eitaa logo
داستان و پند. ........ اخبار فوری اسلامی فوتبال برتر استقلال پرسپولیس ورزش سه
8.7هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
66 فایل
|♥️بسم الله الرحمن الرحیم♥️. ﷺ جهت مشاوره @mohamad143418
مشاهده در ایتا
دانلود
هر روز صبح زنده می‌شوم و زندگی می‌کنم برای رویاهایی که منتظرند به دست من واقعی شوند ‍ 📚❦┅ @dastanvpand ┉┅━❀💐📖💐❀━┅┉ ‌‌‌‌‌‌ سلام صبحتون بخیر
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
به سادگی عبور نکنیم گاهی داشته های ما آرزوی دیگران است قدر داشته هایمان را بدانیم ... 📚❦┅ @dastanvpand ┉┅━❀💐📖💐❀━┅┉ ‌‌‌‌‌‌
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
داستان و پند. ........ اخبار فوری اسلامی فوتبال برتر استقلال پرسپولیس ورزش سه
《 #از_بیت_الاحزان_من_تا_فردوس_تو 》 💛قسمت بیست ونهم خانواده ی بابا، خصوصا خود بابا، عقیده ی تصوف و
》 💛قسمت سی ام من خودمم مُردد بودم که بخوام برای تحصیل برم یه شهر دیگه درس بخونم. تنها امیدم این بود که تو بچگیم چند سالی اونجا بزرگ شده بودم و بهش احساس تعلق می‌کردم. آقا علی زن و بچه داشت؛ یه دختر داشت که چند سالی از من کوچکتر بود. همسرِ آقا علی با توجه به اینکه زن یکِ طلبه ی دین بود، اما خیلی محجبه و دیندار نبود. بخاطر همین مسائلی که سرِ آقاعلی جار زده بودن، باهم اختلاف پیدا کردن و کارشون افتاد دادگاه یه شب من و بابا تنهایی تو خونه بودیم که آقا علی اومد خونمون. راجع به مسئله ی طلاق همسرش از بابا مشورت می‌خواست و داشتن باهم دردودل می‌کردن. بابا بحث رو عوض کرد گفت علی مرد و مردونه بگو جریان چیه!! این همه قال و قیل چرا برای خودت درست کردی؟؟ بخدا قسم اگه توبه نکنی و برنگردی، غضب اولیا بیچاره و روسیاه دنیا و قیامتت می‌کند علی آقا با لبخند زد رو پای بابا، گفت پسردایی! می دونم تو کسی نیستی که بخوام باهات عامیانه حرف بزنم اما دعا می‌کنم روزی به حقیقتی که من رسیدم برسی فقط این رو سعی کن بفهمی که تمام اشتبهاتتون بخاطر اینه؛ که عقل و ذهنتون رام شده ی افرادیه که خودتون رو خیلی پوچ و ناچیز می‌بینید مقابلشون. برای همینه که الان کوچکترین مخالفت با اونا رو بزرگترین خطا تلقی می‌کنید 😒بابا گفت تو هیچی حالیت نیست اهل دل نیستی تا دنیای مارو بفهمی. نزدیک بود درگیری لفظی پیش بیاد بینشون که زنگ در رو زدن. وقتی باز کردیم دو تا از بچه های عمه بودن که گریان و لرزان از بابا التماس می‌کردن که بره خونوشون نزاره مامان باباشون بیشتر از این دعوا و کتک کاری کنن بابا اول خواست نره گفت من دخالت نمی‌کنم. اما التماس و گریه ی اونا رو دید رفت. علی آقا به بابا گفت: اگه لازمه تا منم بیام؟ بابا گفت نه منم الان برمی‌گردم. تا برمن برگردم میتونی از فردوس قرآن بپرسی ببینی اشکالش کجاست 👌سبحان الله الان اون لحظه ای بود که بهش فکر کرده بودم تا حرفایی رو که آماده کرده بودم به علی آقا بزنم. خیلی سخت بود چون من در سنی نبودم که برای یکی مثل علی آقا حرف بزنم. از طرفی هم می‌دیدم که فرضیه های من راجع به ایشون درست در نمیاد. چطور ممکنه کسی به قیامت باور نداشته باشه و از پیامبر بدش بیاد، اما در این حد حرف از اطاعت از خدا و پیامبر بگه! انگار قضاوت مردم راجع به ایشون خیلی ناحساب بوده و من تازه می‌فهمیدم تو این فکرا بودم که علی آقا صدام زد گفت فردوس!! بیا کارت دارم دخترم. نزدیکتر رفتم گفت بیا می‌خوام حرف مهمی برات بگم. گفت فردوس جان می‌دونم بیشتر از سنت درک داری و حرفام رو میفهمی؛ ازت می‌خوام حداقل حرفام رو به خاطر بسپاری بعدا به دردت می‌خوره. فکر کردم چون مادر ندارم، دلش خواسته تا نصیحتی خیری بکنه. اما انگار مطلب مهمتر از چنتا نصیحت مادرانه بود. ازم پرسید که تصمیمِ خودم برای رفتن به یه شهر دیگه چیه!؟ 