eitaa logo
دفاع مقدس
4هزار دنبال‌کننده
17.7هزار عکس
11.5هزار ویدیو
1هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅ مرجع‌نشرآثارشـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست، سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته، سراسر از ذکر ﴿یالیتناکنامعک﴾ لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از دفاع مقدس
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📽 فیلمی کوتاه از پیاده روی و سرود خوانی رزمندگان در میان برف و بوران در دوران جنگ تحمیلی ❄️ زمستان سرد در جبهه غرب ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
دفاع مقدس
💠 عملیات والفجر نُه – 5 تا 12 اسفند 1364 🔹 پس از عدم دست‌یابی به اهداف مورد نظر در عملیات بدر - ک
⌛️ پنجم اسفند ۱۳۶۴ ▫️سالروز آغاز عملیات والفجر نُه در استان سلیمانیه عراق در زمستانی سخت❄️ ⛈🌧❄️🌩⛈❄️⛈⛈ 💠 خاطره از عملیات دشوار و نفس‌گیر والفجر ۹ در زمستان ۶۴ 1⃣ قسمت اول ✍ چند روزی تهران رفته بودم برای مرخصی، ... که از منطقه تماس گرفتند فوری خودتان را آماده کنید که قرار است عملیاتی در جبهه مریوان--بانه (منطقه سلیمانیه ـ چوارته عراق) توسط سپاه و ارتش انجام گیرد. وظیفه ما در طول دفاع مقدس، انتقال خطوط تلفن راه دور (FX) به اقصی نقاط خطوط مرزی و عملیاتی بود. ➖ {{ پی نوشت: در زمان جنگ تحمیلی برای اولین بار از دستگاه های مخابراتی رادیوماکس استفاده شد. اینها وسایل الکترونیکی بودند که با امواج رادیویی کار کرده و خطوط تلفن راه دور (FX) را به اقصی نقاط خطوط جبهه می رساندند. در آن زمان که کل کشور در فقر مخابراتی بسر می برد، انتقال خط تلفن به جبهه پدیده ای اعجاب آور و معجزه محسوب می شد که توسط نیروهای متخصص سپاه پاسداران انجام می گرفت. برادران پاسدار مخوال (مخابرات و الکترونیک) از این طریق به یگان های ارتش نیز خدمات ارائه می دادند. خطوط FX در آن زمان برای پشتیبانی عملیات ها بسیار مفید و ضروری بود، زیرا بسیاری از هماهنگی های در زمینه های مختلف از طریق آنها انجام می گرفت: لجستیک، انتقال تجهیزات و ادوات نظامی، پشتیبانی های هوایی، انتقال مجروحین . . . و نیز انتقال اخبار عملیات به صدا و سیما و خبرگزاری ها - . . . خطوطی نیز در نظر گرفته شده بود برای ارتباط مستقیم با بیت امام خمینی در جماران، ریاست جمهوری، مجلس و شورای عالی دفاع .... }} ادامه: برای برقراری ارتباط ماکس در منطقه عملیاتی می بایست ابتدا مسیر ارتباط، توسط نقشه های نظامی ۱/۵۰۰۰۰ و نیز کار میدانی طراحی‌ شود. به دلیل ضیق وقت و تا زمانی که خود را به باختران (عقبه و محل استقرارمان) برسانم، محمد مرادی، از نیروهای ماکس غرب را تلفنی مأمور کردم با هماهنگی نیروهای اطلاعات عملیات قرارگاه به منطقه رفته و بررسی‌های لازم را انجام دهد. او با کار بر روی نقشه و از طریق رسم پروفایل به این نتیجه رسیده بود که بایستی خطوط اصلی تلفن راه دور (FX) از طریق سنندج توسط مایکرویو شرکت مخابرات انتقال داده شده و پس رله های بین راه، در سایت وارث (نزدیک بانه) به مخابرات سپاه تحویل شود و از آنجا توسط رادیوماکس به سایت اصلی رله واقع در دشت شیلر انتقال یابد. این سایت می بایست بر روی ارتفاع بلند "لَری" ایجاد شود. سپس از این نقطه به مکان های مورد نیاز سپاه و ارتش از قبیل: قرارگاه اصلی عملیات، بیمارستان صحرایی دشت شیلِر، لجستیک، قرارگاه ارتش، یگانها، قرارگاه جلویی چاله خزینه، میشلان و ... ارتباط های رادیوماکس شش کاناله برقرار شود. سریع خود را به باختران(کرمانشاه) رسانده و دستگاه ها با فرکانس های مختلف و دیگر وسایل مورد نیاز را آماده کرده و بار تویوتا وانت و هارتوپ زده و عازم مریوان شدیم. در آنجا در پادگان شهید عبادت استقرار یافتیم. برادر مرادی را دیدیم، اظهار داشت طراحی ها انجام شده، همه چیز طبق روال است، فقط لازم است دستگاه ها در محل نصب شود. {{همینجا لازم به گفتن است که این طرح ارتباطی، تنها از روی نقشه انجام شده بود و دوستان, مسیر دسترسی به قله لَری را چک نکرده، محل را مورد بازدید قرار نداده و صرفاً به گفته دیگران اعتماد کرده بودند!!! --- در ادامه اشاره می شود که رسیدن به بالای قله یک هفته زمان برد آن هم با مشقت های فراوان!!}} اکیپی به سرپرستی برادر علی افشاریان را برای نصب دستگاه به سایت وارث فرستادیم و خود, عازم دشت شیلر شدیم. زمستان سرد و جاده های برفی و گل آلود. شب هنگام به دشت شیلر رسیدیم. زمین پوشیده از برف بود. سراغ ارتفاع لری را گرفتیم، کوهی بلند را نشان دادند که کاملاً در ابر و مه فرو رفته بود. راه رسیدن به قله را پرسیدیم و قسمت شرق ارتفاع را نشان دادند و گفتند این راه رسیدن به قله است. . خود را به یال شرقی ارتفاع رساندیم. جاده‌ای یافتیم که رو به بالا می‌رفت. به راه افتادیم، 70-60 متری که جلو رفتیم خودروهایمان به گل نشست و دیگر امکان ادامه مسیر نبود. به پایگاه ارتش که در آن نزدیکی بود رفته و از آنها درخواست کمک کردیم و گفتیم که بناست ارتباط تلفنی برقرار کنیم و در صورتی که به ما در حمل وسایل به بالای ارتفاع کمک کنید این امکان فراهم می‌شود که نیروهای کمک کننده بتوانند در آنجا با خانواده‌هایشان تلفنی صحبت کنند. این گفته برای آنها باورنکردنی بود چرا که در مریوان که هیچ، در سنندج، یعنی مرکز استان هم به سختی و با هزار مشکل و ترافیک خطوط و راه ندادن کُد و صف طولانی انتظار افراد در مرکز مخابرات، می‌شد با شهرهای دیگر ارتباط تلفنی برقرار نمود. و حالا قول تلفن را به سربازهای پایگاه داده بودیم، آن هم در منطقه عملیاتی!!! . . . 👇👇👇ادامه
دفاع مقدس
⌛️ پنجم اسفند ۱۳۶۴ ▫️سالروز آغاز عملیات والفجر نُه در استان سلیمانیه عراق در زمستانی سخت❄️ ⛈🌧❄️🌩⛈❄️
