eitaa logo
دفاع مقدس
4هزار دنبال‌کننده
17.7هزار عکس
11.5هزار ویدیو
1هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅ مرجع‌نشرآثارشـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست، سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته، سراسر از ذکر ﴿یالیتناکنامعک﴾ لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند
مشاهده در ایتا
دانلود
یک فنجان کتاب☕📖 برشی از کتاب من میترا نیستم روایت زندگی شهید زینب کمایی روایت اول: کبری طالب‌نژاد(مادر شهید) قسمت سی و چهارم: با اینکه این حرف را زدم ولی بلند شدم و پشت سر شهلا به خانه دارابی رفتم. سفره هفت سین وسط اتاق پذیرایی خانه پهن بود و خانواده دارابی دور هم تلویزیون نگاه میکردند و صدای خنده آنها بلند بود با شرمندگی وارد شدیم شهلا ماجرای برنگشتن زینب را برای خانم دارابی .گفت خانم دارابی ناراحت شد و گفت توکل به خدا و ایشالله که چیزی نیست و همین دور و بَره و با این حرف به من قوّت قلب .داد او گفت راحت به هر جا که میخواید زنگ بزنید تا خبری از زینب بگیرید. شهلا روی یک کاغذ شماره تلفنها را نوشته بود. اولی دومی و بسومين تلفن را زد اما هیچ کس از زینب خبر نداشت. او خجالت میکشید که بگوید زینب گم شده است دوستهایش چه فکری میکردند نگاه من به دهان شهلا بود و منتظر بودم حرفی بزند که معلوم کند زینب کجاست اما برعکس نه تنها خبری از زینب نگرفتیم که دستی دستی به همه خبر گم شدن دخترم را دادیم. خانم دارابی با سینی چای و شیرینی آمد به من اصرار میکرد که چیزی بخورم بیماری آسم داشتم، تا فشار روحی و جسمی به من می‌آمد رنگ و رویم میپرید و دهانم خشک میشد. شهلا یک دفعه یاد مدیر مدرسه‌شان افتاد خانم کچویی* مدیر دبیرستان ۲۲ بهمن زینب را خوب میشناخت و به او علاقه داشت. زینب در دبیرستان فعالیت تربیتی داشت و برای خودش یک پا معلم پرورشی بود. علاوه بر آشنایی آنها در مدرسه، خانم کچویی خیلی وقتها برای نماز به مسجد المهدی می رفت و در کلاسهای عقیدتی جامعه زنان هم شرکت میکرد. زينب مرتب با او ارتباط داشت. خانم کچویی شماره خانه اش را به زینب داده بود شهلا به خانه رفت و شماره تلفن او را آورد. در این فاصله خانم دارابی سعی میکرد با حرف زدن و پذیرایی کردن، من را مشغول و تا اندازه ای آرامم کند اما من فقط نگاهش می کردم و سرم را تکان میدادم هیچ کدام از حرفهایش را نمی شنیدم و در مغزم غوغایی از افکار عجیب و غریب بود. شهلا به خانم کچویی زنگ زد و چند دقیقه ای با او صحبت کرد وقتی گوشی را گذاشت گفت: خانم کچویی امشب مسجد نرفته و خبری از زینب نداره، شهلا با حالتی مشکوک ادامه داد مامان خانم کچویی از برنگشتن زینب وحشت کرد نمی دونم چرا این همه ترسید؟ * مسئول جامعه زنان انقلاب اسلامی شاهین شهر بخش فرهنگی و مدیر دبیرستان دخترانه شاهین شهر اصفهان در سال ۱۳۶۱ ادامه دارد... ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ✅ مرجع‌نشرآثارشـ‌هدا و دفاع‌مقدس
