eitaa logo
دفاع مقدس ۲
155 دنبال‌کننده
984 عکس
553 ویدیو
35 فایل
┄┅☫🌷کانال دفاع مقدس۲🌷☫┅┄ https://eitaa.com/DefaeMoqaddas2 🌴 شرح احوال شهیدان و رویدادهای ۸ سال #دفاع_مقدس را در این کانال مشاهده نمایید 📌 استفاده از مطالب کانال، آزاد است 📌 با فوروارد پست‌ها، از کانال شهدایی حمایت کنید #ادمین @MehreTaban313
مشاهده در ایتا
دانلود
دفاع مقدس ۲
🔻 🔅جبهه هویزه برگرفته از کتاب دِین 1⃣ ✦━•··‌‌‌•✦❁❣❁✦•‌‌··•‌━✦ محسن نوذریان: وقتی به هویزه رفتم مشاهده کردم که سید محمدعلی حکیم، علیرضا جولا، جمال دهشور، و محسن غدیریان، از بچه های مسجد جزایری، و خیلی از بچه های غیر بومی و تعدادی از پاسداران هویزه، مانند یونس شریفی و قاسم نیسی، هم آنجا حضور دارند. گروهی از بچه های مسجد سلیمان به فرماندهی آقای کریم پور و گروهی از بچه های دزفول به فرماندهی سید محمد بهاء‌الدینی آنجا بودند. بین حسین علم الهدی و غفار درویشی رابطه ای عجیب بود که نمونه آن را قبلا فقط در امیر علم و منصور معمارزاده دیده بودیم. رابطه حسين و غفار تا دو ماه پیش رابطه استاد و شاگردی بود، اما اکنون رابطه آن دو به گونه ای شده بود که گویی غفار و حسین بخشی از وجود هم اند. روز ۱۵ دی ۱۳۵۹ قرار شد برای عملیات هویزه حرکت کنیم. در یک مدرسه جمع شده و به صف شده بودیم. حسین علم الهدی من را به جلو دعوت کرد و در جلوی صف بچه های اهواز قرار داد. بعد به حاج طاهر عبیات گفت به مقر فرماندهی ارتش برود و محل مین های کارگذاشته را به آنها اطلاع دهد. سپس برای نیروها که به صف بودند صحبت کرد و گفت: «ما قرار است به همراه ارتش در عملیات شرکت کنیم. یا دشمن را شکست می دهیم یا با افتخار به شهادت می رسیم.» و در پایان سخنانش اعلام کرد: «نفراتی که اول صف ها هستند مسئولان شما هستند، از آنها اطاعت کنید. دستور آنها دستور من است.» من با حالت اعتراض نزد حسین رفتم و گفتم: حسین، چرا این کار را کردی؟ وقتی غفار درویشی، محمدعلی حکیم، و... اینجا هستند و خیلی قبل از من آمده اند و منطقه را می شناسند، باید یکی از آنها را فرمانده می‌کردی.» حسین پاسخ داد: «اینها که نام بردی هیچکدام تجربه جنگی تو را ندارند. تو در خرمشهر جنگیده‌ای، اما آنها تاکنون در عملیاتی شرکت نداشته اند. غفار را هم من با خودم می برم. الان دیگر وقت برای این حرفها نیست.» و راه افتاد و غفار را هم با خودش برد. غفار در واقع معاون مطمئن حسین بود. من احساس کردم یک جاهایی حسین از غفار نیرو می گیرد و اگر فردی را بخواهد که تا آخر پای او بایستد، آن فرد غفار است. من در آن مدت هیچ کس را نزدیک تر از غفار به حسین ندیدم. ، وابستگی غفار به حسین که عیان بود، اما حسین هم به غفار وابسته بود. 👇👇👇ادامه
دفاع مقدس ۲
🔻 #تاریخ_شفاهی 🔅جبهه هویزه برگرفته از کتاب دِین 1⃣ ✦━•··‌‌‌•✦❁❣❁✦•‌‌··•‌━✦ محسن نوذریان:
