنش آويزان كردند و به مزبله گذاشتند طبق معمول عمر و صبح بيدار شد كه به عبادت منات برود ديد مناب سرجايش نيست با عصبانيت دنبالش ‍ گشت تا او را از مزبله پيدا كرد اما بحالت رقت بار و اسفناك كه نه از خودش ‍ توانسته دفاع كند بلكه شمشير را نيز از دست داده و سگ مرده به گردنش ‍ آويزان كرده اند با حالت اضطراب و حيرت به منات نگاه ميكرد عده اى از قبيله بنى سلمه كه مسلمان شده بودند ميگذشتند و عمرو را ديدند و از وى سئوال كردند يا عمرو چرا باين حالت مضطرب و آشفته مينگرى عمرو ماجرا را تشريح كرد همگى او را ملامت و سرزنش كردند و به اسلام دعوت نمودند و او هم بيدرنگ پذيرفت و مسلمان شد و چنان در ديانت خود محكم و استوار گرديد كه اشعارى به بت و بت پرستى سرود و مذمت ميكرد كه مطلع اشعارش چنين است . و الله لو كنت الها لم تكن انت و كلب وسط بئر فى قرن بخدا سوگند اگر تو خدا بودى هرگز با اين سگ مرده در يك ريسمان نبودى. 📚داستانهاى جوانمردان، سيد محمد خراسانى ✾📚 @Dastan 📚✾
سلام دوستان خوب🌸🍃 صبحتون بخیر 🍃🌸 آرزو میکنم قلبتون پر باشه از مهر و محبت🌸🍃 روحتون لبریز از آرامش وشادی🌸🍃 وخیر و برڪت مهمون همیشگی خونه‌هاتون انشاالله🌸🍃 ✾📚 @Dastan 📚✾
💥 اشتغالاتِ دنیایِ امروز، ما را از فرصتِ باقی‌ماندهٔ ماه شعبان غافل نکند. ◀️ سعی كنيم در مابقی ماه شعبان تدارك كنيم كوتاهی‌ای كه در گذشته ما بوده است. كسی نمی‌تواند بگويد ما حق این ماه را ادا كرديم. اگر كوتاهی كرده‌ايم، اولين قدم در رشد، اعتراف به كوتاهی است. کسی كه احساس نمی‌كند در بندگی خدا كوتاهی كرده، رشد نمی‌كند. ◀️ باید سعی كنیم آنچه را که به درد نمی‌خورد، در مابقی اين ماه كنار بگذاريم. خوابيدن‌ها، نگاه‌كردن‌ها و اشتغالات متنوعی كه دنيای امروز بر ما فراهم می‌كند؛ یعنی نباید اشتغالاتی بر ما بيايد كه اصلاً نفهميم در فضای ما چه می‌گذرد؛ به‌سرعت فرصت‌ها بروند و ما غفلت كنيم! ✾📚 @Dastan 📚✾
هدایت شده از قاصدک
ایران استیکر؛ با بارگذاری استیکرهای زیبا و‌ متنوع اوقات خوشی را برای هموطنان عزیز فراهم‌می آورد.🕋🦋📚✏️🎂🇮🇷 بارگذاری پنج هزار استیکر در چهارصد موضوع در طی یکسال همچنین‌ در این‌ کانال؛ گاهی اخبار و مطالب مهم روز هم بارگذاری می گردد. به کانال ایران استیکر بپیوندید👇👇👇 https://eitaa.com/stikeriran
  بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم   داستانی آموزنده در تاریخ آمده است که ﭼﻮﻥ ﺣﺠﺎﺝ ﺑﻦ ﻳﻮﺳﻒ که مردی سفاک بود ﻭﺍﺭﺩ ﻣﻜﻪ ﺷﺪ ﻭ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺯﺑﻴﺮ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﺭ ﻛﺸﻴﺪ، ﺷﺒﺎﻧﻪ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﻋﻤﺮ ﭘﻴﺶ ﺣﺠﺎﺝ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻋﺒﺪﺍﻟﻤﻠﻚ ﺑﻴﻌﺖ ﻛﻨﻢ زیرا ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ( (ﻣﻦ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻟﻢ ﻳﻌﺮﻑ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﻣﺎﺕ ﻣﻴﺘﻪ ﺟﺎﻫﻠﻴﻪ) ): (ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﻤﻴﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻪ ﻣﺮﺩﻥ ﺍﻭ ﻣﺮﺩﻥ ﺟﺎﻫﻠﻴﺖ ﺍﺳﺖ) ﺣﺠﺎﺝ ﭘﺎﻯ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﻯ ﺍﻭ ﺩﺭﺍﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺳﺘﻢ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺍﺳﺖ، ﭘﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﻛﻦ، ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﮔﻔﺖ: ﻣﺮﺍ ﺍﺳﺘﻬﺰﺍﺀ ﻣﻴﻜﻨﻰ؟ ﺣﺠﺎﺝ ﮔﻔﺖ: ﺍﻯ ﺍﺣﻤﻖ ﺑﻨﻰ ﻋﺪﻯ، ﻣﮕﺮ ﻋﻠﻰ ﺑﻦ ﺍﺑﻴﻄﺎﻟﺐ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻧﺖ ﻧﺒﻮﺩ؟ ﭼﺮﺍ ﺑﺎﻭ ﺑﻴﻌﺖ ﻧﻜﺮﺩﻯ ﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﻣﺪﻩ ﺣﺪﻳﺚ: ( (ﻣﻦ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻟﻢ ﻳﻌﺮﻑ... ) ) ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﻰ، ﺑﺨﺪﺍ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﻳﻦ ﺣﺪﻳﺚ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺍﻯ ﺑﻠﻜﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﭼﻮﺑﻪ ﺩﺍﺭﻯ ﻛﻪ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺯﺑﻴﺮ ﺑﺎﻟﺎﻯ ﺁﻧﺴﺖ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻯ./ -ﻣﺪﺭﻙ: ﺍﻟﻜﻨﻰ ﻭ ﺍﻟﺎﻟﻘﺎﺏ ﺗﺎﻟﻴﻒ ﺣﺎﺝ ﺷﻴﺦ ﻋﺒﺎﺱ ﻗﻤﻰ گویند ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﻋﻤﺮ ﺑﻦ ﺧﻄﺎﺏ، ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﻌﺜﺖ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﺩﺭ ﻣﻜﻪ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪ، ﮔﻮﻳﻨﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﺑﻪ ﻣﺪﻳﻨﻪ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﻧﻤﻮﺩ، ﻭﻯ ﺷﺨﺼﻰ ﺿﻌﻴﻒ ﺍﻟﻨﻔﺲ ﻭ ﻋﻮﺍﻣ ﻔﺮﻳﺐ ﺑﻮﺩ، با ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺑﻴﻌﺖ ﻧﻜﺮﺩ ﻭﻟﻰ ﺑا ﻳﺰﻳﺪ ﺑﻴﻌﺖ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻣﻮﻗﻌﻰ ﻛﻪ ﺍﻫﻞ ﻣﺪﻳﻨﻪ ﺑﻴﻌﺖ ﻳﺰﻳﺪ ﺭﺍ ﺷﻜﺴﺘﻨﺪ ﺍﻭ ﻧﺸﻜﺴﺖ، ﺑﺎﻟﺎﺧﺮﻩ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 73 ﻳﺎ 74 ﻫﺠﺮﻯ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻓﺖ./ 📚قصه های اسلامی و تکه های تاریخی   ✾📚 @Dastan 📚✾
هدایت شده از قاصدک
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلم لو رفته از گوینده سابق صدا و سیما 😳 خودش اعتراف کرد که عکس خودشه😳 و باهاش مصاحبه کردن تا به شایعات جراحیش پایان بدن👌 ☎️ برای سفارش این محصول فوق العاده با تخفیف ویژه همین حالا روی لینک زیر کلیک کنید👇🏻👇🏻👇🏻 https://landing.saamim.com/VT4CJ https://landing.saamim.com/VT4CJ
