📆 17 آذرماه1359 - سالگردشهادت حُرّ انقلاب، شاهرخ ضرغام
┄──┄──┄──ا
💠 #شاهرخ_ضرغام ، کابارهرویی که عاقبت بخیر شد
🔺 جوانی بِزنبهادُر که کار او خوشگذرانی، لَهو و لَعِب و جمع کردن نوچه به دور خود بود.
🔹 او در عالم اَلواتگری، تمام پلها را پشت سرش خراب نکرد. لااقل ماه رمضان و محرّم، به احترام روزه و امام حسین، دست از کارهای خلاف میکشید.
🔸 او با آغاز انقلاب و با شنیدن نام سیّدی به نام خمینی، تحولی در او پیدا شد. پس از آن دیگر لب به زهرِماری نزد و به عشق آقا، عکس او را در سینهاش خالکوبی نمود.
▪️ از قدرتِ ضربِ بازویش برای مقابله با ساواکیها و مزدورانِ آدمکُشِ شاه استفاده میکرد. با پیروزی انقلاب57 نیز در صحنه بود و با عناصر مُعاند و مزدورِ بیگانه برخورد میکرد.
⚪️ با شروع جنگ به گروه #فداییان_اسلام به فرماندهی شهید #مجتبی_هاشمی پیوست. او طیف وسیعی از به اصطلاح اخراجیها!! تا آدمها دانشگاهی و درسخوان را دور خود جمع کرده بود. نمونۀ آن، شهید #اصغر_شعله_ور که به محض شنیدن خبر جنگ، درس و محیط راحتِ آمریکا را رها نمود و خود را به ایران رساند و در آبادان به گروه هاشمی پیوست.
🌹 شاهرخ ضرغام، رشادتهای فراوانی از خود نشان داد تا این که پاک شد و لیاقت شهادت را پیدا کرد. او در #17_آذر ماه #سال_1359و در جبهۀ #ذوالفقاری #آبادان در صحنهای نزدیک به مواضع دشمن، به کفّارِ بعثی یورش برد تا این که ناگهان، گلولهای سرکِش سینۀ او را شکافت و با چهرهای خونین به ملاقات پروردگارش شتافت. پیکر مطهر او نیز هرگز به وطن بازنگشت.
┄──┄──┄──ا
➖...و شاهرخ ضرغام حجّتی شد برای تمامجوانهایی که از سرِ جهالت، سرگرم گناه و غفلت بوده و از عاقبت اعمال خلاف خود بیخبرند
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بارهاتوبهشکستمتوولیبخشیدی
کیشودحُرشومتوبهیمردانهکنم؟
شهید شاهرخ ضرغام🥀
شهادت ۱۷آذر#حُرّ انقلاب
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥کلیپی بهیادگارماندهاز شاهرخ ضرغام
اودر17 آذر59درجبهه آبادان بشهادترسید
و شاهرخ حجّتی شدبرای تمامجوانهایی که از سرِ جهالت،سرگرم گناه وغفلت بودهو ازعاقبتاعمالخلاف خودبیخبرند
15.96M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬کلیپ | مروری کوتاه بر زندگی جاویدالاثر شهید شاهرخ ضرغام
🔹کابارهروی زمان شاه که ...متحول شد و به فطرت خویش بازگشت، دلِ آگاه یافت و مشتاق شهادت🌷
🌷خاطره کوتاه و نحوه شهادت شهید احمد کشوری🌷
🌹از ایلام برای زدن مواضع و مهمات دشمن راهی شده بود، به موقعیت مورد نظر که رسید از همان بالا بانویی را دید که در حال پهن کردن لباس بر روی طناب است و کودکش نیز همان نزدیکی ایستاده است.
احمد با دیدن این صحنه از ماموریت منصرف شد و بی آنکه حتی گلوله ای شلیک کند، راه خود را گرفت و برگشت.
وقتی بازگشت همه به او اعتراض کردند که چرا چنین کرده اما احمد نتوانسته بود و می گفت که ما بنایمان بمباران غیرنظامیان نیست.