2⃣ ✦━•··‌​‌​​‌•✦❁❣❁✦•‌​‌··•​​‌━✦ محسن نوذریان: بعد از اینکه حسین رفت، یک نشانی به من داد و گفت: «بیا جلوتر. آنجا منتظرتان هستم. یک کانال به موازات پنجاه متری رودخانه کرخه کور، که در سمت راست آن جاده ای قرار دارد، بگیرید و پیش بیایید.» ما به آنجا رفتیم. تا رسیدیم به جایی که حسین علم الهدی و غفار درویشی ایستاده بودند حسین به ما گفت: همین مسیر را ادامه بدهید و جلو بروید. ساعت ده قرار است از توپخانه ارتش آتش تهیه بریزند و عملیات آغاز شود.» ساعت ده که شد، توپخانه به مدت ده پانزده دقیقه آتش سنگینی روی مواضع عراقی ها ریخت و آنها کمی تیراندازی کردند و ما هم به مواضع عراقی ها هجوم بردیم. چند دقیقه بیشتر مقاومت عراقیها طول نکشید و خیلی زود تسلیم شدند. آن موقع خاکریز و سنگر و این چیزها نبود. قرار این بود که ما تا سر یک سه راهی پیش برویم و بعد از آن به سمت پادگان حمید تا جفیر ادامه دهیم. از سمت شرق رودخانه کارون هم نیروهای لشکر ۹۲ زرهی اهواز و بچه هایی که در فارسیات مستقر بودند حرکت کنند و به سمت پادگان حمید بیایند و بعد در جفیر به هم ملحق شویم. یک گروه هم از سمت جاده اهواز - سوسنگرد، منطقه طراح و روستای ابوحمضه، آمده بودند که به هم ملحق شویم. ما مسیر را ادامه دادیم و رفتیم تا اینکه در مسیر نزدیک روستای حمودی فردوس، یک نفربر کنارمان توقف کرد و آقای خامنه ای از آن پیاده شد که احوالی از ما بپرسد. با بچه ها با ایشان چند عکس یادگاری گرفتیم. به آن محل که رسیدیم، حدود سی کیلومتر راهپیمایی کرده بودیم. دیگر توان بچه ها گرفته شده بود، چون از ساعت شش ونیم صبح تا چهار بعدازظهر بدون آب و غذا در حرکت بودند. بچه ها در دشت پراکنده شده بودند. من و سید جلال موسوی و چهار پنج نفر دیگر با هم در یک جا بودیم. تعداد زیادی نیروی عراقی، شاید حدود هزار نفر، اسیر شده بودند. داشت شب می شد و همه فکر می کردند که ارتش عراق همه یا کشته و اسیر شده اند یا جنگ به پایان رسیده است. تصورم این بود که ارتش عراق همین بود که ما دیدیم. 👇👇👇
دفاع مقدس ۲
2⃣ ✦━•··‌​‌​​‌•✦❁❣❁✦•‌​‌··•​​‌━✦ محسن نوذریان: بعد از اینکه حسین رفت، یک نشانی به من داد و
3⃣ ✦━•··‌​‌​​‌•✦❁❣❁✦•‌​‌··•​​‌━✦ 🔅 محسن نوذریان: نزدیک غروب چند دستگاه اتوبوس و تریلی کانتینردار آمدند که اسرا را به عقب ببرند. گفتند: «چه کسی راه را بلد است؟» دو سه نفر از بچه های اهواز گفتند که ما بلدیم. من و رسول خمینی هرکدام مسئولیت چند اتوبوس را بر عهده گرفتیم و به طرف اهواز و پادگان حمیدیه حرکت کردیم. شب به اهواز رسیدیم و تا دیروقت اسرا را تحویل دادیم. 🔅 علیرضا جولا ادامه ماجرا را اینگونه بیان می کند: غروب که رسول خمینی و محسن نوذریان اسرا را بردند هوا کاملا تاریک و بسیار سرد شده بود. هرکس دنبال جایی می گشت که شب را بگذراند. حدود ده نفری بودیم که به اتفاق حسین علم الهدی به روستایی خالی از سکنه در شرق هویزه و نزدیک رودخانه کرخه رفتیم و آنجا نماز مغرب و عشا را به امامت حسین خواندیم و شب را همانجا در اتاقک های حصيری روستایی گذراندیم. صبح که شد، به طرف مواضع شب قبل برگشتیم. حسین گفت که تیپ ۳ همدان از لشکر قزوین قرار است از سمت حمیدیه به ما ملحق شود و عملیات به سمت خرمشهر ادامه پیدا کند و ما منتظر رسیدن آن تیپ بودیم. تا حدود یازده صبح که حسین گفت «آماده شوید که جلوتر برویم»، از آنجا به طرف جنوب و به موازات جاده ای که آنجا بود حرکت کردیم. تانک های عراقی با تیربارهایشان به طور پراکنده به طرف ما شلیک می کردند. دشت صاف و وسیع بود و هیچ موضعی برای پناه گرفتن وجود نداشت. بوته های خاری که در آن منطقه می روید تنها چیزی بود که می‌شد پشت آن پنهان شد و تا حدی از چشم دشمن