داستان و پند. ........
اخبار فوری استقلال پرسپولیس ورزش سه ازدواج موقت صیغه یابی
#پارت193 رمان یاسمین مي آري اينطوري مي شه ديگه كاوه – داري دروغ مي گي مثل سگ! من خودم همه رو دست م
#پارت194 رمان یاسمین
كاوه – بجان تو از همون اول فهميدم . نخواستم تو كنف بشي! گفتم بذار يه بار هم اين سر به سر ما بذاره
برو خودتي ! من بودم مي خواستم دماغم رو عمل كنم؟-
كاوه- حرف زيادي نباشه ! بذار جلوي فرنوش خدمتت مي رسم . حاال بگو ببينم چي شد ؟ چي گفت؟
. خيالت راحت . مباركه ايشاهلل-
خيال من از اولش راحت بود . خواستگاري دختر ملكه انگليس برم، بهم نه نمي گه !! ملكه فرانسه بچگي هام رو ديده ، –كاوه
!نشونم كرده واسه دختر كوچيكش
!فرانسه ملكه نداره-
كاوه – چه مي دونم ، از بس زيادن ، يادم نمي مونه ملكه كجا بوده ! حاال چرا فريبا بيرون نمي آد ؟
. در همين وقت فريبا صدامون كرد . ميز ناهار رو تو آشپزخونه چيده بود
. فريبا – ببخشيد طول كشيد . داشتم ساالد درست مي كردم . بفرمايين تو آشپزخونه
: كاوه آروم به من گفت
. من روم نمي شه باهاش رو برو بشم بهزاد . خجالت مي كشم-
!خجالت نداره . فريبام مثل دختر ملكه انگليس ! تو كه خاطرخواه زياد داري-
. كاوه – حرف نزن! پاشو تو جلو برو من پشتت مي آم
: من جلو رفتم . تا خواستم بگم مبارك باشه ديدم كاوه پشتم نيست . خندم گرفت به فريبا كه سرش رو پايين انداخته بود گفتم
! خجالت مي كشه بياد تو آشپزخونه-
: فريبا آروم گفت
. راستش بهزاد خان ، منم خجالت مي كشم-
! لحظه شيريني يه-
. بعد كاوه رو صدا كردم
! كاوه كاوه ! بيا ديگه . كباب يخ كرد-
. فريبا – ببخشيد بهزاد خان ، كباب نيست ! ساندويچ كالباس گرفتن كاوه خان
!ساندويچ !! كاوه بيا ببينم-
: كاوه از تو سالن گفت
! شما بخورين ، سرد مي شه . من اشتها ندارم . ببخشيد يادم رفت گوجه بگيرم-
! چي سرد مي شه ؟!كالباس سرد خدايي هست ! در ضمن گوجه تو ساندويچ ها هست-
كاوه – ساندويچ چيه ؟
مرد حسابي تو رفتي كباب بگيري ، ساندويچ كالباس گرفتي ؟ تازه دنبال سيخ گوجه ش مي گردي؟ عيبي نداره، خواستگاري كرده -
! ، هول شده ! بيا تو خجالت نكش . دفعه اولش اينطوريه
: كاوه اومد تو آشپزخونه و در حاليكه سرش پايين بود گفت
من چطور ساندويچ گرفتم ؟-
! تو ساندويچ نگرفتي ، بهت ساندويچ دادن-
.فريبا – ساندويچ هم خوبه . بفرمايين
. هر سه سر ميز نشستيم . كاوه ساكت بود
!كاشكي زودتر برات خواستگاري كرده بوديم كه تو يه خرده ساكت بشي-
. فريبا و كاوه با خجالت خنديدن
بخشيد فريبا خانم بي موقع خواستگاري كردم ها ! تو تموم زندگيم اومدم يه كار خوب بكنم ، اونم چي از آب در اومد ! از –كاوه
!بس هول شده بودم ، موقعيت شما يادم رفت . راستش هنوز من نفهميدم چطوري جاي كباب ، ساندويچ گرفتم ؟
از بس سر به هوايي! عاشقي پسر مگه ؟-
: كاوه در حاليكه مي خنديد گفت
! اگه عاشق نبودم كه خواستگاري نمي كردم ! حرف ها مي زني ها-
. فريبا با خنده سرش رو پايين انداخت
#کانال_داستان_و_رمان_مذهبی 👇
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662