💠 وسایل نیروهایم را چک میکردم یکی از بچهها با خودش کتاب دبیرستان آورده بود، گفتم این چیه؟
گفت: اگر #اسیر شدم، میخوام از درس عقب نیفتم.
۸ آبان سالروز شهادت #محمد_حسین_فهمیده و روز #نوجوان گرامی باد
🔖یادی از اولین روحانی شهید دفاع مقدس
🔻آخرین حکم شهید شریف قنوتی یک روز قبل از شهادت
🔹شهید حجتالاسلام شیخ محمدحسن شریف قنوتی را به عنوان اولین روحانی شهید دفاع مقدس میشناسند. او که در آغازین روزهای جنگ با انبوهی از کمکهای مردم بروجرد عازم خرمشهر شد، یکی از عناصر اثرگذار در دفاع از آن شهر بود. در سند حاضر دادستان وقت آبادان و خرمشهر به شیخ شریف قنوتی مجوز سازماندهی نیروهای مردمی را میدهد. این آخرین حکمی بود که او دریافت کرد. سرانجام در 24 مهر ماه 1359 در خیابانهای خرمشهر مظلومانه به شهادت رسید.
🔹 به گفته امیر سرتیپ سید ابراهیم حجازی: «شیخ شریف قنوتی از چهرههای بسیار مخلص زحمتكش و واقعاً یك روحانی بیادعای انقلابی بود كه هدفش دادن روحیه به بچهها بود. وی همچنین نیرو و غذا و مهمات به خط تلاقی میبرد اما در روز 24 مهر ماه به طرز خیلی فجیعی در یك درگیری تن به تن در خیابان 40 متری خرمشهر توسط عراقیها به شهادت رسید. با او بسیار بسیار برخورد بدی در حد مثلهكردن داشتند زیرا كه ایشان را میشناختند.»
💠 خاطره ای از عملیات کربلای ۱۰
▫️ بعد از عملیات، یک روز بعدازظهر قصد داشتیم به اتفاق برادران مجتبی جلالی و عباس عبدی از قرارگاه امام سجاد (ع) به قرارگاه جلویی (شهید داوود آبادی) برویم. در این حین شهید شوشتری از راه رسید (البته آن زمان در قرارگاه مسئولیتی نداشت) و از من سراغ برادر عباس محتاج (یکی از فرماندهان جنگ) را گرفت. به ایشان گفتم قرارگاه جلویی است، گفت پس برویم. سه نفری به اتفاق شهید شوشتری حرکت کردیم. قسمت جلوی تویوتا من و شوشتری بودیم و دو نفر دیگر در قسمت عقب ماشین.
دو سه کیلومتر مسیر راه را طی کردیم که متوجه شدیم که دشمن جاده را با خمپاره انداز و توپخانه زیر آتش گرفته و مرتب در اطرافمان گلوله باران میشد. من گفتم: حاج آقا دیگر نمیتوانیم جلوتر برویم. ایشان امر کرد به مسیرت ادامه بده و من هم اطاعت کردم و سرعت ماشین را زیادتر کردم ولی کاملا معلو بود که گرای دشمن روی ما قفل شده بود. جلوتر از ما هم استیشن فرمانده توپخانه سپاه داشت حرکت میکرد که ناگهان مورد اصابت توپ قرار گرفت و شفیع زاده (فرمانده توپخانه سپاه) و برادر لطفی (از عملیات قرارگاه نجف) و دو نفر دیگر که اسمشان یادم نیست شهید شدند.
دیگر نمیشد جلوتر رفت. شهید شوشتری گفت که برگردیم ولی در آنجا عرض جاده باریک بود، لذا مقداری عقب عقب آمدیم تا توانستم ماشین را جا سر و ته کنم و به راه ادامه دهم ولی شدت آتش خمپاره و توپ زیاد تر شد، در اینجا شوشتری دستور توقف داد. در کنار جاده سه چهار تا سنگر بود همگی از تویوتا پیاده شدیم و در زیر آتش شدید خمپاره به سرعت به طرف سنگرها که ۵۰متری با آنها فاصله داشتیم دویدیم. با فرود آمدن هر گلوله خمپاره هر سه به روی زمین خیز میرفتیم جز شهید شوشتری که راست قامت به راه خود ادامه میداد.
