eitaa logo
داستان راستان
11.6هزار دنبال‌کننده
403 عکس
106 ویدیو
3 فایل
مدیریت کانال: @salmanzadeh57 لینک کانال تبلیغات ارزان: https://eitaa.com/joinchat/3347906861C14c82f0d0b
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃🌸🍃 حضرت اميرالمومنين علی علیه السلام بیشتر پیاده می جنگید و اگر هم سوار اسبی می شد، چندان برایش مهم نبود. به حضرتش گفته شد که چرا سوار اسب نمی شود؟ پاسخ داد: اسب یا برای تعقیب حریفی است که از میدان بگریزد و یا برای این است که کسی بخواهد خود بگریزد و من نه کسی هستم که پشت به دشمن کنم و بگریزم و نه کسی هستم که اگر کسی گریخت تعقیبش کنم. پس اسب را برای چه می خواهم ٣ص٢٩٨ @DastaneRastan
🌸🍃🌸🍃 پيامبر اکرم صلّي الله عليه و آله فرمودند: گروهي روز قيامت وارد صحراي محشر مي شوند در حالي كه حسنات و كارهاي_نيكي به بزرگي كوه ها دارند، خداوند حسنات_ايشان را همچون ذرات غبار در هوا پراكنده مي سازد، سپس فرمان مي دهد آنها را به آتش_دوزخ اندازند. سلمان عرض كرد: يا رسول الله! آنها را براي ما توصيف نما. فرمودند: آنها كساني هستند كه روزه مي گرفتند، نماز مي خواندند و شب زنده داري مي كردند، اما هنگامي كه به حرامي دست مي يافتند بر آن هجوم مي بردند. @DastaneRastan
🌸🍃🌸🍃 خیلی وقتها شده که ما خیری به یه نفر رسوندیم با نیت « برای رضای خدا» اما اگه از همون آدم ضربه ای بخوریم اول چیزی که بذهنمون می رسه اینه : "بشکنه این دست که نمک نداره!" یا " من کلا شانس ندارم به هرکس خوبی کردم بدی دیدم". مهربون بودن عالیه اما عالیتر اینه که از محبتی که کردیم رد بشیم و دریافت کننده ی محبتمون را مدیون ندونیم؛ چون ما کاری برای او نکردیم که انتظار پاسخ از او داشته باشیم. اینکه اخلاقا، جواب محبت، محبته درسته. اما ما با طرف مقابل کار نداریم هر کس باید روی درستی عمل خودش زوم کنه. دست بی نمک دستیه که خیری را به دیگران رسونده و همینطور دراز مونده که کی طرف میخواد جبران کنه. محبت برای رضای خدا یعنی از لحظه ای که نیت کردیم پاسخ را از خدا گرفتیم دیگه منتظر پاسخ از بنده اش نیستیم. بی توقع مهربان باشیم. خدا جبران میکنه. بنده ش رو بی خیال @DastaneRastan
جوان + مردی.mp3
3.34M
🔹منبر کوتاه و شنیدنی 🔸داستان جوانمردان پهلوان صفت ➖➖➖➖ محرم ۱۴۰۲ هیئت خادم الرضا علیه السلام قم حجت‌الاسلام ظهیری @DastaneRastan
🌸🍃🌸🍃 امام باقر علیه السّلام فرموده اند: طبیعت بشر با شهوت و میل و حرص و ترس و خشم و لذت آمیخته شده است جز آنکه در بین مردم کسانی هستند که این پیوند و کشش طبیعی را با نیروی تقوی و حیا و تنزّه مهار کرده اند. موقعیکه نفس متجاوزت ، تو را به گناه می خواند به آسمان با عظمت و کیهان حیرت زا نگاه کن و از خداوند بزرگی که جهان را آفریده و بر آن حکومت می کند بترس و از گناه خودداری کن، اگر از خداوند توانا خوف نداری به زمین نظر افکن شاید از حکومت بشری و افکار عمومی شرم کنی و مرتکب معصیت نشوی، اگر جرأت و جسارتت به جایی رسیده که نه از حکومت الهی می ترسی و نه از مردم زمین شرم داری خود را از صف انسان ها خارج بدان و در عداد بهائم و حیوانات به حساب آور. منبع :مستدرک2،ص287 @DastaneRastan