😔گفتم نمیدونم اما نگران اینم اونجا اذیتم کنن و اینکه دلتنگ بابا هم بشم. گفت حق داری نگرانیهات خیلی به جاست. اما تو باید خیلی مواظب باشی شاید لازم باشه تو زندگیت یه امتحان سخت پس بدی که از تمام لحظه های بی مادریت و خیلی چیزای دیگه، سخت تر باشه. اولش حرفاش رو نمی‌فهمیدم و گنگ بودم اما کم کم فهمیدم جدی جدی با من داره حرف میزنه و لابد منظور خاصی داره. وقتی حرف میزد، رو هردو دستش تکیه داده بود و آستیناش بالا بود. سرش رو کمی گرفته بود پایین و مستقیم نگاهش بهم بود. منم روبروش تکیه دادم بودم به دیوار و سرمو پایین گرفته بودم و با اینکه کامل سردر نمی‌آوردم از حرفاش اما بُغضی گلوم رو گرفته بود می‌ترسیدم حرف بزنم و بزنم زیر گریه. 🔹علی آقا آرام آرام و با تاکید حرف میزد و هر حرفش رو دو بار تکرار می‌کرد. تو حرفاش مدام تذکر میداد می‌گفت فردوس نگاهت به من باشه سرتو بگیر بالا خوب گوش کن چی میگم. وقتی چشمم تو چشمش افتاد، چشماش برق میداد. داشت گریه می‌کرد محاسنش تمام خیس شده بود. خیلی سوال تو ذهنم بود. علی آقا بااینکه خیلی خونمون می‌اومد اما تاحالا این اندازه باهام جدی و عجیب حرف نزده بود. خیلیم حواسش بود که بابا یهو برنگرده. بالاخره حرف اصلیش رو زد 💛 ادامه دارد.... 📚❦┅ @dastanvpand ┉┅━❀💐📖💐❀━┅┉ ‌‌‌‌‌‌
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
💛قسمت سی ویکم 😔گریه ی علی آقا رو دیدم بغضم ترکید و بی دلیل اشکام ریخت. گفت عموجان! مدت هاست که زیر نظرت دارم. حرکات و سکناتت رو سنجیدم و شاهد تحمل رنج هایت بودم؛ ای کاش دختر من بودی تا با خودم ازین آب و خاک می‌بردمت که برای خودت بشی یک داعی دین؛ من شاید یک هفته دیگه اینجا باشم تو می‌مونی و حرفای امشبم. من اصلا نفهمیدم داعی دین چیه!! فرصت سوال پرسیدنم نبود. دوست داشتم سریع حرفاش تموم بشه نکنه بابا برگرده چون میدونستم اگه بویی ببره، اونقدر سوال پیچ و اذیتم می‌کنه که حقیقت رو بهش بگم و اونوقت خیلی برام سنگین تموم میشد. اون شب تازه متوجه شدم که علی آقا فکرای بزرگی در سر داره و بخاطر همینه که اینقدر پشت سرش حرف میزنن و مثل یک معضل بهش نگاه میکنن 💗 قلبم تند تند می زد و استرس زیادی سراغم اومد. صدام میلرزید به علی آقا گفتم یعنی چکار کنم من؟ گفت با روحیه ای که ازت دیدم، فکر می.کنم بتونی بقیه ی زندگیت رو بری یه شهر دیگه زندگی کنی برای ادامه ی تحصیل. و با علاقه و درک و استعدادی که ازت سراغ دارم میدونم این غربت برات خیر بزرگیه از هر لحاظ یه لحظه انگار دنیا روسرم خراب شد آینده ی خیلی سختی برای خودم تصور کردم. حالِ اون لحظه ام خیلی سنگین بود؛ باخودم گفتم چرا این دردسر رو هم بکشم؟ کلا بیخیال مدرسه ی خاص و غربت میشم و خودم رو ازین حال خرابِ الانم نجات میدم. می‌خواستم به علی آقا بگم: آخه خیلی سخته هنوز آخه از دهنم بیرون نیومده بود که علی آقا پرید وسط حرفم گفت: فردوس جان! حیفه اون همت بلند و استعداد نیست بخوای اینجا چالش کنی؟؟ با شناختی که من ازت دارم، میدونم علاقه خاصی به مسایل دینی داری و درکت بالاست. که این فقط از لطف الله ست. و مطمئنم بزرگتر که شدی و حقیقت دینداری رو فهمیدی، اون وقت کار از کار گذشته و بین همونایی که الان هزاران تهمت به من زدن، گیر میکنی. تو یک دختری. اون موقع نمی‌تونی مثلِ الانِ من آزاد باشی. بتونی خیلی هم مقابله کنی، ازت خسته میشن و شوهرت میدن به یکی مثل خودشون اگه الان به فکر خودت نباشی، دست و پات بسته میشه من تو رو خوب میشناسم. تا الان از سرِ ناچاری قبولِ رنج کردی زورت که برسه و چشم و گوشت باز شه و بفهمی مثل اونا فکر نمی‌کنی، تحملش برات سخته. فردوس جان! با دستای خودت، خودت رو از بین نبری یه موقع!!. اگه بهم قول رفتن میدی، من به چند نفر سفارشتو می‌کنم که بری پیششون و ازشون دین رو کامل یاد بگیری. نگران جا و مکانت هم نباش. مدرسه راهنماییت شبانه روزیه هیچ مشکلی برات پیش نمیاد؛ میمونه دلتنگی و دوری 😔که اونم میتونی به امیدِ خیلی چیزای دیگه تحملش کنی مثلِ تا الانت که همه نوع دوری و دلتنگی چشیدی. اونجا میتونی دوستایی باب_میل خودتم پیدا کنی که تنها نباشی. من سکوت کرده بودم و به حرفاش با دقت گوش می‌دادم. حرفی برای گفتن نداشتم. نطقم بسته بود اون لحظه. خواستم حرف بزنم علی اقا گفت نمی‌خواد الان به من جواب بدی. اما دوست دارم خوب به حرفام فکر کنی و بعدا تصمیم جدی رو خودت بگیری چون من دیگه نیستم که کمکت کنم و این حرفام فعلا یک راز بمونه پیشت تا هروقت که صلاح دیدی. 👌باید بتونی روپای خودت محکم بایستی. گفت میدونم حرفام برات آسون نیست و خیلیاشم نمیفهمی چون هر چقدرم که عاقل باشی، هنوز یک بچه ای. اما برات دعا می‌کنم و به الله می‌سپارمت که از این به بعد هم زیر نظر و لطف خودش باشی در دلم آشوب بود بارِ مسولیت سنگینی رو دوشم احساس می‌کردم. خوب میدونستم که سرِ دوراهی ای قرار گرفته ام که هر دو راه برام خیلی سخت بودن و عاقلانه نبود خودم رو به بی خیالی بزنم که زمان بگذره 😔گریه هام خود بخود شدت گرفت. علی آقا اومد جلو، سرم رو بوسید گفت: تو تنها کسی در خانواده و فامیلم هستی که این حرف هارو بهش گفتم و مطمئن باش تواناییش رو درِت دیدم توکلت به خدا باشه و اشکات رو پاک کن بابات نفهمه. یه وضو هم بگیر حالت خوب بشه 💛 ادامه دارد.... 📚❦┅ @dastanvpand ┉┅━❀💐📖💐❀━┅┉ ‌‌‌‌‌‌
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
💎کشاورز فقیری برغاله‌ای را از شهر خرید. همانطور که با بزغاله به سمت روستای خود باز می‌گشت، تعدادی از اوباش شهر فکر کردند که اگر بتوانند بزغاله آن فرد از بگیرند می‌توانند برای خود جشن بگیرند و از خوردن گوشت تازه آن بزغاله لذت ببرند. اما چگونه می‌توانند این کار را عملی کنند؟ مرد روستایی قوی و درشت هیکل بود و این اوباش ضعیف نمی‌توانستند و نمی‌خواستند که به صورت فیزیکی درگیر شوند. برای همین فکر کردند و تصمیم گرفتند که از یک حقه استفاده کنند. وقتی مرد روستایی داشت شهر را ترک می‌کرد یکی از آن اوباش جلوی او آمد و گفت: «سلام، صبح بخیر» و مرد روستایی هم در پاسخ به وی سلام کرد. بعد آن ولگرد به بالا نگاه کرد و گفت: «چرا این سگ را بر روی شانه‌هایت حمل می‌کنی؟» مرد روستایی خندید و گفت: «دیوانه شده‌ای؟ این سگ نیست! این یک بز است.» ولگرد گفت: «نه اشتباه می‌کنی، این یک سگ است و اگر با این حیوان بر روی دوش وارد روستا شوی مردم فکر می‌کنند که دیوانه شده‌ای.» مرد روستایی به حرف‌های آن ولگرد خندید و به راه خود ادامه داد. در راه برای اطمینان خود، پاهای بز را لمس کرد و خیالش راحت شد که حیوان روی دوشش بزغاله است. در پیچ بعدی اوباش دوم وارد عمل شد و دوباره سخنان دوست اوباش خود را تکرار کرد. مرد روستایی خندید و گفت: «آقا این بزغاله است و نه یک سگ.» ولگرد گفت: «چه کسی به تو گفته است که این بزغاله است؟ به نظر می‌رسد کسی سر تو کلاه گذاشته باشد. این یک بز است؟» و به راهش ادامه داد. روستایی بز را از دوشش پایین آورد تا ببیند موضوع چیست؟ اما آن قطعاً یک بزد بود. فهمید هر دو نفر اشتباه می‌کردند اما ترسی در وجودش افتاد که شاید دچار توهم شده است. آن مرد همانطور که داشت به سمت روستای خود برمی‌گشت نفر سوم را دید که گفت: «سلام، این سگ را از کجا خریده‌ای؟» مرد روستایی دیگر شهامت نداشت تا بگوید که این یک بز است. برای همین گفت: «آن را از شهر خریده‌ام.» مرد روستایی پس از جدا شدن از نفر سوم، ترسی وجودش را گرفته بود. با خود فکر کرد که شاید بهتر باشد این حیوان را با خود به روستا نبرد چرا که شاید مورد سرزنش قرار بگیرد. اما از طرفی برای خرید آن حیوان پول داده بود. در همین زمان که دودل بود، اوباش چهارم از راه رسید و به مرد روستایی گفت: «عجیب است! من تا به حال کسی را ندیده‌ام که سگ را بر روی دوش خود حمل کند. نکند فکر می‌کنی که این یک بز است؟» مرد روستایی دیگر واقعاً نمی‌دانست که این حیوان بز است و یا یک سگ. برای همین ترجیح داد خود را از شر آن حیوان خلاص کند. اطراف را نگاه کرد و دید کسی نیست. بز را که فکر می‌کرد دیگر سگ است آنجا رها کرد و به روستا برگشت. ترجیح داد از پول خود بگذرد تا اینکه اهالی روستا او را دیوانه خطاب کنند. با این حقه اوباش‌ها توانستند بز را به راحتی و بدون هیچ گونه درگیری تصاحب کنند. مراقب باشیم رسانه ها با این روش، داشته هایمان و از همه مهمتر اعتقاداتمان را از ما نگیرند! و موضوع این داستان همان معنای جنگ نرم است. 📚 @Dastanvpand 📚
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
داستان و پند. ........ اخبار فوری اسلامی فوتبال برتر استقلال پرسپولیس ورزش سه
🚩#به_خواست_پدرم #قسمت_دوازدهم با صدای ارومی گفت -دروغ میگی؟ -فکر نمیکنم تو این موقعیت حوصله دروغ گ
🚩 پیرمرده بیچاره با تعجب بهم نگاه کرد -سلام -سلام دخترم چیه چیزی شده؟ -پدرجون میشه بیام داخل سرشو تکون داد و گفت -اره باباجان بیا رفتم تو یه گوشه نشستم اصلا حواسم نبود کامران پشت خطه با صدای دادش به خودم اومدم -بهارررررررررررررررررررر ؟الوووو؟بهار -الو؟ -چرا جواب نمیدی سکتم دادی!الان کجایی؟ -اومدم نگهبانی -خیل خوب گوشی و بده به نگهبانه گوشی و گرفتم طرفش با این کارم دیگه داشت شاخاش میزد بیرون -چیه؟ -همسرم میخواد باهاتون صحبت کنه -همسرتتتتتتتتتت؟با من؟ -بله گوشیو گرفت و شروع کرد صحبت کردن باشه پسرم فقط زود بیا مثل اینکه حالش زیاد خوب نیست بعد حرف زدنش گوشیو قطع کردو گرفت طرفم و رفت واسم اب قند اورد ولی تا یه قلوپ از اب قند خوردم بالا اوردم پیرمرد هول کرده بود سریع رفت سطل اشغال و جلوم گذاشت تا تونستم عق زدم حالم خیلی بد بود -خوبی باباجا؟ -اره پدرجون خوبم نگران نباشید -ولی دخترم... نذاشتم ادامه بده و با لبخند گفتم -به خدا خوبم پدرجون نگران نباشین -نمیدونم والله دخترم بعد چند دقیقه صدای در اومد پیرمرده که درو باز کرد قامت کامران وکه با نگرانی پشت در واستاده بود دیدم -بله؟ -سلام پدرجان!خانوم من اینجاست؟ -اره اره پسرم بیا تو حالش خوب نیست کامارن سرشو تکون داد و اومد تو ازش خجالت میکشیدم سلام کردم و سرم و انداختم پایین -من باتو باید چیکار کنم بهار؟مردم از نگرانی میمردی یه خبر بدی کدوم گورستونی میری؟ با حرفاش دوباره اشکام سرازیر شد با هق هق گفتم -ببخشید -چی و ببخشم مردم و زنده شدم ازون موقع -اروم باش باباجا زنت حالش خوب نیس حالا که خدارو شکر مشکلی پیش نیومده گناه داره دعواش نکن -اخه پدرجون واسه چیزای بی ارزش قهر میکنه میره واسه خودش با حالت تهاجمی گفتم -اصلا بی ارزش نبود کامران بهم نگاه کردو پوفی کرد -بیا بریم ببینم بعدم رو کرد طرف پیرمرده -ممنون پدرجان ببخشید به شمام زحمت دادیم -چه زحمتی جوون؟توم باباجان دیگه تنهایی این جور جاها نیا خطرناکه -چشم -برین به سلامت کامران دستشو طرفم دراز کرد سریع دستمو گذاشتم تو دستش وبعد خداحافطی از نگهبان زدیم بیرون -ماشین و اونور پارک کردم باید یکم پیاده بریم خودم و بهش چسبونده بودم وقتی فکرش میوفتم که این همه مسیر تاریک و تنهایی اومدم بدنم به لرزه میوفته -چته بهار چرا اینقده سردی؟ سرمو تکون دادم و گفتم -میترسم اینجا خیلی وحشتناکه دستمو و محکم فشار دادوگفت -ازچی میترسی ؟اینجا به این ارومی و ساکتی -خوب از همون ارومی و ساکتیش میترسم دیگه -خیل خوب بیا بریم تا به ماشین رسیدیم سریع پریدم توش و در سمت خودمو قفل کردم کامرانم با خنده نگام میکرد -چرا نگام میکنی؟تورو خدا فقط سریع برو -حقته همینجا پیادت کنم تا دیگه خودتو لوس نکنی -منم که پیاده شدم بعدم صورتمو کردم سمت شیشه تا خونه دیگه باهم حرفی نزدیم. ریموت در و زد با ماشین رفتیم تو تا ماشین واستاد سریع پریدم پایین ورفتم تو خونه داشتم تو اتاقم لباسام و عوض میکردم که کامران با جدیت صدام زد قلبم شروع کرد تند تند زدن نکنه میخواد باهام دعوا کنه؟نه خدا جونم ازت خواهش میکنم از صبح تا حالا کم بدبختی نکشیدم -بهارررررررررررر -هاننننننننننننننننن؟ -بیا پایین کارت دارم یه بسم الله گفتم و رفتم پایین -چیه؟ -بشین باید باهام حرف بزنیم اروم نشستم رو مبل جلوش و پام و انداختم رو اون پام سعی میکرردم خودم و خونسرد نشون بدم فقط خدا میدونست تو دل من چه خبره دیدم ساکت داره به یه گوشه نگاه میکنه و حرفی نمیزنه با بی حوصلگی گفتم -چی میخوای بگی ؟سرکارم گذاشتی؟ -هان؟ یه چپ چپی نگاش کردم که حساب کار دستش اومد و سریع جدی شد -راجب بچس سریع جبهه گرفتم میدونستم الان میگه نمیخوامش باید بندازیش ولی من نمیتونستم این کارو کنم میخواستم بچم و به دنیا بیارم تا بتونم لااقل سرمو با اون گرم کنم -خوب؟ -باید سقطش کنی -من این کارو نمیکنم -ببین بهار اصلا حوصله کل کل کردن باهات و ندارم پس لجبازی نکن ،من میگم بچه رو باید سقط کنی یعنی باید این بچه سقط بشه فهمیدی؟ 👇 http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
