#پارت25 رمان یاسمین
بفرمائيد ؟ -
منزل آقاي بهزاد فرهنگ ؟-
! بله خودم هستم ، بفرمائيد -
.يه بسته داريد . اين تلويزيون رو يه خانمي براي شما فرستادند -
. توي ماشين پشت سرش ، يه تلويزيون بزرگ بود
. ببخشيد متوجه نمي شم-
.خانمي به نام ستايش اين تلويزيون رو خريدند و اين آدرس رو دادن كه بياريمش -
. بفرماييد تحويل بگيريد ، لطفاً اينجا رو امضا كنيد
. آقا خواهش مي كنم اين تلويزيون رو برگردونيد . انگار اشتباه شده -
مگه آدرس درست نيست ؟ -
. آدرس درسته ، آدمش رو اشتباه گرفتيد . ببخشيد -
درو بستم و اومدم تو اتاق . خيلي بهم برخورد . از غصه و عصبانيت دلم مي خواست گريه كنم . چرا بايد زبونم بيخودي بچرخه و
جلوي فرنوش بگم كه تلويزيون ندارم كه براي اون سوء تفاهم بشه كه من مخصوصاً اين حرف رو زدم كه اونم بره برام تلويزيون
. بخره
. از خودم بدم اومد . دلم مي خواست سرم رو بزنم به ديوار . اين چه بدبختي كه من دارم
. ديدم نمي تونم توي خونه بمونم . لباسمو پوشيدم و زدم از خونه بيرون
اگه من هم يه باباي پولدار داشتم . اگه من هم حساب بانكي داشتم كه توش يه يك و صد تا صفر نوشته شده بود . اگه من هم يه
باباي پولدار داشتم ، اگه من هم يه خونه هزار طبقه داشتم ، اگه منم يه ماشين مدل 0202 داشتم ، اگه من هم يه ويالي صدهزار
متري تو شمال داشتم ، اگه من هم يه هلي كوپتر داشتم يعني چرخ بال داشتم ، ديگه اين فرنوش خانم برام تلويزيون تحفه نمي
. فرستاد
. تو دلم به عشق و احساسم و قلب و دل و روده و معده م و كبد و طحالم چند تا فحش دادم
بعدش هم حواسمو دادم به چيزهاي ديگه . برف آروم آروم مي باريد . نم نم راه مي رفتم و فقط به در و ديوار نگاه مي كردم و
نيم ساعتي كه راه رفتم ، خودم رو جلوي در خونه آقاي هدايت ديدم . كمي دست دست كردم كه . سعي مي كردم به هيچي فكر نكنم
.در بزنم . هر چي فكر كردم ديدم روم نمي شه . همون پشت در نشستم
هوا سرد بود . تو خودم كز كردم . رفتم تو فكر . سرم رو گذاشتم رو دستهام . تو خودم جمع شدم . مونده بودم چطور شد اومدم
اينجا !. حاال كه اومدم چيكار كنم ؟
هر چي مي خواستم بلند شم برگردم خونه ، پام پيش نمي رفت . دلم مي خواست همونجا بشينم . برف روي سرم نشسته بود .
دستام گز گز مي كرد . نمي دونم چرا ياد روزي افتادم كه پدر و مادرم كشته شده بودن و من كنار جاده نشسته بودم و به جسد پدر
آماده شده . و مادرم كه روش يه پارچه انداخته بودن نگاه مي كردم . همون بغضي كه اون روز داشتم ، االن گلوم رو گرفته بود
بودم براي گريه كردن . بد هم نبود . بعد از مرگ پدر و مادرم ، سالها از آخرين گريه اي كه كردم گذشته بود كاش كاوه مسافرت
. نرفته بود . كاش حرفشو گوش مي كردم و باهاش مي رفتم . خون توي رگهام داشت منجمد مي شد
چند تا سگ از اون طرف خيابون به طرف من اومدن و به فاصله يك متري كه رسيدن و من رو نگاه كردن . يكي شون جلو اومد ،
! من رو بو كرد و بعد رفت پيش بقيه و راهشون رو گرفتن و رفتند . انگار به بقيه گفت ، برين اين زندگيش از ما سگي تره
راستم مي گفتن كدوم ديونه اي تو اين برف و سوز و سرما مي اومد كنار در يه خونه چمباتمه مي زد و مي نشست !؟
دستهامو تكون دادم كه خون توش بحركت در بياد . نمي دونم اون موقع در دلم از خدا چي مي خواستم كه يكدفعه در باز شد و آقاي
. هدايت هز خونه اومد بيرون . آروم سرم رو برگردوندم و بهش سالم كردم
هدايت – بهزاد ، توئي پسرم . اينجا چيكار مي كني ؟ از كي تا حاال اينجائي كه اينقدر برف روت نشسته ؟! چرا در نزدي ؟ ديدم اين
! زبون بسته طال اومده پشت در رو بو مي كنه ! پاشو پاشو بريم تو . ا داري يخ مي بندي
. با سختي بلند شدم و همراه آقاي هدايت وارد خونه شديم . دستي به سر و گوش طال كشيدم كه جلو اومده بود و منو بو مي كرد
انگار اين حيوون فكر من بوده ! اگر پشت در نمي اومد بايد چيكار مي كردم ؟
هدايت- چي شده اتفاقي افتاده؟
#کانال_داستان_و_رمان_مذهبی 👇
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662