عقاب تیز پرواز سرلشکر شهید احمد کشوری که در تاریخ پانزدهم آذر ماه سال ۵۹ بعد از انجام مأموریت سخت و پیروزمندانه خود به وسیله میگ های عراقی مورد حمله قرار گرفت و در حالی که هلیکوپترش به شدت می سوخت، خود را به خاک ایران رساند و سقوط کرد و به درجه رفیع شهادت نایل آمد.
مادر شهیدان احمد و محمد کشوری
کنار عکس فرزندشهیدش
که در تاریخ 1393/12/9 به رحمت خدا رفت
برادرها یکی یکی وسایل به دست گرفته و وسایل سنگینتر را روی برانکاردقرار داده و به راه افتادیم. مسیر به سمت قله دارای شیب تند و از طرفی پوشیده از برف بود و با برداشتن هر قدم پای آدم تا زانو درون برف میرفت. در آن سربالایهای تند کوه، بر اثر ضعف و شدت کار، به حالت نیمه بیهوش در آمدم، و آن بندگان خدا مرا نیز با خود حمل کرده و با هر زجر و مشقتی که بود به بالای قله رساندند.
حالا یک هفته از تلاشمان برای رساندن وسایل به بالای لری گذشته و به لطف خدا این کار انجام شده بود. این نقطه در واقع سایت رله اصلی به شمار میرفت و ارتباطات تلفنی FX را توسط ماکس 12 کاناله از سایت وزنه میگرفت و توسط ماکس در منطقه عملیاتی توزیع میکرد: یک دستگاه 6 کاناله به قرارگاه اصلی، دستگاه 6 کاناله به مقر ارتش که در شیار غربی لری قرار داشت(این ارتباط بنا به درخواست سرهنگ حسینی-معاون مخابراتی شهید صیاد شیرازی- برقرار شده بود)، دستگاه 6 کاناله به بیمارستان صحرایی دشت شیلر، 6 کاناله به قرارگاه چاله خزینه، ماکس قرارگاه جلویی میشلان و ... .
برای برپایی سایت، در قله ارتفاع، سنگر چاله مانندی تقریباً 4×3 متری پیدا کردیم که اطراف آن سنگ چین شده بود. کف آن را پلاستیک پهن کردیم و بر روی آن برزنت کشیده و سپس روی آن پتو انداختیم. دستگاههای ماکس 6 و 12 کاناله را به دیوار سنگر تکیه داده و کابلها و ترمینالهای دستگاه را هم بر روی تختهای قرار دادیم. باتریها و موتور برق را هم بیرون سنگر گذاشتیم. آنتنها را نیز بر به میله تاکتیکی بستیم (لوله چند متری فلزی که به سه تکه سیم یا طناب مهار میشد). از آنجا که ارتفاع بلند بود نیازی به برپایی دکل نبود و وقتی که میایستادیم کلّ منطقه زیر پایمان بود. روی سنگر را نیز برزنت و نایلون کشیدیم. برای گرم کردن سنگر هم از یک چراغ نفتی استفاده میکردیم. این سنگر هم محل کار بود و هم محل استراحت.
پس از آغاز عملیات، با هماهنگیای که با هوانیروز ارتش صورت گرفته بود، وسایل مورد نیاز از قبیل: رادیو ماکس، بنزین، نفت، آذوقه و .... توسط هلی کوپتر به بالای قله انتقال مییافت. وسایل و ملزومات را با ماشین به پَد هلی کوپتر (که در شیار درهای بین راه شیلر و مریوان قرار داشت)، برده و در آنجا در داخل سبد توری مانندی قرار میدادیم و این تور با یک سیم بکسل به هلی کوپتر آویزان میشد.