هر طور بود خودمان را به سنگر رساندیم. ۱۲-۱۰ نفری در آنجا بودند تا شوشتری را دیدند به من اعتراض کردند چرا شما او را به این جای خطرناک آوردهاید!
خلاصه تا نزدیک غروب در آنجا ماندیم و با فروکش کردن حجم آتش کم به قرارگاه بازگشتیم.
راوی: محمدرضا امیرپور، مسئول مرکز پیام مخابرات سپاه در قرارگاه عملیاتی
دفاع مقدس
💠 خاطره ای از عملیات کربلای ۱۰ ▫️ بعد از عملیات، یک روز بعدازظهر قصد داشتیم به اتفاق برادران مجتبی
💠 تکمیل خاطره برادر امیرپور از عملیات کربلای ۱۰ 👇
🔹 البته من و شما (امیرپور) و شهید شوشتری بودیم.
درست یادم میآید که در از شدت آتش شدید خمپاره می نشستیم و جرأت بلند شدن نداشتیم و این در حالی بود که شهید شوشتری با آن قامت استوار خود اصلاً انگار نه انگار خطری او را تهدید می کند، با همان صلابت همیشگی خود به راه خوود ادامه تا به سنگرها رسیدیم. در همین اثنا خودروی شهید شفیع زاده فرمانده توپخانه روی جاده عبور می کرد که به ناگاه در نزدیکی آن گلوله توپ یا خمپاره ای فرود آمد و سرنشینان آن شهید شدند.
[در اینجا باید یادآور شوم در طی چند عملیات که با شهید سردار شوشتری بودم در لحظات خطر هرگز ترس و اضطرابی در ایشان ندیدم.]
ا▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
خاطرهای دیگر:
در یکی از عملیاتها یک روز به شهید شوشتری من گفت آقای جلالی بلند شو و یک بیسیم پی آر سی بیاور تا برویم خط. البته گفتند فرکانس و دستور کار توپخانه و ادوات و قرارگاه خودمان و همچنین دوربین را هم با خودت بیاور.
سوار تویوتا کالسکه شدیم، خواستیم حرکت کنیم برادر بیگدلی (از نیروهای مخابرات سپاه در غرب) خواست از درب عقب ماشین سوار شد که شهید شوشتری علیرغم اصرار زیاد او اجازه نداد.
به سمت مقصد راه افتادیم و تا جایی که می توانستیم با ماشین رفتیم و بقیه راه که سنگلاخی و کوهستانی بود پیاده پیمودیم تا به نوک یال قله، جایی که بر دشمن اشراف داشت رسیدیم. ایشان گفتند بیسیم را روی فرکانس توپخانه راه بیانداز. آنتن میله ای را باز کردم و به اپراتور توپخانه گفتم گوشی را به خود حاجی یعنی فرمانده توپخانه بده.
از سردار شوشتری سوال کردم چکار باید بکنیم
ایشان گفتند توپخانه، آتش متمرکز روی دشمن نمیریزد، باید عیب کارشان را پیدا کرده و آنها را با هم متمرکز کنیم, گویا از کار توپخانه راضی نبود. با فرمانده توپخانه هماهنگ کردم و آنها شروع به شلیک فسفری کردند.
شهید شوشتری هم دائم با دوربین رصد کرده و دستور می داد و من با فرمانده توپخانه هماهنگ می کردم و قبضه های توپخانه که در نقاط مختلف بودند شلیک می کردند و هر بار با هم هماهنگ تر می شدند.
در این حین دیده بان دشمن جای ما را پیدا کرد و کلی روی سر ما آتش توپ و خمپاره و خصوصاً کاتیوشا می ریخت که همراه با موج شدید بود.