یک فنجان کتاب☕📖 برشی از کتاب من میترا نیستم روایت زندگی شهید زینب کمایی روایت اول: کبری طالب‌نژاد(مادر شهید) قسمت سی و پنجم: وقتی از تماس گرفتن با دوستان زینب نا امید شدیم با خانم دارایی خداحافظی کردیم و به خانه برگشتیم در حیاط را که باز کردم چشمم به بوته گل رز گوشه حیاط افتاد جلو رفتم و کنار باغچه به دیوار تکیه زدم بلندی بوته به اندازه قد زینب و شهلا بود آن درختچه هر فصل گل میداد و انگار برای آن بوته همیشه فصل بهار بود زینب هر روز با علاقه به درختچه گل رز آب می داد تا بیشتر گل دهد. کنار بوته گل رز مثل مجسمه بی حرکت ایستاده بودم مادرم به حیاط آمد و گفت کبری ننه، اونجا نایست هوا سرده بیا توی خونه شهلا و شهرام طاقت ناراحتی تو رو ندارن. نمیتوانستم آرام باشم دلم برای شهلا و شهرام میسوخت؛ آنها هم نگران حال خواهرشان بودند. بی هوا به آشپزخانه رفتم انگار رفتن من به آشپزخانه عادت همیشگی‌ام شده بود کابینت ها از تمیزی برق می زدند بغض گلویم را گرفت زینب روز قبل تمام کابینت ها را اسکاچ و تاید کشیده بود، دستم را به کابینت ها کشیدم و بی اختیار زیر گریه زدم گریه ای از ته وجودم. دیروز به زینب گفتم مامان خیلی تو تمیز کردن خونه کمکم کردی دو ساله برای عید هیچی نخریدی یه چیزی رو که دوست داری بگو تا برات بخرم به خاطر دل من یه چیزی بخر هر مادری دلش میخواد دخترش قشنگ بپوشه قشنگ بگرده مامان تو چی دوست داری؟ زینب گفت مامان به من اجازه بده جمعه اول سال به نماز جمعه برم. به زینب گفتم مادر، ای کاش مثل همه دخترا کفشی، کیفی، لباسی میخریدی و به خودت میرسیدی. من که با نماز جمعه رفتن تو مخالفتی ندارم هر وقت دلت خواست نماز جمعه برو ولی دل مادرت رو هم خوش کن. صدای گریه‌ام بلند شد شهلا و شهرام به آشپزخانه آمدند و خودشان را در بغلم انداختند با اینکه آن شب به خاطر سال تحویل غذای مفصلی درست کرده بودم قابلمه‌ها دست نخورده روی اجاق گاز ماند هیچ کدام شام نخوردیم. باید کاری میکردم نمیتوانستم دست روی دست بگذارم اول به فکرم رسید که به کلانتری بروم اما همیشه توی سرمان کرده بودند که یک خانواده آبرومند هیچ وقت پایش به کلانتری باز نمی شود. چهارتایی از خانه بیرون زدیم و در کوچه و خیابانهای شاهین شهر به دنبال زینب گشتیم شهرام کلاس چهارم دبستان بود. او جلوی ما میدوید و هر دختر چادری ای را میدید فریاد میزد مامان اوناهاش اون دختره زینبه خیابانها خلوت بود شب اول سال نو بود و خانواده ها خوش و خرم کنار هم بودند افراد کمی در خیابانها رفت و آمد میکردند. در تاریکی شب یک دفعه تصور کردم که زینب از دور به طرف ما می‌آید؛ اما این فقط یک تصور بود، یک سراب. دخترم قبل از اذان مغرب لباسهای قدیمی اش را پوشید و روسری سورمه ای رنگش را سر کرد و چادرش را تنگ به صورتش گرفت و رفت. ادامه دارد... ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ✅ مرجع‌نشرآثارشـ‌هدا و دفاع‌مقدس
یک فنجان کتاب☕📖 برشی از کتاب من میترا نیستم روایت زندگی شهید زینب کمایی روایت اول: کبری طالب‌نژاد(مادر شهید) قسمت سی و ششم: همین طور که در خیابانهای تاریک میرفتیم به مادرم گفتم مامان یادته زینب یه سالش که بود چطور دست کرد توی کاسه و چشمای گوسفند رو خورد؟ شهرام با تعجب پرسید زینب چشم گوسفند خورد؟ مادرم رو به شهرام کرد و گفت یادش بخیر؛ جمعه بود و من اومده بودم خونه شما همه ما توی حیاط دور هم نشسته بودیم بابات کله پاچه خریده بود؛ اونم چه کله پاچه خوشمزه ای زینب یه سالش بود و توی گهواره خوابیده بود همه ما هم پای سفره کله پاچه میخوردیم مامانت چشمای گوسفند رو توی کاسه کوچیکی گذاشت تا بخوره، من بهش سفارش کرده بودم که چشم گوسفند بخوره چون خیلی خواص داشت. وسط حرفهای مادرم پریدم و گفتم کاسه رو زیر گهواره زینب گذاشتم برگشتم که چشما رو بردارم ولی کاسه خالی بود. شهرام گفت: مامان چشما چی شده بود؟ زینب اونا رو خورد؟ زینب که خوابیده بود، تازه بچه یه ساله که چشم گوسفند نمی خوره. من گفتم زینب از خواب بیدار شده بود و دست کرده بود توی کاسه و دو تا چشم رو برداشته و خورده بود. دور تا دور دهنشم کثیف شده بود. شهلا و شهرام زدند زیر خنده من با صدای بغض کرده گفتم اون روز خیلی خندیدیم. شهلا گفت مامان پس قشنگی چشمای زینب واسه خوردن چشمای گوسفنده؟! گفتم چشمای زینب از وقتی به دنیا اومد قشنگ بود اما انگاری بعد از خوردن چشمای گوسفند درشت تر و قشنگ تر شد. دوباره اشکهایم سرازیر شد شهلا و شهرام و مادرم هم گریه میکردند. بعد از ساعتی چرخیدن در خیابانها باز دلم راضی نشد به کلانتری بروم تا آن شب هیچ وقت پای ما به کلانتری و این جور جاها باز نشده بود. مادرم گفت: کبری بیا برگردیم خونه شاید خدا خواهی زینب برگشته باشه. چهارتایی به خانه برگشتیم همه جا ساکت و تاریک بود تازه وارد خانه شده بودیم که زنگ خانه به صدا درآمد جیغ زدم دخترم اومد زینب برگشت. ادامه دارد... ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ✅ مرجع‌نشرآثارشـ‌هدا و دفاع‌مقدس
9.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 برشی فوق استثنایی از مستند «روایت فتح» و دیدار رزمندگان اسلام با امام خمینی (ره) و کلام شهید آوینی.... 🎙نوای حاج صادق آهنگران، آتش به جان عُشاق راه حق می‌زند! ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ 👆اینجا، بیت شهداست🌷🌷
aviny_04.mp3
123.7K
🎙 برشی صوتی از مستند «روایت فتح» با صدای آسمانی شهید آوینی🌷 🔸تفاوت سربازان جبهه حق با غافلین، در چیست؟ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
15.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 📽 صحنه‌هایی از دوران دفاع مقدس با بیاناتی معنوی از معمار کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره) در وصف و ستایش رزمندگان اسلام 🎙تاریخ اسلام جز یک برهه از صدر اسلام، جوانانی مثل جوانهای ایران ما سراغ ندارد. شما در کجای تاریخ (جز یک برهه در صدر اسلام آن هم نه به طور وسیع بلکه به طور محدود) سراغ دارید که جوانان یک کشور این طور عاشق جنگ باشند؟ این طور عاشق دفاع از کشور خودشان باشند؟ و کجا دیدید که عاشقانه دنبال شهادت باشند؟ من از این چهره‌های نورانی و بشّاش شما ، و از این گریه‌های شوق شما حسرت می‌برم. من وقتی با این چهره‌ها مواجه می‌شوم. و این قلبهائی که به واسطه توجه به خدای تبارک و تعالی این طور در چهره‌ها اثر گذاشته است ، احساس حقارت می‌کنم. من غیر از دعا که بدرقه شما کنم چیزی ندارم که به شما بکنم. من چطور به این احساسات خداگونه و به این توجهاتی که شما به خدای تبارک و تعالی دارید ، و به این عزم راسخ شما و این شجاعت بی نظیر شما ، چطور من می‌توانم از شما ستایش کنم؟ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🌹 تصویری از شهید حاج حسین خرازی و شهید دانش آموز مهرداد عزیزاللهی و مصاحبه معروف ایشان در جبهه ‌‌‍‌‎
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 من از انتهای جنون آمدم من از زیر باران خون آمدم 🎙 با نوای حاج صادق آهنگران
🎬 مستند مجیده نگراوی مجاهده اهل سوسنگرد در عملیات شکست حصر سوسنگرد که با دستان خالی برای دفاع از اسلام و وطن ۶ افسر متجاوز عراقی را اسیر و خلع سلاح کرده بود.
صبح است و حیاتی که مرا با تو طلوع است... ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ✅ مرجع‌نشرآثارشـ‌هدا و دفاع‌مقدس 🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