دور ماند. بچه ها پشت همین بوته های خار به صورت نشسته یا خوابیده نماز ظهر و عصرشان را خواندند. یکی از بچه ها پشت همین بوته ها گلوله خورد. مجددا حرکت کردیم تا به یک سنگر نعل اسبی، که مخصوص تانک حفر شده و روی آن به سمت مواضع ما بود، رسیدیم. بعد از ما دیگر نیروی خودی نبود و در دوردست تانک های عراقی به صورت شبح دیده می شدند. حدود ساعت سه ظهر حسين علم الهدی با پنج نفر آرپی جی زن آمد و به ما ملحق شد. سید محمدعلی حکیم و غفار درویشی را هم که با ما بودند و آرپی جی داشتند با خود برد و به جلوتر از ما رفتند و به ما گفتند شما که اسلحه سبک دارید، همین جا مستقر باشید. ما در سمت چپ جاده مستقر بودیم. آرپی جی زنها به فرماندهی حسین علم الهدی از روی جاده عبور کردند و به طرف تانک های عراقی به سمت راست جاده رفتند که ما دیگر آنها را ندیدیم. پس از نیم ساعت از رفتن آنها، متوجه شدیم که از پشت سرمان، از سمت رودخانه کرخه کور، چند تانک بی آنکه شلیک کنند به طرفمان می آیند. سعید جلالی با دیدن تانک ها گفت: «بچه ها، خوشحال باشید. تیپ همدان رسید.» اما او اشتباه کرده بود. اینها تانک های دشمن بودند که بچه ها را محاصره کردند. وقتی پس از چند دقیقه به فاصله پنجاه متری ما رسیدند، ناگهان آتش عراقی ها به طور هماهنگ شروع شد. تانکها از روبه رو و پشت سر شلیک می کردند و هواپیماهای عراقی هم بالای سر ما و نیروهای ارتشی پرواز می کردند. هلیکوپترها هم از روبه رو آمدند و به سمت مواضع ما شلیک می کردند. کمتر از یک ساعت به اذان مغرب مانده بود که آنجا جهنمی برپا شد و تمام دشت نقطه به نقطه مورد اصابت گلوله های مختلف دشمن قرار گرفت. 👇👇👇
دفاع مقدس ۲
3⃣ ✦━•··‌​‌​​‌•✦❁❣❁✦•‌​‌··•​​‌━✦ 🔅 محسن نوذریان: نزدیک غروب چند دستگاه اتوبوس و تریلی کانتینر
4⃣ ✦━•··‌‌‌•✦❁❣❁✦•‌‌··•‌━✦ 🔅 علیرضا جولا بچه ها از یک طرف با همان سلاح های سبک خود به سمت تانک ها شلیک می کردند و از طرف دیگر به سمت هواپیماهای عراقی که بالای سرشان بود تیر می زدند. بیش از نیم ساعت این وضعیت طول نکشید و اکثر بچه ها یکی یکی به شهادت رسیدند. جمال دهشور، از دانشجویان فعال دانشگاه تهران، نیز شهید شد. از هشت نفری که با هم بودیم، فقط من و محمود صالح زاده زنده مانده بودیم که مچ پای من با شلیک رگبار تانک عراقی که پشت سرمان بود مورد اصابت گلوله قرار گرفت؛ به طوری که استخوان پایم از هم جدا شد. بر زمین نشستم. تانک به فاصله ده متری ما آمد و نفراتی از آن پیاده شدند و اسلحه ما را گرفتند و خودمان را هم به عنوان اسیر دستگیر کردند و بالای تانک قرار دادند و به سمت عقب نیروهایشان منتقل کردند. عراقی ها حتی از اجساد شهدا نیز وحشت داشتند و وقتی روی تانک بودم و ما را به عقب می بردند مسیر تانک را طوری تغییر می دادند که از روی اجساد مطهر شهدا عبور کنند تا مطمئن شوند که از جایشان بلند نخواهند شد و آسیبی به آنها نمی رسانند. پانصد متری که عقب رفتیم، دیدیم که حدود ۳۵ نفر دیگر هم اسیر شده اند و آنجا هستند. از کسانی که اسیر شدند یا زنده ماندند و به عقب برگشتند، تنها فردی که صحنه شهادت حسین علم الهدی را از دور دیده و نقل کرده فقط مهدی تسلیمی است. 