#پارت24 رمان یاسمین
آخه آدم كه همه چيز رو به همه كس نمي گه-
.كاوه – آخه اون دختر خانم و مادرش همه كس نيستن ، يعني غريبه نيستن . خاله ام و دختر خاله ام ان
جدي ! يعني فرنوش دوست دختر خاله توئه ؟ -
كاوه- آره ، دخترخاله ام هم كلي از تو تعريف كرده .نگفتي فرنوش چي ها مي گفت ؟
بابا ده دقيقه نشست و رفت و والسالم . حاال چه خبر ؟ -
. كاوه- اومدم دنبالت بريم شمال
چطور يه دفعه محبتت قلنبه شده ؟ -
. كاوه – صحبت محبت نيست، مرده شور شمال مرده . اومدم تو رو ببرم جاش كار كني
! من توي حموم خودم رو نمي تونم درست بشورم چه برسه به مرده هاي مردم -
. كاوه – پاشو كارهاتو بكن بريم
تو اين هوا ؟ به سرت زده ؟ -
كاوه – نه بابا بايد مادرم رو ببرم ويالي شمال . هوس كرده چند روزي بره شمال . گفتم اگه تو هم بياي ، چند روزي با هم اونجا
. بمونيم
. اگه تنها مي رفتي ، مي اومدم . اما جلوي مادرت خجالت مي كشم -
آخه بوف كور ؛ مادر و پدر من از خدا مي خوان مرتب تو رو ببينند ، اونوقت تو ازشون دوري مي كني ؟ مرد حسابي –كاوه
! ناسالمتي تو جون پسرشون رو نجات دادي و يه تيكه از تن تو ، تو تن پسرشونه
. د! رفتي همين حرفها رو به دختر خاله ات زدي ، اونم رفته به مادرش گفته كه هي امروز از من سوال جواب مي كرد -
كاوه - حاال مي آي بريم يا نه آدم لجباز؟
گاوه ". حاال كي حركت مي كنين ؟"نه نمي آم آقا -
به درك . اگه مي اومدي چند روزي مي مونديم ، خوش مي گذشت يه بادي هم به اون كله پوكت مي خورد ، در هر حال نيم –كاوه
. خواستي بيا . ساعت ، يه ساعت ديگه حركت مي كنيم
. از تعارفت خيلي ممنون، شما تشريف ببريد ، خوش بگذره -
راستش من هم حوصله ندارم برم ، مي خواستم خرت كنم با هم بريم ! حاال كه نمي آي من هم دو روزه مي رم و برمي گردم -كاوه
. . چيزي نمي خواي از اونجا برات بيارم
. جز سالمتي شما ، خير-
كاوه – بهزاد ، جان من ، پولي چيزي الزم نداري؟
. كاوه – خير ، ممنون . دولتي سرت خزانه مملو از سكه هاي طال و جواهره ! شما بفرمائيد
كاوه با بي حوصلگي رفت و قرار شد دو روز ديگه برگرده ، نمي دونم چرا تا ديدم كاوه ميره شمال و تا دو روز ديگه بر نمي گرده
از پنجره نگاه كردم . . ، احساس تنهايي كردم و دلم گرفت . رفتم كه يه كتاب بردارم و سرم رو باهاش گرم كنم كه دوباره در زدند
. يه مرد غريبه بود ! در رو واكردم
#کانال_داستان_و_رمان_مذهبی 👇
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662