🚩 -نخیر نفهمیدم من این بچه رو س.ق.طش ن می ک ن م،همه چیزمو ازم گرفتی دیگه نمیذارم بچم و ازم بگیری -هه هه تو چه طور میخوای بچه ای و که از باباش بدت میاد به دنیا میاد با تلخی گفتم -از باباش بدم میاد دلیل نمیشه از بچم بدم بیاد -ببین من حوصله ندارم یه توله سگ پس بندازی شب تا صبح واق واق کنه فهمیدی؟ -اقای کامران سپهری این ارزو وباخودت به گور ببری که من این بچه رو بندازم با عصبانیت ازجاش بلند شد و انگشتش و به حالت تهدید جلوم تکون دادو داد زد -یا این بچه رو سقطش میکنی یا اینقدر میزنمش تا سقط شه باهات اصلا شوخیم ندارم ازجام بلند شدم و دستم و تو هوا تکون دادم و گفتم بروبابا بعدم رفتم سمت پله ها -حالا میبینیم بهار خانوم. —---------— رفتم بالا و تا سرم به بالش رسید خوابم برد خیلی خسته بودم تا خود صبح راحت خوابیدم صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدم تصمیم داشتم خودم ناهار درست کنم واسه ناهار ماکارونی درست کردم یه ماسک زده بودم جلو دهنم تا حالم بد نشه ناهارم و خوردم رفتم حموم میدونستم کامران به این زودیا نمیاد واسه همین تاپ دکلته سفیدم و با دامن کوتاه سفیدم که خیلی خوشمل بود وبالای زانوم بود وچین چینی بود پوشیدم رفتم جلوی اینه بعد اتو کردن موهام یه کمیم به خودم رسیدم کاملا سرحال شده بودم رفتم یواشکی لپتاب کامران و برداشتم خدا رو شکر رمز نذاشته بود واسش رفتم تو عکساش با دیدن هرکذوم از عکسا دهنم صدمتر باز میشد تو هرکدوم از عکسا کامران تو پارتی بود و دخترای مختلفی تو بغلش بودن عجب ادم مزخرفی بود این کامران اه اه حالم ازش بهم خورد خجالتم نمیکشه باهرکدومشونم عکس انداخته رفتم تو music هاش و اهنگ شادمهر و گذاشتم اسمم داره یادم میره چون تو صدام نمیکنی حالا که عاشقت شدم تو اعتنا نمی کنی دلتنگ تر میشم ولی نشنیده میگیری من و هنوز همه حال تورو از من فقط می پرسن و با این که با من نیستی دیوونه میشم از غمت اصلا نمیخوام بشنوم که اشتباه گرفتمت داشتن تو کوتاه بود اما همونم کم نبود گذشته بودم از همه هیچکس به غیر تو نبود ( این اهنگ و دیروز گوش میدادم و گریه میکردم ) نه بابا سلیقش خوب بود یه چندتا اهنگ دیگم گوش دادم و رو تخت کامران دراز کشیدم با صدای کامران که من و صدا میکردم چشام و باز کردم -بهار پاشو ببینم چرا اینجا خوابیدی؟ رو تخت نشستم و گفتم -هان؟ چشام هنوز بسته بود وقتی دیدم حرف نمیزنه یه چشم و باز کردم ببینم کجاییه که دیدم زل زده بهم رد نگاشو که دنبال کردم دیدم تاپم اومده تا وسط سینه هام سریع دستمو گذاشتم رو سینمو ،پامو بلند کردم و با پام زدم توشکم کامران و گفتم -هویی کجارو نگاه میکنی؟ که با این کارم دامنم رفت کنار دیگه داشتم از خجالت میمردم سریع از تخت پریدم پایین و خواستم در برم که کامران دستمو کشیدو افتادم روش خواستم از روش بلند شم ولی هرکاری میکردم نمیشد محکم گرفته بودم -ولم کن -اینقده وول نخور تا من نخوام نمیتونی بلند شی -ولم کن کامران الان بالا میارم بو میدی -هه هه این کلکا دیگه قدیمی شده -به خدا دارم بالا میارم کامران تورو خدا منو برم گردوند و گفت -به یه شرط -ولم کن نمیخوامممم به لبام که سرخ بود نگاه کرد و گفت -واسه کی این لبارو سرخ کردی؟هان؟ کم کم دستش داشت از زیر لباسم میرفت بالا با ناله گفتم کامران توروخدا ولم کن من حامله ام -خوب من چیکار به حاملگی تو دارم؟ وقتی صورتشو اورد جلو از بوش حالم بد شد تا اولین عق و زدم ولم کرد سریع دستشو وکه زیر لباسم بود زدم کنار و دوییدم طرف دستشویی 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