🔅 مهدی تسلیمی که بی سیم چی حسین بود نقل کرده است: من همراه حسین علم الهدی و هفت آرپی جی زن دیگر بودم و به جلو رفتم. حسین علم الهدی آن آرپی جی زنها را در امتداد جاده در چاله هایی که نفرات عراقی قبلا حفر کرده بودند مستقر کرد تا جلوی تانک های عراقی را بگیرند و خودش به اتفاق من و یک آرپی زن دیگر صد متری جلوتر رفتیم و پشت یک تل خاکی که آنجا بود موضع گرفتیم. من در بی سیم جملات پراکنده ای از ارتش می شنیدم که نشان دهنده دستور عقب نشینی بود. به حسین که گفتم، حسین گوشی را گرفت و مکالمات را گوش داد و با همان چند کلمه اول که شنید متوجه شد که عقب نشینی شده اما بچه هایی که جلو آمده اند خبر ندارند. برای همین به من گفت: «فورا از همین مسیری که آمده ایم برگرد و به آرپی جی زنها بگو که بایستند و مقاومت کنند و جلوی پیشروی تانکهای عراقی را بگیرند والا همه بچه ها قتل عام می شوند. به سایر بچه ها هم بگو که به عقب برگردند.» همین طور در حال رساندن پیام حسین به آرپی جی زنها بودم که ناگهان بچه ها فریاد زدند حسین شهید شد. برگشتم به سمت عقب و دیدم که آن تل خاکی مورد اصابت قرار گرفته و تودۂ خاک عظیمی به هوا برخاسته است. چیزی جز خاک نمی‌دیدم! وقتی پس از چند لحظه ای خاک فروکش کرد و آنجا بهتر دیده شد، حسین و همراهش را دیدم که هر دو افتاده و شهید شده اند. ✦━•··‌​‌​​‌•✦❁❣❁✦•‌​‌··•​​‌━✦ 🔅 علیرضا جولا حرکتمان را به سمت عقب ادامه دادیم و بیست نفر شده بودیم که در تاریکی شب راه می رفتیم. عراقی ها از پشت سر به ما شلیک می کردند. وقتی به یک تپه خاکی رسیدیم که می‌شد پشت آن پناه گرفت، نه نفر مانده بودیم و بقیه شهید شده بودند. قدری که آتش دشمن سبک شد، به راهمان ادامه دادیم تا به نیروهای خودی رسیدیم. شهید سید حسین علم الهدی در یکی از یادداشت هایش نوشته است: اللهم اغفر لي ما انت اعلم به مني فان عدت فعد على بالمغفره. اللهم اغفر لي ما اتقرب اليك بلسانی ثم خالفه قلبي، اللهم اغفرلی ما وليت من نفسي ولم تجد له وفاء من عندی». من در سنگر هستم، در اوج تنهایی، سلاح بر دوش دارم، کرخه از کنارم می گذرد، در چند کیلومتری، دشمن مستقر است. تاکنون دو بار بلاد مسلمین را مورد تجاوز قرار داده است و اکنون چندین کیلومتر در خاک اسلام وارد شده و ناجوانمردانه شهرها را می کوبد و نابود می کند. صدای رگبار و خمپاره همیشه در گوش است. مردم روستاها و شهرها آواره و سرگردان شده اند. کودکان گرسنه و لرزان در آغوش مادران ترسان بسیار به چشم می خورد. زمان می گذرد؛ عبور زمان در کنار برادران خاطره می سازد. اعمال متهورانه و بی باکانه بچه ها حماسه می آفریند. منصور در کنار اصغر شهید شد و اصغر شاهد شهادت او بود. اصغر در کنار رضا شهید شد و رضا شاهد شهادت اصغر بود. و اما رضا در تنهایی شهید شد. راستی شهدا همه با هم بودند و چه جمع باصفایی؛ در شهادت منصور در مسجد، اصغر شهید برای مردم از منصور حرف زد؛ وقتی خواستم که خانه اسکندری شهید برویم، اصغر، شعار «ما تشنه هستم بهر شهادت» را سرود، وقتی منصور شهید شد، رضای شهید در فراق منصور گریه کرد و صادق برای آنان نوحه میخواند و صدای دلنشین و پرجاذبه اش مرا به گریه می اندازد. بابک معتمد، احمد قنادان زاده، امیر طحان در ساحل کارون بودند. دهبان و احمد مشک در ساحل کرخه! شاید طبیعت جای دجله و فرات را با کرخه و کارون تعویض کرده است!