🌸🍃🌸🍃 يك نفر مهمان خونه ایی روستايی بود خروس چاق و چله ميزبان چشمشو گرفته بود نصفه های شب دور از چشم همه بلند شد خروس رو گرفت و به راه افتاد صاحبخانه از خواب بيدار شد و گفت :حالا كه زوده داری ميری بمون تا خروس بخونه بعد برو مهمان دزد در جوابش گفت:خروس اگر خروس باشه توی راه هم می خونه دزد رفت و صاحبخونه از همه جا بی خبر گرفت خوابيد صبح وقتی رفت سر لونه خروسه تازه فهميد ديشب مهمون بی معرفتش چی گفته. مورد استفاده: درباره كسانی به كار می‌رود كه حرفشان با عملشان یكی باشد. @DastaneRastan
🌸🍃🌸🍃 عاشق نبی مکرم اسلام (ص) بود. همیشه در نماز جماعتش شرکت می‌کرد و منتظر بود حضرت (ص) بعد از نماز با او مصاحفه نموده و دست دهند. وقتی حال او را می‌پرسید، از تبسم زیبای نبی مکرم اسلام (ص) ذوق می‌کرد . روزی نبی مکرم (ص) را بعد از نماز ظهر به باغ خود دعوت کرد. انگورهایش تازه و طلایی شده بودند. سبدی انگور به زیباترین و مهربان‌ترین پیامبرِ خالق، هدیه کرد. می‌خواست چیزی بگوید ولی شرم می‌کرد. با فشار فراوان گفت: «ای نبی خدا (ص)! خواهشی دارم؛ این باغ را از من به عنوان هدیه بپذیر.» نبی مکرم (ص) می‌دانستند که پیرمرد٬ جز این باغ٬ بهره‌ای از این دنیا ندارد. اندکی به فکر فرو رفتند، باید تصمیم سختی می‌گرفتند، دوست نداشتند رد احسان کنند و دل پیرمرد را بشکنند و از سوی دیگر می‌دانستند که اگر آن پیرمرد، باغش را ببخشد چیزی از مال دنیا نخواهد داشت. نبی مکرم (ص) به پیرمرد تبسمی کرده و فرمودند: «هدیه تو را پذیرفتم.» پیرمرد خوشحال شد. انگور را که میل فرمودند و قصد ترک باغ را داشتند، به پیرمرد گفتند: «من دل تو را نشکستم و هدیه تو را قبول کردم٬ از تو می‌خواهم این باغ را که مردی مؤمن٬ به من بخشیده است به تو ببخشم!! آیا هدیه نبی خدا را قبول می‌کنی؟!!» پیرمرد تبسمی کرد و سری به نشان قبول تکان داد و دست گرم نبی خدا (ص) را فشرد و از او خداحافظی کرد. @DastaneRastan
🌸🍃🌸🍃 پروردگارا... چشمان خود را به عفوت دوختیم، و دل های خود را به رحمتت بشارت دادیم. در چشمان ما برق شادی دریافت عفوت را بنشان و در صحرای دل هامان، باران پر طراوت رحمتت را نازل فرما. @DastaneRastan
🌸🍃🌸🍃 راضـيم ... به هرچی اتفاق افتاد! که اگه خوب بود زندگیم را قشنگ کرد! و اگه بد بود مرا ساخت ! مــديونم ... به همه ی آدم های زندگیم! که خوباشون بهترین حسها رو بهم دادن! و بداش بهترین درسها رو ! مــمنونم ... از زندگیم! که بهم یاد داد همه شبیه حرفهاشون نیستن! و همیشه اونطوری که میخوایم پیش نمیره ! @DastaneRastan
