#پارت27 رمان یاسمین
مي خواستم وقتي اينا رفتن ، بندازمت تو ساه چال . ولي اين دفعه بخشيدمت
اينو گفت و رفت . وقتي تنها شدم ، دوباره توي موهام چنگ زدم . يكي دو تا دونه شپش اومد توي دستم . چندشم شد . آدم تا وقتي
!اما وقتي فهميد چرا ! ديگه خيلي چيزها ناراحتش مي كنن . امان از هوشياري . چيزي رو ندونه زجر نمي كشه
خالصه در اثر حرفهاي اون دختر بچه از خودم خجالت كشيدم . تصميم گرفتم كه تميز باشم حتي با اون امكانات و وضع بدي كه
. داشتم
چند روزي گذشت و پاهام تقريباً خوب شدن . يه صبح كه يه گوشه حياط نشسته بودم و تو اين فكر بودم كه چطوري ، دور از چشم
كارگرا و خانم اكرمي ، دو تا سلط آب روي سرم بريزم و از دست اين شپش ها و كثيفي نجات پيدا كنم ، اكبر سراغم اومد و كنارم
نشست و دستي به پشتم زد و گفت : خوشم اومد ، معلوم شد اس و قس داري. به ابوالفضل اگه اون روز نفست در مي اومد و جيك
! مي زدي ، شيردونت رو مي كشيدم بيرون . حاالم اگه دوست داري ، عشقه ! بيا تو دارو دسته خودمون
ازش تشكر كردم . خوشم نمي اومد كه با اكبر و نوچه هاش بگردم . از زورگوئي بدم مي اومد . وقتي بهش گفتم خنديد و گفت :
خود داني .اما هر وقت گير داشتي حاجيت رو خبر كن . بهش گفتم اگه طوري بشه كه بتونم دو تا سطل آب گير بيارم و خودم رو
بشورم خوب مي شه . از خنده نزديك بود غش كنه . وقتي خوب خنده هاشو كرد گفت : مگه كثافت چه عيبه شه كه مي خواي بري
سراغ نظافت ؟! جوجه ! ما هر چي تن مون رو كيسه بكشيم و چرك بكونيم بازم پرورشگاهي و يتيميم ! نون نداريم بخوريم تو
دنبال قرقوروتي؟
گفتم : پس هيچي ، بلند شدم كه برم ، كمي اين ور و اون ور رو نگاه كرد و گفت : اگه بازم دهنت قرص باشه يه جايي مي برمت
. كه عقل جن هم نمي رسه
. بعد دست خودش رو چند بار گاز گرفت و دوباره گفت : بپر دنبالم بيا
چند تا از نوچه هاش رو صدا كرد و همه راه افتاديم . ته حياط ، جايي كه يه كوه تير و تخته روي هم چيده شده بود ايستاديم و يكي
از بچه ها ، بشكه اي رو كنار زد و پشتش يه سوراخ نسبتا بزرگ توي ديوار پيدا شد . اكبر تند من رو به طرف سوراخ هل داد و
صداي آب رو مي شنفي . اما حواست رو موقع رفت و آمد جمع كن . گفت : برو ته باغ . همين جوري راست شيكمتو بگير و برو
. گندكار در نياد و سوالخ لو نره
. بعد پشت سر من يه بشكه رو دوباره سر جاش گذاشت
يه لحظه ترس برم داشت . تا اون موقع يادم نمي اومد كه اين طرف ديوارهاي يتيم خونه رو ديده باشم . برگشتم و به باغ نگاه
كردم . تا چشم كار مي كرد درخت بود و همه سبز . احساس پرنده اي رو داشتم كه بعد از سالها اسارت ، حاال آزاد شده بود . هم
مي خواستم پرواز كنم و هم از پرواز وحشت داشتم . از اين حس سرم گيج مي رفت . نشستم و چشمهامو بستم مدتي به صداي باد
كه از بين برگها مي وزيد گوش دادم . صداي پرنده ها كه هميشه از اون طرف ديوار بگوشم مي رسيد ، حاال برام تازگي داشت !
. همونطور كه چشمهام بسته بود گوش مي كردم و آزادي رو مزه مزه مي كردم
: به اينجاي داستان كه رسيد متوجه من شد و گفت
پسرم تو كه دست به شامت نزدي ! نون و پنير باب ميلت نيست ؟-
! حق داري
. اختيار داريد . محو صحبتهاي شما بودم . چشم االن مي خورم-
. هدايت – سرت رو درد آوردم . خيلي پرچونگي كردم بايد ببخشي
. نه، نه ، اصالً برام خيلي جالبه . خواهش مي كنم ادامه بديد -
هدايت – راست مي گي يا تعارف مي كني ؟
! اين حرفا چيه ؟ هر كلمه كه مي فرمايين ،توي حافظه ام جا مي دم و با حرص منتظر كلمه بعديم-
. هدايت خنديد . شوق گفتن تو چشماش برق مي زد
. هدايت – پس تو تا شامت رو مي خوري ، من يه سر به اين زبون بسته طال بزنم ببينم جا و جوش درسته يا نه . االن بر مي گردم
بلند شد و از اتاق بيرون رفت . من هم مشغول خوردن شدم و در و ديوار رو هم نگاه مي كردم . بقدري آينه كاري اتاق قشنگ بود
. كه دلم نمي اومد چشم ازش بردارم
. چشمم به كتابخونه قديمي افتاد . خدا مي دونست چه ثروتي اونجا خوابيده بود
تابلوهايي كه به ديوار بود شايد هر كدوم سيصد سال قدمت داشت ! داشت مغزم سوت مي كشيد . اين خونه مي تونست يه موزه
. عالي باشه
#کانال_داستان_و_رمان_مذهبی 👇
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662