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 خواب عجیب رهبر معظم انقلاب و سفارش پیامبر خدا صلی الله علیه وآله به ایشان یکهزاروپانصدمین‌سال‌تولدپیامبر ❤️پیامبر عزیز! صدای مهرت را به گوش جهانیان می‌رسانیم❤️ ✾📚 @Dastan 📚✾
هدایت شده از قاصدک
امسال یه سبزه ی شیک و با کلاس درست کن 👌👑 سبزه ی پارسالم تو فامیل تک شد 😎 همه انگشت به دهن مونده بودن 💃😍 من آموزش رو از این کانال پیدا کردم👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1436418311Ccd7894897a آدرس اینجارو به فامیل شوهر نده😉👆
🔰 کلام شهید اسلام به مو می‌رسه ولی پاره نمیشه! اسلام به من و شما هم بند نیسـت اگه می‌خواید اینجا بمونید خودتون رو به خـدا بند کنید. 🌷شهید مصطفی کلهری🌷 ✾📚 @Dastan 📚✾
هدایت شده از قاصدک
😨 آیا واقعاً دری به جهنم روی زمین وجود داره؟ در بیابان‌های یمن، یه حفره‌ی عظیم به اسم "چاه برهوت" وجود داره که قرن‌ها افسانه‌های ترسناک دورش ساخته شده: 📍 صداهایی عجیب از اعماق، پرهیز حیوانات از نزدیک شدن، و حتی شایعاتی از موجوداتی ناشناخته... 🔦 اما حالا با ورود دوربین‌ها به درونش، حقیقتش روشن شده! 📽 مستند، تصاویر واقعی و روایت محلی‌ها تو کاناله 👇 https://eitaa.com/joinchat/1133772947C8b29ff75d2 📌 تو باور می‌کنی همچین جایی واقعاً وجود داره؟ بیا ببین خودت قضاوت کن...
:درسی که هیچ مدرسه‌ای یاد نمی‌دهد* *هر روز غذای همکلاسیِ فقیرم را می‌دزدیدم تا با تحقیرش سرگرم شوم…* اما روزی که نامه‌ای را خواندم که مادرش در کیسه‌ی غذا پنهان کرده بود، غذا در دهانم مزه  خاکستر گرفت. من تر-س-ناک‌-ترین قلدر مدرسه بودم. نامم سباستین بود. *پدرم سیاستمدار بود و مادرم صاحب زنجیره‌ای از مراکز لوکس سلامت...* بهترین کفش‌ها را می‌پوشیدم، نوترین آیفون را داشتم و در کاخی بزرگ زندگی می‌کردم… اما درونم، تنهایی خفه‌کننده‌ای لانه کرده بود. قربانیِ همیشگی من پسری بود به نام توماس. دانش‌آموز بورسیه‌ای با لباس‌های کهنه، سر همیشه پایین، و غذایی در یک کیسه‌ی کاغذی قهوه‌ایِ چروک و لکه‌دار از روغن. هر روز زنگ تفریح، «شوخی» تکراری‌ام را انجام می‌دادم. کیسه را از دستش می‌کشیدم، روی میز می‌رفتم و فریاد می‌زدم: «بیایید ببینیم شاهزاده‌ی زاغه‌ها امروز چه آشغالی آورده!» توماس هرگز مقاومت نمی‌کرد. ساکت می‌ایستاد، با چشمانی سرخ، و در دلش دعا می‌کرد هرچه زودتر تمام شود. غذایش را بیرون می‌آوردم— گاهی یک موز له‌شده، گاهی برنج سرد...— و میان خنده‌ی جمع، در سطل زباله می‌انداختم. *بعد با کارت اعتباریِ بی‌سقفم می‌رفتم پیتزا می‌خریدم*. یک سه‌شنبه‌ی خاکستری، تصمیم گرفتم ت'ح'ق'یر را *بیشتر* کنم. کیسه را کشیدم. از همیشه سبک‌تر بود. با تمسخر گفتم: «امروز خیلی سبکه! چی شده توماس؟ حتی پول برنج هم تموم شده؟» توماس سعی کرد کیسه را پس بگیرد. با صدایی شکسته گفت: «خواهش می‌کنم سباستین… امروز نه…» همین بیشتر تحریکم کرد. کیسه را جلوی همه برگرداندم. غذایی نیفتاد. فقط… یک تکه نانِ سفت، خالی، و یک کاغذِ تاخورده. بلند خندیدم: «نگاه کنید! نونِ سنگی! مواظب دندوناتون باشید!» کاغذ را برداشتم تا بیشتر مسخره کنم. بازش کردم و نمایشی، با صدای بلند خواندم: «پسر عزیزم: ببخش که امروز نتوانستم پنیر یا کره ..بخرم. صبحانه نخوردم تا این تکه نان را با خودت ببری. این همه‌ی دارایی ماست تا جمعه که حقوقم را بدهند. آهسته بخور تا سیرکننده‌تر باشد. دَرست را خوب بخوان. تو افتخار و امید منی. با تمام جان دوستت دارم… مادرت.» صدایم خط به خط می‌لرزید و فرو می‌ریخت. وقتی به امضا رسیدم، سکوتی سنگین حیاط مدرسه را گرفت. به توماس نگاه کردم. *بی‌صدا گریه می‌کرد و صورتش را از شرم پوشانده بود.* به نان روی زمین نگاه کردم. آن نان، آشغال نبود. صبحانه‌ی مادرش بود. *فداکاریِ گرسنگیِ تن برای سیر کردن عشق.* یادم افتاد کیف غذای چرمیِ ایتالیایی‌ام روی نیمکت مانده؛ پر از ساندویچ‌های لوکس، نوشیدنی‌های وارداتی و شکلات‌های گران. مادرم حتی نمی‌دانست داخلش چیست؛ خدمتکار آن را آماده کرده بود. و سه روز بود که مادرم از من نپرسیده بود مدرسه‌ام چطور گذشت. از خودم بیزار شدم. *من سیر بودم… اما دلم گرسنه.* *توماس گرسنه بود…* *اما لبریز از عشقی که مادرش را گرسنه نگه می‌داشت.* به سمتش رفتم. همه منتظر ادامه‌ی تمسخر بودند. اما من زانو زدم. نان را با احترام برداشتم، پاکش کردم، و همراه نامه در دستش گذاشتم. پس  به سراغ کیفم رفتم، غذای فاخرم را بیرون آوردم و در دامنش گذاشتم. با صدایی گرفته گفتم: «با من غذا عوض کن توماس… خواهشن..!! این نان، از هرچیزی که دارم باارزش‌تر است.» کنارش نشستم. و برای نخستین بار در زندگی‌ام… پیتزا نخوردم. فروتنی .. خوردم. و به خودم قول دادم تا وقتی پولی در جیبم هست، هیچ‌وقت مادری ناچار نشود برای سیر کردن فرزندش از گرسنگیِ خودش بگذرد… پند داستان: *برخی کیسه‌ها خالی‌اند، اما لبریز از کرامت.👏* *و برخی  دل‌ها پرند… اما از انسانیت خالی.😓* 🌹حواسمون به اطرافیانمون باشه🌹 ✾📚 @Dastan 📚✾
هدایت شده از قاصدک
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگه نگو افطار و شام چی درست کنم!!😊 بیا که قراره هر روز ساده ترین راحترین و خوشمزه ترین غذاها رو بدون فر و دنگ وفنگ آموزش بدم😋 با همون مواد ساده و ارزون که توخونه همه پیدا میشه 😍 تا دیگه راحت آشپزی کنی😋و دغدغه شام و ناهار نداشته باشی🍜بزن رو لینک 👇 https://eitaa.com/joinchat/3365077283Cd7e8e93d81 آموزش ۱۰۰ مدل سحری و افطاری سه سوته و کم خرج همینجاست😍😋👆