🚩 دیگه داشتم دیوونه میشدم همش بالا میاوردم وقتی اومدم بیرون کامران و ندیدم روی کاناپه دراز کشدم که کامران سرو کله اش پیدا شدو گفت -اماده شو بریم بیرون -من نمیام حوصله ندارم -بلند شو بریم شاید حالت بهتر بشه گفتم نمیام -به درک نیا اومد نشست رو مبل جلوییم وگوشیش و دراورد و زنگ زد به یکی -سلام عزیزم -اره منم خوبم -مگه حتما باید کاری داشته باشم شاید دلم واست تنگ شده باشه قهقه ای زد وگفت -ای شیطوون،نه بابا میخواستم ببینم وقت داری بریم بیرون؟ -اوه اوه زبون نریز بچه -قربونت برم پس 8 اماده باش میام دنبالت،فعلا وقتی داشت حرف میزد زیر چشمی داشت بهم نگاه میکرد منم بی تفاوت چشام وبسته بودم ولی تمام حواسم بهش بود که داره چی میگه پسره ی بیشور یکم دیگه اصرار نکرد باهاش یرم با بوی سیگار از جام بلند شدم با نفرت بهش نگاه انداختم وداشتم میرفتم سمت اتاقم که با صدای جدیش واستادم -بهار واستا ببینم واستادم ولی برنگشتم -برو اماده شو زود باش برگشتم طرفش و گفتم -شما با همون عزیزتون تشریف ببرین -اونم میاد شمام برو حاضر شو -نمیخوام ازجاش بلند شدو اومد طرفم -برو امده شو اون روی سگ من و بالانیار -نمیخوام -کاری نکن خودم لباسات و عوضض کنم -جرئتشو نداری یه لبخند بدجنسی زدو گفت -میخوای بهت نشون بدم دارم یا ندارم -برو بابا رفتم طرف در اتاقم که گفت -میری اماده بشی من حوصله ندارم باهات کل کل کنم زود حاضر شو. رفتم تو اتاقم اول میخواستم نرم و لج کنم ولی یه حسی قلقلکم میداد که شده برم روی دختره رو کم کنم واسه همین مانتو تنگم و که خیلی کوتاه بود وکتی بود استین سه ربع داشت با شلوار سفید تنگ و شال سفیدم ست کردم،کفشای پاشنه 10 سانتی مشکیمم برداشتم موهامم اتو کردم و ازپشت گیره گلمو زدم و دوطرف موهام واتو کردم وازیر شال سفیدم ریختم بیرون دور چشامو مشکی کردم و بایکم رز گونه ورز لب دیگه همه چی تموم شدم بعداینکه کارم تموم شد کیف پولمو برداشتم و اومدم از اتاق بیرون کامران رو کاناپه دراز کشیده بود و پشاش و بسته بود اینجوری بهتر میتونستم دیدش بزنم شلوار کتون قهوه ای بایه بلوز شکلاتی که استیناش و تا ارنج تا زده بود پوشیده بود با کالجای قهوه ای خیلی شیک شده بود یه سرفه مصلحتی کردم که چشاش و باز کرد با دیدین من یه چند دقیقه بهم زل زد -چیهههههههههه؟ سریع نگاشو گرفت و سوییچ و از رومیز برداشت و گفت -بریم پشت سرش از پله ها اومدم پایین سوار ماشین که شدیم با ریموت درو باز کردو گاز و گرفت و رفت بیرون اصلا محلش ندادم ولی سنگینی نگاشو رو خودم احساس میکردم بعد چند دقیقه جلوی یه خونه پارک کرد و بوق زد هنوز به ثانیه نشده بود یه دختره از خونه پرید بیرون با عشوه اومد طرف ماشین ولی با دیدن من مات شد و واستاد یه پوزخند تحویلش دادم و صورتمو برگردوندم طرف کامران که با لبخند اون مواجه شدم ایشی کردم و صاف نشستم شیشیه رو کشید پایین و گفت -بیا دیگه مارال چرا ماتت برده دختره با ناز گفت -کامران جون اخه جلو که جا نیست برگشتم و با تحقیر نگاش کردم که چپ چپی نگام کرد -چشاتم مشکل پیدا کرده ها مارال عقب که جایه دختره با یه لحن عقی گفت -یعنی عقب بشینم اروم گفت -نه پ بیا بشین رو پای این یابو که باعث شد کامران بلند بخنده اعصابم بهم ریخته بود رو به کامران اروم گفتم -زهرمار باخنده گفت -جیگرت عزیزم 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