#خاطرات_جنگ
سایت لَری
اواخر پاییز سال 1364 بود که تازه از سفر آموزشی ژاپن بازگشته و تهران بودم. از منطقه تماس گرفتند که عملیاتی (عملیات والفجر نُه) در منطقه سلیمانیه ـ چوارتا عراق انجام خواهد گرفت و لازم است برای ارتباطات تلفن FX آنجا تدبیری صورت گرفته و طراحیهای لازم انجام گیرد. با برادر محمد مرادی که در باختران بود تماس گرفته و بنا شد که بررسیهای لازم را انجام دهد. او هم به منطقه رفته و تنها از روی نقشه، پروفایل کشیده و سایت اصلی و رله را بر روی قله کوه لَری در نظر گرفته بود. بنا بر این طرح، خطوط تلفن از سایت وزنه به لری انتقال مییافت و از آنجا با استفاده از ماکس به نقاط مورد نظر انتقال مییافت: قرارگاه عملیاتی، بیمارستان صحرایی دشت شیلِر، قرارگاه ارتش و ... . پس از بازگشت از مرخصی، دستگاههای مورد نیاز و ملزومات نصب و راه اندازی ارتباطات رادیوماکس را آماده نموده و به اتفاق دیگر برادران عازم مریوان شدیم. در پادگان شهید عبادت مستقر شدیم. در آنجا اطلاع یافتیم که باید هرچه زودتر ارتباطات FX منطقه برقرار برقرار شود. مجدداً با تجهیزات و دستگاهها به طرف دشت شیلر به راه افتادیم. شب هنگام به آنجا رسیدیم. هوا بسیار سرد و زمین پوشیده از برف بود. سراغ ارتفاع لری را گرفتیم و کوهی بلند را نشان دادند که کاملاً در ابر و مه فرو رفته بود. راه رسیدن به قله را پرسیدیم و قسمت مشرق ارتفاع را نشان دادند که میتوان از آنجا به بالای کوه رسید. خود را به آنجا رساندیم. جادهای یافتیم که رو به بالا میرفت. 70-60 متری که جلو رفتیم ماشینهایمان به گل نشست و دیگر امکان ادامه مسیر نبود. به پایگاه ارتش که در آن نزدیکی بود رفته و از آنها درخواست کمک کردیم و گفتیم که بناست ارتباط تلفنی برقرار کنیم و در صورت که به ما در حمل وسایل به بالای ارتفاع کمک کنید این امکان فراهم میشود که نیروهای کمک کننده بتوانند در آنجا با خانوادههایشان تلفنی صحبت کنند. این گفته برای آنها باورنکردنی بود چرا که در مریوان که هیچ، در سنندج هم به سختی و با هزار مشکل و ترافیک خطوط و راه ندادن کُد و صف طولانی انتظار افراد در مرکز مخابرات، میشد با شهرهای دیگر ارتباط تلفنی برقرار نمود. و حالا قول تلفن را به سربازهای پایگاه داده بودیم و آنها سر از پا نشناخته به کمک ما شتافتند. در همان جایی که ماشینها در برف فرو رفته بودند، اقلام بار زده شده در تویوتوها را تک تک به افراد دادیم. دستگاههای رادیو ماکس را یک نفری یا دو نفری بلند کرده و به راه افتادند و بقیه اقلام را نیز به همین ترتیب: آنتنها، شارژ، کابلها، لوازم نصب، میلههای تاکتیکی، جعبههای ابزار، چادر و پتوها، بار و بنه، گالنهای بنزین.... و نیز باطریهای اسیدی و موتور برق که واقعاً حمل آنها به بالا آن هم در کورهراهی