🌸🍃🌸🍃 پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلّم همزمان با مکاتبه با سران حکومت‌های جهان و مراکز مذهبی، نامه‌ای به اسقف نجران نوشت و در آن نامه از ساکنان نجران خواست که اسلام را بپذیرند. مسیحیان تصمیم گرفتند که گروهی را به نمایندگی از خود به مدینه بفرستند تا با پیامبر سخن بگویند و سخنان او را بررسی کنند. هیأت نجران که شامل بیش از ده نفر از بزرگان آنان بود، به ریاست و سرپرستی سه نفر به نام‌های عاقب، سید و ابوحارثه به مدینه آمدند. هیأت نمایندگان در مسجد مدینه با پیامبر اسلام گفتگو کردند. پس از اصرار دو طرف بر حقانیت عقاید خود، تصمیم گرفته شد که مسئله از راه مباهله خاتمه یابد، از این رو قرار شد که فردای آن روز، همگی خارج از شهر مدینه، در دامنۀ صحرا برای مباهله آماده شوند. بامداد روز مباهله، حضرت رسول(ص) به خانه حضرت امیرالمؤمنین(ع) آمد. دست امام حسن(ع) را گرفته و امام حسین(ع) را در آغوش گرفت، و به همراه حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) برای مباهله، از مدینه بیرون آمد. چون نصارا آنان را دیدند، ابوحارثه پرسید که این‌ها کیست‌اند که با او همراه‌اند؟ گفتند: آن که پیش روی اوست، پسر عموی او و شوهر دخترش و محبوب‌ترین خلق نزد اوست؛ آن دو طفل، فرزندان اویند از دخترش؛ و آن زن، فاطمه دختر اوست که عزیزترین خلق، نزد اوست. @DastaneRastan
🌸🍃🌸🍃 پیامبر(ص) برای مباهله، به دو زانو نشست. سید و عاقب، پسران خود را برای مباهله برداشتند. ابوحارثه گفت: به خدا سوگند چنان نشسته است که پیغمبران برای مباهله می‌نشستند، و سپس برگشت. سید گفت: کجا می‌روی؟ گفت: اگر محمد بر حق نبود چنین بر مباهله جرأت نمی‌کرد و اگر با ما مباهله کند پیش از آنکه سال بر ما بگذرد، یک نصرانی بر روی زمین نخواهد ماند. در روایتی دیگر آمده است که وی گفت: من صورت‌هایی را می‌بینم که اگر از خدا درخواست کنند کوهی را از جای خود بركَنَد، هر آینه کنده خواهد شد. پس مباهله مکنید که هلاک می‌شوید و یک نصرانی بر روی زمین نخواهد ماند. سپس ابوحارثه نزد پیامبر آمد و گفت: ای ابوالقاسم! از مباهله با ما درگذر و با ما مصالحه کن بر چیزی که قدرت ادای آن را داشته باشیم. پس، حضرت با ایشان مصالحه نمود که هر سال، دو هزار حلّه بدهند که قیمت هر حلّه چهل درهم باشد، و نیز اگر جنگی با یمن روی دهد، سی زره، سی نیزه و سی اسب را به مسلمانان، عاریه دهند، و پیامبر(ص) ضامن برگرداندن این ابزار خواهد بود. پس از نوشته‌شدن صلحنامه آنان برگشتند. پیامبر بعدها فرمود: سوگند به آن خداوندی که جانم در قبضه قدرت اوست، که هلاکت اهل نجران نزدیک شده بود و اگر با من مباهله می‌کردند هر آینه همگی به میمون و خوک مسخ می‌شدند و هر آینه تمام این وادی برایشان آتش می‌شد و می‌سوختند و حق تعالی جمیع اهل نجران را نابود می‌کرد و حتی پرنده بر سر درختان ایشان نمی‌ماند و همه نصاری پیش از سال می‌مردند. پس از برگشتن نصارا به نجران طولی نکشید که سید و عاقب، با آوردن هدایایی، خدمت پیامبر(ص) رسیده، مسلمان شدند. @DastaneRastan