💠 خاطره ای از عملیات والفجر ۹ 2⃣ قسمت دوم آنها سر از پا نشناخته با اشتیاق به کمک ما شتافتند! در همان جایی که ماشین‌ها در برف فرو رفته بودند، اقلام بار زده شده در تویوتوها را تک تک به افراد دادیم. دستگاه‌های رادیو ماکس را یک نفری یا دو نفری بلند کرده و به راه افتادند و بقیه اقلام را نیز به همین ترتیب: آنتن‌ها، شارژ، فیدرها و کابل‌ها، لوازم نصب، میله‌های تاکتیکی، جعبه‌های ابزار، چادر و پتوها، بار و بنه، چراغ، گالن‌های بنزین.... و نیز باطری‌های اسیدی و موتور برق که بسیار سنگین بود و واقعاً حمل آنها به بالا آن هم در کوره‌راهی گِلی و پوشیده از برف، کاری بس طاقت فرسا !! ولی آن چه که این سختی را برای آنها تحمل پذیر کرده بود وعده ما به آنها بود که وقتی به آن بالا رسیدیم می توانید از طریق این دستگاه ها با خانواده خود تلفنی صحبت کنید!! که این موضوع در آن اوضاع جنگی و سختی‌ها و محرومیت‌ها، بیشتر به معجزه شبیه بود!! به هر حال، قولی داده بودیم و آنها همچنان در آن شب تاریک، اسباب و وسایل را در سربالای تند ارتفاع، نفس زنان و عرق ریزان، آرام آرام با خود به بالا کشیدند. ‌ای کاش لااقل برانکاد داشتیم که وسایل را توسط آنها حمل می‌کردیم. بندگان خدا، سربازها، یکی آنتن‌ها را سر دوش گرفته، دیگری گالن بنزین در دست داشت، افراد دیگر دستگاه‌های رادیو ماکس‌های شش کاناله را بر دوش گرفته، چند نفری موتور برق سنگین را با دست حمل کرده، سربازهای دیگر نیز باتری‌های اسیدی را بغل کرده!!! و با خود به بالا می‌کشیدند. ساعت‌ها مسیر سخت سربالایی را در برف و گِل طی کردیم و شاید آن چه در ذهن سربازها می‌گذشت، رؤیای تلفن زدن و صحبت کردن با پدر مادرشان بود که مدت‌ها بود آنها را ندیده بودند و شنیدن صدای آنها در آن منطقه جنگی و در نزدیکی‌های دشمن، برایشان غیر قابل باور بود. بالاخره به بالای بلندی رسیده، وسایل را پیاده کردیم. کمی که از غلظت مه کم شد، دیدیم که ما تازه روی تپه‌ای در دامنه‌های لَری قرار گرفته‌ایم و تا بالای کوه، فاصله بسیار است. بندگان خدا سربازها از نا افتاده بودند و آنها که باتری‌ها را بغل کرده بودند، لباس و اورکت آنها به اسید آغشته و سوراخ سوراخ شده بود! دست از پا درازتر به پایگاه خود بازگشتند. یوسف برخورداری و چند نفر دیگر که همراهمان بودند بر روی آیفای سوخته عراقی (که احتمالا از عملیات والفجر 4 در آنجا باقی مانده بود) از شدت سرما آتش روشن کرده و تا صبح کنار آن بودند که البته این کار می توانست موجب لو رفتن مکان ما در آن شب تاریک شود ولی چاره ای دیگر نبود. من و جانشین خود، علیرضا کریمی هم در چاله‌ای که در آنجا بود، روی گل و لای و برف آن، پلاستیکی پهن نموده، پتویی انداخته و دو نفری با یک کیسه خواب!! تا به صبح خوابیدیم. بعد از نماز صبح که هوا روشن شده بود آثار و بقایای اجساد عراقی را در کنارمان دیدیم! آنها سربازان دشمن بوده که در عملیات‌های قبلی به هلاکت رسیده بودند، فقط اورکت، استخوان‌های جناق سینه، فانسقه عراقی(که روی سگک آن نقش آرم ارتش بعث-شکل عقاب- حک شده بود) و استخوان‌های ساق پای آدم‌ها (که در پوتین فرو رفته بود)قابل مشاهده بود. ما دیشب در کنار اجساد از میان رفته سربازان دشمن خوابیده بودیم! برای بررسی ادامه مسیر به سمت بالا، راهی قله شدیم و هر چه می‌رفتیم چیزی دستگیرمان نمی‌شد.در آن سربالایی از پشت سر، صداهای بلندی را بعنوان اعتراض می‌شنیدیم.