بخونید من و همسرم به مدت 46 سال با همدیگر پیوند زناشویی داشتیم. در ولنتاین ،هر سال دسته گل های بسیار باشکوه به همراه یادداشتی در 5 کلمه ساده برایم می فرستاد: " عشق من به تو بیشتر میشود" چهار فرزند و46 دسته گل و تمام این زندگی عاشقانه میراثی بود که تا 2 سال قبل که ما را ترک کرد برای ما باقی گذاشت در اولین ولنتاینی که تنها شدم ده ماه بعد از دست دادنش از دریافت یک دسته گل مجلل و باشکوه مخصوص خودم متعجب شدم. ناراحت و گیج گل فروش را خطاب قرار داده و گفتم احتمالا اشتباهی رخ داده گل فروش پاسخ داد نه خانم عزیز اشتباهی در کار نیست، قبل از فوت، همسر شما برای سالیان متمادی دسته گل هایی را از پیش خرید کرد واز ما خواست تضمین کنیم که همه ساله برای تقدیم دسته گل خواهیم آمد با دلی شکسته دوباره دسته گل را گرفته و کارت روی آن را نگاه کردم. نوشته بود : " عشق من به تو ابدیست" ♥️ 👇🌺 http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
به افتخارش اینقدر این عکسش رو پخش کنید تا بعنوان بانوی افتخار آمیز ایران شناخته بشه.👏👏👏 📚❦┅ @dastanvpand ┉┅━❀💐📖💐❀━┅┉ ‌‌‌‌‌‌
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
در لحظه ایی که فکر میکنی هیچ نعمت و رحمتی برای تو نیست... به صدای تپش قلبت گوش کن…💓 آیا نعمت و رحمتی بزرگتر از این سراغ داری؟❤️ 🍏💗 @Dastanvpand
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
سهیل یادش اومد که سر ازدواج سهند و مژگان مادرش سر از پا نمیشناخت، عروسی گیرش اومده بود که به قول خودش کسی نمی تونست روش حرف بیاره، یک دختر زیبا و خوش پوش و پولدار و به قول خودشون های کالس ... اما سر خواستگاری رفتن برای خودش قشقلی به پا انداخته بود که نگو .... چون فاطمه هیچ سنخیتی با معیارهای مادرش نداشت... لبخندی روی لبش نشست و با خودش گفت: چقدر خوشحالم که سر ازدواج با فاطمه اینقدر پافشاری کردم ... هیچ دختری نمی تونست مثل فاطمه بهم آرامش بده ... اگه با معیارهای مامانم ازدواج میکردم االن من جای سهند بودم ... بعد هم رو کرد به سها وگفت: یعنی چی طاقت نیاورد؟ -چه میدونم، مثل اینکه قضیه ناموسیه کامران با حالت شاکی ای گفت: از اون زنی که اون داشت، هیچ بعید نبود قضیه ناموسی بشه، گرچه از همون اولم ناموسی بود، نمیدونم این سهند خان چرا تازه غیرتش گل کرده ... سهیل در حالی که برای فاطمه تیکه ای گوشت میذاشت گفت: نه که خود سهند خیلی آدم صاف و درستی بود... پدرش با اعتراض گفت: پسر من هیچ مشکلی نداشت، هر چی بود اون دختره از راه به درش کرد ... سهیل پوزخندی زد و زیر لب گفت : اون که بله ... بعد هم رو به فاطمه گفت: این دختر ما بزرگ شده دیگه، تو که نباید بهش غذا بدی، مگه نه بابا؟ ریحانه که از غذا خوردن از دست مادرش حسابی کیف میکرد با اعتراض گفت: بزرگام از دست مامانشون غذا میخورن فاطمه لبخندی زد و قاشق بعدی رو به سمت ریحانه گرفت، سها که میخندید گفت: گفتم آلمان یاد خانی افتادم، راستی فاطمه میدونی آقای خانی رفت خارج؟ با شنیدن اسم خانی انگار گردش خون فاطمه و سهیل با هم ایستاد، فاطمه زیرکی نگاهی به سهیل کرد و متوجه سرخ شدنش شد، در حالی که سعی میکرد خودش رو بی خیال نشون بده گفت: چه خوب ... -کارگاهش رو فروخت و رفت، ما که نفهمیدیم چرا، اما خوب خدارو شکر رفت، تو که خوش شانس بودی و رفتی، یه مدت بعدش سگ شده بود و پاچه میگرفت، نمیدونم چرا، مخصوصا از من ... شیطونه میگفت بزنم لهش کنم، اما چون حقوقش خوب بود بی خیال شدم و تحملش کردم ... خالصه دو سه ماه پیش خبر دادند یارو رفته خارج، یک آدم جدیدم اومد جاش ... دارد... 📝نویسنده:مشکات 🍃🌺کانال داستان🌺👇👇👇 http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