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 ۱۶ دی سالروز شهادت مظلومانه مجاهد فی سبیل الله حسین علم الهدی و یارانش در کربلای هویزه گرامی باد. 🔸فیلمی از گریه‌های شهید آوینی در پشت پرده مستند «روایت فتح» و در یادمان راهیان نور شهدای هویزه به یاد شهید حسین علم الهدی و یارانش را از دست ندهیم.
🔷 ۱۶ دی سالگرد شهادت حسین علم الهدی گرامی باد. ♦️رهبر معظم انقلاب: «وقتی خبر شهادت حسین علم‌الهدی را شنیدم، به یاد شهادت حافظان قرآن در صدر اسلام افتادم. در سفری که با هم از شوش برمی‌گشتیم، نگاه کردیم دیدم سید حسین قرآنی دردست گرفته، عده زیادی از بچه‌ها دور او جمع شده‌اند و ایشان به زیبایی از آیات قرآن و استقامت در جنگ و... صحبت می‌کرد که من تعجب کردم. 🔸این شهید عزیز در نامه‌ای زیبا به خواهرش که نشانگر دوراندیشی او درباره اسلام است نوشته: ما زندگی را در رنج می‌گذرانیم تا راحتی و آرامش ایجاد کنیم، تمامی عمر می‌رویم به این امید که لحظاتی بنشینیم، تمام عمر زحمت می‌کشیم تا استراحت کنیم و البته عمر می‌گذرد و راحتی و آسایش و نشستن و آرامش را لمس نمی‌کنیم و نمی‌یابیم زیرا مرتباً از طریق اجتماع به ما نیازهای جدید تلقین می‌شود. 🔸نیازهای کاذب و مصنوعی که دائماً در آدم بوجود می‌آورند بوسیله تبلیغات است. تلویزیون را روشن می‌کنید و بعد از دو ساعت خاموش می‌کنید به خودتان نگاه می‌کنید، می‌بینید هفت هشت احتیاج خرید تازه بوجود آمده که قبلاً لازم نداشتید. غارت اصالت‌ها، منابع معنوی و از بین رفتن خصوصیات زندگی شرقی و یا اسلامی که عبارت از مصرف هرچه کمتر و تولید هرچه بیشتر بوسیله عوامل آموزشی دگرگون می‌شود، چرا که اروپای صنعتی باید برای تولیدات اضافی خود مصرف کننده پیدا کند. 🔸اندیشه تربیتی قرآن برای از بین بردن چنین ارزش‌ها و معیارها و طرز تفکرها و برداشت‌ها و چنین شناختی نسبت به زندگی، حیات، وسایل مادی، نیازها خواست‌ها، ایده‌آل‌ها و… است.
لطف خداست لبخند شما را هر صبح دیدن ...
مراسم صبحگاه میدانِ پیروزی اراده بر بَستر گرم و راحت بود ...
سرمـا نمی‌کند اثر ، در گـرمـی دلم ... یادتــان آتشی‌ست کہ گرمـم نموده است ...
روزهایمــ می‌زند بی یادِ ...