#پارت33 رمان یاسمین
مي دونيد فرنوش خانم ؟ من يه درآمد كم و محدودي دارم . خيلي ساده زندگي مي كنم . دلم هم نمي خواد به چيزي كه نيستم يا -
. ندارم تظاهر كنم
خالصه مجبورم همه چيزهاي مادي زندگي . غذايي كه مي خورم خيلي ساده س. لباسي كه مي پوشم همينطور . رفتارم ساده س
. رو خيلي ساده برگزار كنم . هر چيز هم كه دارم ، اگر چه ساده ، ولي با دوستان ساده ام تقسيم مي كنم . لطفاً بپيچيد دست راست
براي دوستانم حاضرم جونم رو هم فدا كنم . متاسفانه امروز پول زيادي همراهم نبود . لطفاً همين جا ، جلوي اون اغذيه فروشي
. نگه داريد
بله مي گفتم . اگر خبر داشتم كه قراره در خدمت شما ، ناهار رو بيرون از خونه بخورم ، حتماً از بانك پول مي گرفتم . .ممنون
. اين بود كه گفتم توي اون رستوران غذا نمي خورم
. فرنوش- فقط به خاطر همين ؟ اينكه مسئله اي نبود . مهمون من بوديد
. معذرت مي خوام . من حتي از اينكه سوار ماشين شيك شما هستم ناراحتم چه برسه به اينكه پول ناهارم رو شما بديد-
: در حاليكه پياده مي شدم گفتم
. اگر از اينجا بدتون مياد ، خواهش مي كنم بفرماييد ناهار در خدمت تون باشم-
. فرنوش خيلي راحت پياده شد و دزد گير ماشين رو زد و با هم به طرف ساندويچ فروشي رفتيم و دو تا ساندويچ سفارش داديم
عادت به اين جور جاها نداريد ، نه ؟ -
. فرنوش – انسان به هر چيزي مي تونه عادت كنه . بشرطي كه هدف داشته باشه
. خيلي ها به اين چيزها نمي تونن عادت كنن-
. فرنوش- اتفاقاً من خيلي دوست دارم كه ساده زندگي كنم
! از ماشين و لباسهايي كه مي پوشيد مشخصه -
فرنوش – طعنه مي زنيد ؟
راست بگيد . تا حاال شده يه شب شام نون و پنير بخوريد . تا حاال شده ناهار تخم مرغ بخوريد ؟
فرنوش- نون و پنير نه ، اما تخم مرغ چرا ؟
حتماً ناهار ، مثالً همبرگر بوقلمون داشتيد و شما دوست نداشتيد و مجبوراً يه روز رو با تخم مرغ و ژامبون سر كرديد ! يا اينكه -
. تخم مرغ آب پز 4 دقيقه اي با آب پرتقال براي صبحانه ميل كرديد
. سرش رو انداخت پايين و چيزي نگفت
حاضريد اين ماشين تون رو با يه پيكان مدل پايين عوض كنيد ؟ يعني جاي اين ، اون رو سوار شيد ؟
يا اينكه با اتوبوس سه كورس را بريد تا به دانشگاه برسيد ؟
. فرنوش- بهزاد خان اين مسئله اي نبود كه شما اينقدر خودتون رو ناراحت مي كنين
. من ناراحت نيستم . شما فرموديد كه از زندگي ساده خوشتون مي آد ، داشتم كمي از زندگي ساده براتون تعريف مي كردم-
. ساندويچمون حاضر شد و با نوشابه برامون آوردن
. فرنوش- بهتر نيست ديگه اين بحث رو تموم كنيم و غذامون رو با لذت بخوريم
موافقم . نوش جان-
. دوتايي مشغول خوردن شديم
! فرنوش- مي دونيد بهزاد خان ؛ تو دانشكده خيلي در مورد شما حرف مي زنن
! غذا تو گلوم گير كرد
در مورد من ؟! چرا ؟ مگه چيكار كردم ؟-
: خنديد و گفت
. ناراحت نشيد ، حرفهاي خوب مي زنن . البته دخترهاي دانشكده-
. ترسيدم . فكر كردم رفتار و حركت بدي ازم سر زده كه كسي رو ناراحت كرده-
. فرنوش- برعكس . همه در مورد سربزيري شما صحبت مي كنن . البته با چيزهاي ديگه
ببخشيد فرنوش خانم ، شما خودتون خواستيد كه با من تشريف بيارين بيرون ؟-
. فرنوش- ببخشيد ، متوجه نمي شم
#کانال_داستان_و_رمان_مذهبی 👇
🌺🍃http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662