گِلی و پوشیده از برف، کاری بس طاقت فرسا بود، ولی آن چه که این سختی را برای آنها تحمل پذیر کرده بود وعده ما به آنها بود که میتوانید وقتی به قله رسیدیم با خانواده خود تلفنی صحبت کنید!! (این در آن اوضاع جنگی و سختیها و محرومیتها، بیشتر به معجزه شبیه بود!!) به هر حال، قولی داده بودیم و آنها همچنان در آن شب تاریک، اسباب و وسایل را در سربالای تند ارتفاع، نفس زنان و عرق ریزان، آرام آرام با خود به بالا کشیدند.ای کاش لااقل برانکادری داشتیم که وسایل را با برانکادر حمل میکردیم. بندگان خدا، سربازها، یکی آنتنها را سر دوش گرفته، دیگری گالن بنزین در دست داشت، افراد دیگر دستگاههای رادیو ماکسهای شش کاناله را بر دوش گرفته، چند نفری موتور برق سنگین را با دست حمل کرده، سربازهای دیگر نیز باتریهای اسیدی را بغل کرده!!! و با خود به بالا میکشیدند. ساعتها مسیر سخت سربالایی را در برف و گِل طی کردیم و شاید آن چه در ذهن سربازها میگذشت، رؤیای تلفن زدن و صحبت کردن با پدر مادرشان بود که مدتها بود آنها را ندیده بودند و شنیدن صدای آنها در آن منطقه جنگی و در نزدیکیهای دشمن، برایشان غیر قابل باور بود. بالاخره به بالای بلندی رسیده، وسایل را پیاده کردیم. کمی که از غلظت مه کم شد، دیدیم که ما تازه روی تپهای در دامنههای لَری قرار گرفتهایم و تا بالای کوه، فاصله بسیار است. بندگان خدا سربازها از نا افتاده بودند و آنها که باتریها را بغل کرده بودند، لباس و اورکت آنها به اسید آغشته و سوراخ سوراخ شده بود. دست از پا درازتر به پایگاه خود بازگشتند. برادر برخورداری و ... بر روی آیفای سوخته عراقی (که از قبل در آنجا بود) از سرما آتش روشن کرده و تا صبح کنار آن بودند. من و برادر کریمی در چالهای که در آنجا بود، روی گل و لای و برف آن، پلاستیکی پهن نموده، پتویی انداخته و دو نفری با یک کیسه خواب!! تا به صبح خوابیدیم. بعد از نماز صبح که هوا روشن شده بود آثار و بقایای اجساد عراقی را در کنارمان دیدیم.
آنها سربازان دشمن بوده که در عملیاتهای قبلی به هلاکت رسیده بودند، فقط اورکت، استخوانهای جناق سینه، فانسقه عراقی(که روی سگک آن نقش آرم ارتش بعث-شکل عقاب- حک شده بود) و استخوانهای ساق پای آدمها (که در پوتین فرو رفته بود) قابل مشاهده بود. ما دیشب در کنار اجساد از میان رفته سربازان دشمن خوابیده بودیم!! صبح هنگام، برای بررسی ادامه مسیر به سمت بالا، راهی قله شدیم و هر چه میرفتیم چیزی دستگیرمان نمیشد. در آن سربالایی از پشت سر، صداهای بلندی میشنیدیم. برادران حسین باقری (مسؤول مخابرات)، علی نیکبخت، ... بودند که از قرارگاه آمده بودند. خبر نداشتند ما کجاییم و از طرفی از سوی فرماندهی در فشار بودند. اعتراض کردند که پس این ارتباط FX قرارگاه چه شد؟ همه در انتظار هستند!
