🌿 #حاجی_بخشی هر کجا می رفت شور و ولوله بر پا میکرد.
☀️صبح کربلای پنج هنوز دژ شلمچه سقوط نکرده بود و هوا هنوز روشن نشده بود که سرو کله اش پیدا شد.. تازه نیروهایی که توی کانال های لب خط بودند و برای خوندن نماز صبح بیرون اومده بودند به زور و عتاب فرماندهاشون داخل کانال رفته بودند که با سروصدای "ماشا الله، حزب الله" حاجی بخشی بیرون ریختند و از کنترل خارج شدند.
🔺 خلاصه اومدن حاجی با هیات همراهش توی خط نظم وانظباط رو به هم میریخت.
حرف هیچ کسی رو هم گوش نمیداد و هر فرمانده ای هم که باهاش بگو مگو می کرد، با یه شیشه عطر و یه بیسکوبیت آرومش می کرد...😊
@Defa_Moqaddas
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 فیلم | رجزخوانیهای حاجی بخشی در جبهه
🔹 او با این کار خود، روحیه بخش جمع رزمنده ها و بسیجی ها بود
🆔 @Defa_Moqaddas
امروز امت بزرگ ما اهل ولايتند ...
آنان گوش اطاعت به فرمان «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولِي الامر منكم» سپردهاند ،
و اينچنين خداوند وظيفهي تحقق اهداف الهي همهي انبيا را بر گردهي صبور و پُرقدرت آنان نهاده است ،
و چه شرفي از اين بالاتر ...؟
🌷سید شهیدان اهل قلم شهید سید مرتضی آوینی
@Defa_Moqaddas
www.Aviny.comشهیدآوینی-راهيان كربلا را بنگر.mp3
زمان:
حجم:
573.8K
📢 صوت | شهید سید مرتضی آوینی:
🌴🌴🌴 راهيان كربلا را بنگر که به سوي جبههها روانند تا جهان را آمادهي ظهور مولايمان سازند...
🌿 دوران #دفاع_مقدس
@Defa_Moqaddas
💠روایتی از شهید سید مرتضی آوینی:
▫️ نترسید، هنوز آنقدر کم نیاوردم که به "خاطرهسازی" روی بیاورم.
نه با شهید آوینی رفیق بودم، نه دوست، نه همکار و همرزم، که مثل ماههای آخر حیاتش، به او ظلم کنم و اشکش را دربیاورم!
منهم مثل اکثر شما، فقط او را از صدای دلنشین و نَفَس حقّش میشناختم، وگرنه او که اصلا مرا نمیشناخت.
کلا 4 بار او را دیدم.
بار اول فقط سلام وعلیک بود و بس.
بار دوم آن خاطرهی تلخ پیش آمد.
بار سوم هم، چندروز قبل از شهادتش، توفیقی شد با او همنشین و همصحبت شوم و باهم دیداری داشته باشیم با پیرمردی که ...
بار آخر هم زیر تابوتش بود و حضور آقا ...
خاطرهی اول: مظلومیت آقا سیدمرتضی آوینی
صدایش خیلی دلنشین و آرامبخش بود. بهقول آن عزیز دل:
"حتی اگر از عملیاتی ناکام و شکست خورده برنامه میساخت و سخن میگفت، همچنان شیرینی فتح را در ذائقهی خود احساس میکردیم."
خیلی دوست داشتم صاحب آن صدای زیبا را بشناسم و ببینم.
فکر کنم پاییز 1371 بود، ولی هنوز آتش حملهها، آنچنان پرحجم نشده بود.
هنوز حاجآقا "زم" ـ رئیس آن روز پالایشگاه و حوزهی هنری و میلیاردر و قهوهخانهدار و ... امروز ـ آوینی را از حوزهی هنری اخراج نکرده بود.
هنوز روزنامهی "سه قطره خون" مسیح ـ مثلا روزنامهی جمهوری اسلامی ـ دست به تکفیر سید نزده بود و به هزار ویک اسم و عنوان، علیه او بیانیه صادر نمیکرد.
هنوز قهرمان رالی کامیونرانی کانادا، "محمد هاشمیرفسنجانیبهرمانی" رئیس وقت جعبهی جادو، دستور ممنوعیت پخش روایتفتح و بهخصوص صدای او را از تلویزیون، نداده بود.
دم غروب بود که با دو سه تا از دوستان اهل ادب و هنر! روی تختهای حیات حوزهی هنری نشسته بودیم و چای سر میکشیدیم.
از دور کسی پیدا شد که با دیدنش خیلی ذوق کردم. دومین باری بود که میدیدمش. چندروز قبل، همینجا برای اولینبار دیده بودمش.
جلو که آمد، طبق عادت، با همه سلام و احوالپرسی کرد. به ما که رسید، به احترامش برخاستم و با لبخند، با او دست دادم. بغل دستیام اما، همچنان دودسیگار از همهی سوراخهایش بیرون میزد، برنخاست و در برابر سیدمرتضی آوینی که دستش را دراز کرده بود، با بیاهمیتی فقط دست داد، ولی رویش را برگرداند.