▫️دیگر بریده بودم، باور کنید چند بار توی دلم گفتم کاش بیگدلی به جای من آمده بود🤣
اما در آن لحظات سخت و دشوار ندیدم سردار یک لحظه نگران شود، اصلاً ترسی در او نبود و با طمأنینه کارش را انجام می داد.
تا غروب همه قبضه ها را با هم هماهنگ کرد و تا به نتیجه نرسید دست بر نداشت، سپس گفتند برگردیم قرارگاه.
[شاید برای مردم عادی این شجاعت ها قدری غریب باشد ولی ما در میدان نبرد شاهد فداکاری چنین فرماندهان رشیدی بودیم داشتیم که شب و روز خود را وقف جنگ کرده بودند]
ا▫️🔹▫️🔹▫️🔹▫️
⚪️ در عملیاتی دیگر یک روز با سردار شوشتری به قرارگاه چند یگان در طول خط آفندی که درگیری شدیدی داشتند رفتیم تا سری به آنها بزنیم. ساعتی از ظهر گذشته بود که به سنگر قرارگاه لشگر 41 ثارالله (ع) رسیدیم. سنگر کوچکی بود که در آن شهید حاج قاسم سلیمانی (فرمانمده لشگ41) و چند نفر دیگر از فرماندهان در آن نشسته بودند و جایی برای کسی دیگر نبود. جلوی درب سنگر که رسیدیم سردار سلیمانی خواستند بیرون بیایند اما سردار شوشتری در مدخل ورودی سنگر روی خاک ها نشستند و نگذاشتند کسی بیرون بیاید و گفتند شما پای بیسیم کارتان را انجام بدهید.
درگیری کم شده بود اما آتش دشمن همچنان زیاد بود. در این حین یک تویوتا رسید و ناهار برای بچه های لشکر آورد، به سنگر شهید سلیمانی هم تعدادی غذا که همراه آن نان هم بود داد. با اصرار حاج قاسم، ناهار مهمانشان شدیم.
سردار شوشتری که همچنان روی خاک های جلوی ورودی سنگر ب نشسته بود گفت: آقای جلالی با هم شریکی بخوریم؟ گفتم چشم حاجی!
یک بسته را باز کردیم باور نکردم، دیدم ماهی سرخ کرده وسط نان هست، جایتان خالی، عجب ماهی خوشمزه ای ، آن هم تو خط مقدم.
غذا که تمام شد، پیش خودم گفتم کاش رو در بایستی نداشتم، یکی دیگه میخوردم! در اینجا گویا حاج قاسم از من خبردار شد، اصرار تو اصرار که یکی دیگه باز کنیم و بخوریم و به این ترتیب غذای دومی را هم به اتفاق شوشتری خوردیم.
البته سردار شوشتری یک اخلاق عجیبی داشت، قبل از هر وعده غذا که میآوردند تا سوال نمیکرد که آیا به بچه های تو خط همین غذا را دادید و آیا به همه رسیده غذا نمی خورد.
البته باید یادآور شوم که در تمام این مدت که در آنجا بودیم لحظه ای از آتش توپخانه دشمن کم نمی شد و مدام گلوله ها در اطراف فرود میآمدند.
(راوی: مجتبی جلالی- نیروی مخابرات سپاه (قرارگاه نجف غرب) و بیسیمچی فرماندهی عملیات)
14000808_42642_128k.mp3
1.93M
🎧 کلیپ صوتی | در راه قله
🔻 رهبر انقلاب: شهادت قلّه است و قلّه بدون دامنه معنا ندارد...این دامنه و این مسیر چیست؟👇
➕ شهید سلیمانی: تا کسی شهید نبود، شهید نمیشود...
#انالله_واناالیه_راجعون
حاج اسماعیل تقوی راد
#پدر_پاسدارشهید_مهدی_تقوی_راد به فرزند شهیدش پیوست