حسین باقری (مسئول مخابرات عملیات)و علی نیکبخت (و یا شاید شهید غلامرضا صالحی، از اطلاعات عملیات قرارگاه حمزه)،...بودند که از قرارگاه آمده بودند.خبرنداشتند ما کجاییم و از طرفی از سوی فرماندهی فشار آورده بودند که هرچه زودتر ارتباط FX برقرار شود. آنها با توپ و نشر فریاد می‌زدند: پس این ارتباط ماکس چه شد؟ تو قرارگاه همه در انتظار هستند!– در آن زمان بعلت شرایط بد آب و هوایی عملیات برای چند روزی به تعویق افتاد، زیرا امکانات مهندسی، زرهی و توپ و تانک یگان ها هنوز بنقاط مورد نظر نرسیده بودند و آن هم بدلیل جاده های باریک،برفی، گلی و در سربالایی ها بشدت لغزنده که حتی چندین تریلر و ماشین آلات سنگین که تانک و نفربر حمل می کردند به دره های عمیق سقوط کرده بودند.–از سویی ما هنوز نتوانسته بودیم ارتباط مخابرات راه دور که از ضروریات عملیات بود را بموقع تأمین نماییم بهر حال از رفتن به بالا نتیجه نگرفتیم. گفتند راه را اشتباه آمدیده‌اید، مسیر رفتن به بالای قله،جناح غربی ارتفاع است! با هزار زحمت و مکافات راه پیموده شده را بازگشتیم و تمام وسایل را که با سختی تمام به بالا برده بودیم، به پایین برگرداندیم و اینبار مسیر دیگر را پیش گرفتیم.یال غربی بسمت عراق بود و امکان دید برای آنها وجودداشت.از آنجاکه منطقه عملیاتی نبایستی لو می‌رفت،شب هنگام ماشین‌هایمان را راه انداخته و ازطریق راه فرعی باچراغ خاموش بطرف قله حرکت کردیم👇👇
دفاع مقدس
💠 خاطره ای از عملیات والفجر ۹ 2⃣ قسمت دوم آنها سر از پا نشناخته با اشتیاق به کمک ما شتافتند! در هم
💠 خاطره ای از عملیات والفجر ۹ 3⃣ قسمت سوم راه بسیار سخت و گل آلود بود و بارها ماشین‌ها در برف و گل فرو می‌رفت و نیروها پایین آمده و با هل دادن و گذاشتن شاخه درختان در زیر چرخ‌ها، ماشین‌ها را از برف و گل و لای در می‌آوردند تا این که به نقطه‌ای رسیدیم که دیگر جاده تمام می‌شد. پلاستیک بزرگی روی برف‌ها پهن کرده و وسایل را در آنجا پیاده نموده و روی آنها را با پلاستیک و برزنت پوشانیدیم. الآن تقریباً به نقطه مورد نظر نزدیک‌تر شده بودیم. برای اینکه مسیر را شناسایی کرده و وسایل را به بالا انتقال دهیم، از آنجا پیاده شیب تند ارتفاع را گرفته و به سمت قله حرکت کردیم. پس از پیمودن مسیری پربرف و دشوار به بالای ارتفاع رسیدیم و به نظرمان این همان قله لَری بود. البته در آنجا رد پاهایی هم روی برف مشاهده کردیم که به احتمال زیاد جاپای افراد نفوذی دشمن بود که برای بررسی رفت و آمد نیروها در دشت شیلر به بالای قله آمده بودند. خیلی دیر شده بود و نیروهای دیگر کنار وسایل در سینه کش ارتفاع در انتظار ما بودند، لذا با حالت سُر خوردن از روی برف‌ها به پایین آمدیم. وسایل را همانجا به امان خدا گذاشتیم و همراه دیگر برادرها به قرارگاه بازگشتیم. شب بعد برای بررسی دقیق‌تر قله، به اتفاق برخورداری و ... به راه افتاده تا سلسله قلل ارتفاع لری را شناسایی کنیم. ممکن بود باز هم قله‌ای بلندتر از آنکه دیشب روی آن رفته بودیم پیدا شود. پس از راهپیمایی طولانی به همان نقطه دیشبی رسیدیم و در راستای خط الرأس جغرافیایی کوه به سمت