سید، چندقدمی دور نشده بود که مثلا دوست ما، شروع کرد به هَتّاکی و هر چه فحش ناموسی از دهان ناپاکش خارج میشد، نثار سید کرد. هر چه گفتم:
ـ مرد مومن، اگه حرفها و نظراتش رو قبول نداری، به خودش فحش بده. به ناموسش چیکار داری.
که او وقتی دید من ناراحت شدهام، لج کرد و بدتر و رکیکتر فحش داد.
وقتی فروردین 1372 سیدمرتضی در بیابانهای فکه رفت روی مین و آسمانی شد، یکی از اولین کسانی که در وصف سیدمرتضی زور زد و مقاله نوشت، همو بود.
وقتی دیدم عکسی بزرگ از سید در اتاقش زده و دربارهی وَجَنات و حَسَنات سید منبر میرود، یاد آن غروب تلخ افتادم و فقط سوختم.
—(نقل از کتاب: نامزد خوشگل من! - نوشته: حمید داودآبادی)
@Defa_Moqaddas
اوایل جنگ بود و مرزها دست عراق بود.
در ارتفاعات گیلان غرب بودیم
با حسرت به ابراهیم گفتم : یعنی میشه مردم ما راحت از این جاده عبور و به شهر خودشون برن؟😞
ابراهیم هادی گفت : چی میگی! روزی میاد که از همین جاده مردم ما دسته دسته به کربلا سفر می کنند!
منبع: کتاب (سلام بر ابراهیم ) ص127
#شهید_ابراهیم_هادی
#اربعین
@Defa_Moqaddas
💠 خاطره ای از #شهید_ابراهیم_هادی
🌷اسیری که شهید شد‼️
🔹نزدیک ارتفاعات بودیم.با رضا گودینی و جواد افراسیابی و بقیه به سرعت می دویدم.
▫️یکدفعه یک جیپ عراقی از پشت تپه خارج شد و به سمت ما آمد!فرصت تصمیم گیری نداشتیم.به سمت جیپ شلیک کردیم.
▪️لحظاتی بعد بالای سر جنازه های عراقی رفتیم.دو افسر عراقی کشته شده بودند.یکی از آنها هم تیر خورده بود.
🔺اما هنوز زنده بود.خواستم با شلیک گلوله ای او را بزنم.اما ابراهیم هادی مانع شد.با تعجب گفت: چه می کنی؟!
─ بعد ادامه داد او الان اسیر است. ماحق کشتن او را نداریم.
▪️بعد هم کار عجیبی کرد! شنیده بودم ابراهیم قهرمان کشتی بوده و بدنش خیلی قوی است اما نمی دانستم تا این حد! سرباز عراقی را روی دوش خود قرار داد. بعد به همراه هم از کوهستان عبور کردیم.
🔹در راه زخم های او را بست. اسیر عراقی موقع نماز صبح با ما نماز جماعت خواند.
▫️بعد شروع به صحبت کرد: من ابوجعفر بی سیم چی قرارگاه لشگر چهارم عراق، شیعه و ساکن کربلا هستم و ...
🔹صبح به گیلان غرب رسیدیم. چند روزی ابوجعفر پیش ما بود. ابراهیم مانند یک دوست با او برخورد می کرد.
▫️با ما هم غذا بود و ... بعد هم او را بردند. فراموش نمی کنم. ابوجعفر گریه می کرد.می گفت: خواهش می کنم مرا نبرید! می خواهم بمانم و کنار شما با بعثی ها بجنگم! مدتی بعد از فرماندهی سپاه آمدند و از ابراهیم تشکر کردند. اطلاعاتی که این اسیر عراقی به آنها داده بود بسیار با ارزشمند و مهم بود.
▪️سال بعد خبر رسید که بچه ها ابوجعفر را در تیپ بدر دیده اند.
او همراه تعدادی دیگر از اسرا به جبهه آمده بود تا با بعثی ها بجنگند! بعد از عملیات به سمت مقر تیپ بدر رفتیم. گفتم: اگر شد ابوجعفر را به گروه خودمان بیاوریم. قبل از ورود به مقر عکس شهدا را به روی دیوار نگاه می کردیم.
▫️دقایقی بعد قبل از اینکه وارد ساختمان شویم برگشتیم! در میان تصاویر شهدای آخرین عملیات ، ابوجعفر را دیدم.
🌷او هم به جرگه شهدای گمنام پیوسته است.
@Defa_Moqaddas
هدایت شده از دفاع مقدس
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 فیلم | خاطره ای عجیب وشنیدنی از #شهید_ ابراهیم_هادی🌷
🆔 @Defa_Moqaddas✔️JOIN
✅به کانال "دفاع مقدس" بپیوندید