از رفتن به بالا نتیجه نگرفتیم. گفتند راه را اشتباه آمدیدهاید، مسیر رفتن به بالای قله، ضلع غربی ارتفاع است. با هزار زحمت و مشقّت راه پیموده شده را بازگشتیم و تمام وسایل را که با هزار مکافات یا بالا برده بودیم به پایین برگرداندیم و این بار عازم مسیر دیگر شدیم. این یال به سمت عراق بود و امکان دید برای آنها فراهم بود. از آنجا که منطقه عملیاتی نبایستی لو میرفت، شب هنگام ماشینهایمان را راه انداخته و از یال غربی و از طریق راه فرعی با چراغ خاموش به طرف قله حرکت کردیم. راه بسیار سخت و گل آلود بود و بارها ماشینها در برف و گل فرو میرفت و نیروها پایین آمده و با هل دادن و گذاشتن شاخه درختان در زیر چرخها، ماشینها را از برف و گل و لای در میآوردند تا این که به نقطهای رسیدیم که دیگر جاده تمام میشد. پلاستیک بزرگی روی برفها پهن کرده و وسایل را در آنجا پیاده نموده و روی آنها را با پلاستیک و برزنت پوشانیدیم. الآن تقریباً به نقطه مورد نظر نزدیکتر شده بودیم. برای اینکه مسیر را شناسایی کرده و وسایل را به بالا انتقال دهیم، از آنجا پیاده شیب تند ارتفاع را گرفته و به سمت قله حرکت کردیم. پس از پیمودن مسیری پربرف و دشوار به بالای ارتفاع رسیدیم و به نظرمان این همان قله لَری بود. البته در آنجا رد پاهایی هم روی برف مشاهده کردیم که به احتمال زیاد جاپای افراد نفوذی دشمن بود که برای بررسی رفت و آمد نیروها در دشت شیلر به بالای قله آمده بودند. خیلی دیر شده بود و نیروهای دیگر کنار وسایل در سینه کش ارتفاع در انتظار ما بودند لذا با حالت سُر خوردن از روی برفها به پایین آمده و همراه دیگر برادرها به قرارگاه بازگشتیم. شب بعد برای بررسی دقیقتر قله، به اتفاق برادر برخورداری و ... به راه افتاده تا سلسله قلل ارتفاع لری را شناسایی کنیم. ممکن بود باز هم قلهای بلندتر از آنکه دیشب روی آن رفته بودیم پیدا شود. پس از راهپیمایی طولانی به همان نقطه رسیدیم و در راستای خط الرأس جغرافیایی کوه به سمت شرق حرکت کردیم. در طی مسیر قلل کوتاه و بلندی را زیر پا گذاشتیم تا این که به پایگاهی رسیدیم که در روی یکی از قلههای لری ایجاد شده بود. در این پایگاه به شکل چند سنگر اجتماعی بود، برادران ارتشی مستقر بودند. آنها به ما مشکوک شدند و از ما مدارک خواستند که ارایه دادیم ولی برای آنها قابل قبول نبود و میگفتند که چندی پیش هم چند نفر منافق را در همان حوالی دستگیر کرده بودند که حتی حکم جعلی سپاه را همراه خود داشتند. منطقه آلوده بود و حتی گشتیهای عراقی در ارتفاعات و بلندیها برای شناسایی تردد میکردند. ارتشیها حساس شدند و ما نزد خود نگه داشتند. در واقع حبس شده بودیم. ما که مأموریت فوری و ضروری داشته و عجله داشتیم، حالا گرفتار شده و نمیتوانستیم از آنجا خارج شویم. و پس از کلی بحث و اعتراض، از طریق فرماندهان بالاترشان با قرارگاه مشترک ارتش و سپاه تماس گرفتند تا بالاخره روز بعد مجوز خروج ما را دادند.
با این بررسی که انجام داده بودیم، حالا دیگر نقطه مطلوب را در سلسله قلل ارتفاع پیدا کرده بودیم و میبایست وسایلی را که در سینه کش کوه قرار داده بودیم به نوک قله انتقال دهیم. پس از بازگشت به قرارگاه، دنبال افراد میگشتیم تا در حمل دستگاهها به ما کمک کنند. تعدادی از نیروهای مخابرات و بعلاوه تعدادی از برادران تعاون را به همراه برانکاردهایشان با خود به بالای ارتفاع بردیم. (امدادگران تعاون وظیفه حمل مجروحین و انتقال شهدا را به عهده داشتند). باز شب هنگام به راه افتادیم و به محلی که وسایلمان را دو شب قبل آنجت گذاشته بودیم رسیدیم. (همان طور که گفته شد، علت حرکت در شب این بود که منطقه آلوده و امکان شناسایی توسط عراقیها و منافقین وجود داشت. والّا اگر شرایط عادی بود، تمام این شناساییها و حمل وسایل و تجهیزات میتوانست توسط هلی کوپتر صورت گیرد.)