شرق حرکت کردیم. در طی مسیر قلل کوتاه و بلندی را زیر پا گذاشتیم تا این که به پایگاهی رسیدیم که در روی یکی از قله‌های لری ایجاد شده بود. در این پایگاه به شکل چند سنگر اجتماعی بود، برادران ارتشی مستقر بودند. آنها به ما مشکوک شدند و از ما مدارک خواستند که ارایه دادیم ولی برای آنها قابل قبول نبود و می‌گفتند که چندی پیش هم چند نفر منافق را در همان حوالی دستگیر کرده بودند که حتی حکم جعلی سپاه را همراه خود داشتند. منطقه آلوده بود و حتی گشتی‌های عراقی در ارتفاعات و بلندی‌ها برای شناسایی تردد می‌کردند. ارتشی‌ها حساس شدند و ما نزد خود نگه داشتند. در واقع حبس شده بودیم. ما که مأموریت فوری و ضروری داشته و عجله داشتیم، حالا گرفتار شده و نمی‌توانستیم از آنجا خارج شویم. و پس از کلی بحث و اعتراض، از طریق فرماندهان بالاترشان با قرارگاه مشترک ارتش و سپاه تماس گرفتند تا بالاخره روز بعد مجوز خروج ما را دادند. با این بررسی که انجام داده بودیم، حالا دیگر نقطه مطلوب را در سلسله قلل ارتفاع پیدا کرده بودیم و می‌بایست وسایلی را که در سینه کش کوه قرار داده بودیم به نوک قله انتقال دهیم. پس از بازگشت به قرارگاه، دنبال افراد می‌گشتیم تا در حمل دستگاه‌ها به ما کمک کنند. تعدادی از نیروهای مخابرات و بعلاوه تعدادی از برادران تعاون را به همراه برانکارد‌هایشان با خود به بالای ارتفاع بردیم. (امدادگران تعاون وظیفه حمل مجروحین و انتقال شهدا را به عهده داشتند). باز شب هنگام به راه افتادیم و به محلی که وسایلمان را دو شب قبل آنجت گذاشته بودیم رسیدیم. (همان طور که گفته شد، علت حرکت در شب این بود که منطقه آلوده و امکان شناسایی توسط عراقی‌ها و منافقین وجود داشت. والّا اگر شرایط عادی بود، تمام این شناسایی‌ها و حمل وسایل و تجهیزات می‌توانست هوایی صورت گیرد) برادرها یکی یکی وسایل به دست گرفته و وسایل سنگین‌تر را روی برانکارد قرار داده و به راه افتادیم. مسیر به سمت قله دارای شیب تند و از طرفی پوشیده از برف بود و با برداشتن هر قدم پای آدم تا زانو و یا تا کمر درون برف می‌رفت. در آن سربالای‌های تند کوه، بر اثر ضعف و شدت کار، من از حال رفته و به حالت نیمه بیهوش در آمدم، و آن بندگان خدا علیرغم خستگی مفرط، مجبور شدند مرا نیز با خود حمل کرده و با هر زجر و مشقتی که بود به بالای قله رساندند. حالا یک هفته از تلاشمان برای رساندن وسایل به بالای لری گذشته و بلطف خدا این کار انجام شده بود. این نقطه در واقع سایت رله اصلی بحساب می‌آمد و ارتباطات تلفنی FX را توسط ماکس 12 کاناله از سایت وارث می‌گرفت و توسط ماکس در منطقه عملیاتی توزیع می‌کرد: یک دستگاه 6 کاناله به قرارگاه اصلی،دستگاه 6 کاناله به مقر ارتش که در شیار غربی لری قرار داشت(این ارتباط بنا بدرخواست سرهنگ حسینی-معاون مخابراتی شهید صیاد شیرازی برقرار شده بود)،دستگاه 6کاناله به بیمارستان صحرایی دشت شیلر، 6 کاناله به قرارگاه چاله خزینه،ماکس قرارگاه جلویی میشلان و... برای برپایی سایت، در قله ارتفاع، سنگر چاله مانندی تقریبا 4×3متری پیدا کردیم که اطراف آن سنگچین شده بود.کف آن را پلاستیک پهن کردیم و بر روی آن برزنت کشیده و سپس روی آن پتو انداختیم. دستگاه‌های ماکس را بدیوار سنگر تکیه داده و کابل‌ها و ترمینال‌های دستگاه را هم بر روی تخته‌ای قرار دادیم👇👇
دفاع مقدس
💠 خاطره ای از عملیات والفجر ۹ 3⃣ قسمت سوم راه بسیار سخت و گل آلود بود و بارها ماشین‌ها در برف و گل
💠 خاطره ای از عملیات والفجر ۹ 4⃣ قسمت چهارم(پایانی) باتری‌ها و موتور برق را هم بیرون سنگر گذاشتیم. آنتن‌ها را نیز بر به میله تاکتیکی بستیم (لوله چند متری فلزی که به سه تکه سیم یا طناب مهار می‌شد). از آنجا که ارتفاع، بلند بود نیازی به برپایی دکل نبود و وقتی که می‌ایستادیم کلّ منطقه زیر پایمان بود. روی سنگر را نیز برزنت و نایلون کشیدیم. برای گرم کردن سنگر هم از یک چراغ نفتی استفاده می‌کردیم. این سنگر هم محل کار بود و هم محل استراحت. با شروع عملیات والفجر ۹ ، دیگر وضعیت پشتیبانی ما فرق کرد و تدارکات سایت توسط هلی‌کوپتر انجام می‌شد. قبل از آن، به لحاظ آنکه عملیات لو نرود، هیچگونه پروازی صورت نمی‌گرفت و همانگونه که اشاره شد وسایل مورد نیاز را با دست به بالای قله بردیم تا حساسیتی بوجود نیاید. به دلایل حفاظتی و امنیتی لازم بود همه چیز پوشیده و پنهان باشد، حتی در شب، مجاز نبودیم چراغی روشن کنیم زیرا موجب هوشیاری دشمن می‌گردید. با آغاز عملیات، شرایط فرق کرد و حتی ستون خودرویی نیروها در شب با چراغ روشن حرکت می‌کردند و سراسر منطقه شلوغ و پر رفت و آمد بود. در این زمان به لحاظ تدارکات سایت, با هوانیروز ارتش هماهنگ شد که این امر از بصورت هوایی و از طریق بالگرد صورت گیرد. ما وسایل مورد نیاز از قبیل: ابزارآلات فنی، ... بنزین، نفت، آذوقه، پوشاک و... را با تویوتا به پَد هلی کوپتر (که در شیار دره‌ای بین راه شیلر و مریوان واقع بود)، برده و در آنجا آنها را در داخل سبد توری مانندی قرار می‌دادیم و این تور با یک سیم بکسل به هلی کوپتر آویزان می‌شد. آنگاه هلی‌کوپتر به پرواز درآمده و پس از گذشتن از فراز ارتفاعات پوشیده از برف منطقه به بالای قله لری می‌رسید و توری فلزی را به آرامی در کنار سایت مخابراتی رها می‌کرد. ﴿نقل از 📚کتاب: "خاطرات و مخاطرات"—✍️ع ق – مجموعه خاطرات مدیر کانال "دفاع مقدس" از دوران جنگ 📷 عکس‌های مربوط به این خاطره در 👇👇👇 ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ✅ مرجع‌نشرآثارشـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️ روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی 🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است
دفاع مقدس
💠 خاطره ای از عملیات والفجر ۹ 4⃣ قسمت چهارم(پایانی) باتری‌ها و موتور برق را هم بیرون سنگر گذاشتیم.
‌👆📷 عکس‌های مربوط به خاطره کانال «دفاع مقدس» از عملیات والفجر ۹ امروز مصادف با آغاز عملیات کوهستانی والفجر نه در استان سلیمانیه عراق اسفند ماه ۶۴ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ در ادامه، خاطره دیگر ، مربوط به همین عملیات می‌آید . فایل pdf 👇👇👇