الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ
بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ🌱
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟
_شیخبهایی
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
"پژواک یک سکوت"
شب روی شهر سایه انداخته بود. ماه، نه کامل، که نیمهتمام، مثل یادداشتی فراموش شده در دفتر شب سوسو میزد. نورش روی آب راکد اسکله، لرزشی سرد میانداخت. موجها، اگر موجی بود، فقط سکوت را میشکستند.
آنجا ایستاده بود. میان دو ایستگاه قطار نادیده؛ یکی گذشته و دیگری آینده. یا شاید هم هیچکدام. فقط یک "اینجا" ، که بوی نم رفتن میداد.
کنارش چیزی بود. شاید خاطرهای که از تنهاییاش هیجانزده شده بود، یا شاید هم فقط انعکاس خود او در پنجرهای نامرئی.
صدایی آمد. نه از گلو، که از عمق همان سکوت آویخته. صدایی که بیشتر حس میشد تا شنیده.
_ماه جای خوبی رو واسه فراموش شدن انتخاب کرده.
لبخندی، چون رگه کوچکی از نور ماه روی آب، بر لبانش نشست. نگاهش هنوز به دوردست بود.
_اینجا همونجاست که آدم لازم نیست دنبال خودش بگرده.
باد اگر وزیدنی بود، فقط حس خنکای یک گذشته دور را آورد. لرزید. از سرما؟ یا از نزدیکی حقیقتی که همیشه پنهان مانده بود؟
_دیر اومدی.
این بار صدای خود او بود. بریده. مثل پارهای از شعری که فراموش شده.
_ نه، فقط تازه فهمیدم که باید اینجا میاومدم.
چیزی در درونش فرو ریخت. نه با صدا، که با سکوتی عمیقتر. چشمانش را بست. نه برای لحظه، که برای انتهای آن.
_حرفام دیگه اصلاً معنایی نداشتن.
پاسخ در همان سکوت سنگین پیچید.
_میدونم. من تمام اون سکوتها رو با خودم زندگی کردم.
زمان نه گذشت، نه ایستاد. فقط تبدیل شد. به همان نور سرد ماه.
سرش را چرخاند. جای خالی کنارش دیگر نه نیمکت بود، نه خاطره. فقط حفرهای بود در دل هوا. حفرهای که نور ماه از میانش میتابید.
دستش را برد. میان هوا. میان نور. انگشتانش در میان آن حفره ناتمام معلق ماندند.
باران همچنان نمیبارید.
و او چیزی نگفت. چون پاسخ پیش از پرسش، در همان "هیچ" ناتمام، متولد شده بود.
_سین.کاف
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
"جمله ناتمام"
بوی تلخ و بیروح مواد ضدعفونیکننده، مثل یک حصار نامرئی، فضای اتاق را در بر گرفته بود. در آن سکوت سنگین، تنها صدای ملایم دستگاه ضربانگیر بود که گویی با هر تپش، ثانیههای باقیمانده از زندگی را میشمرد.
او، در میان انبوهی از ملحفههای سفید و بیروح، شبیه به تندیسی از جنس شیشه به نظر میرسید؛ شفاف، ظریف و در آستانه شکستن. وقتی وارد شد، سنگینی حضورش در اتاق تضاد عجیبی با آرامش مرگبارِ محیط داشت. سالها دوری، مثل لایهای از خاک بر میان آنها نشسته بود، اما در نگاه پسر تنها یک چیز دیده میشد: تلاشی بیهوده برای بازپسگیری زمان از دست رفته.
دختر با چشمانی که گویی از دیدن جهان مادی خسته شده بودند، به او نگریست. لبخندش بیشتر به یک تسلیم زیبا شباهت داشت تا به شادی. با دستانی که لرزشی نامحسوس داشتند، خودکاری را از کنار تخت بیرون کشید و آن را در کف دست لرزان پسر قرار داد. خودکار، همان هدیهای بود که سالها پیش، در دوران بیگناهی عشقشان، به او داده بود.
_بگیر. داستان را از اول بنویس. .این بار، بدون کلمات غلط. .
پسر در حالی که گلویش از فشار بغض به سختی باز و بسته میشد، خودکار را گرفت. نمیخواست فقط بنویسد؛ او میخواست با آن کلمات روح از دست رفته را به بدن دختر بازگرداند. با لرزشی که در تمامِ وجودش رخنه کرده بود، کف دست سفید و سرد او را گشود. با سر خودکار، همان سه کلمهای را که در تمام سالهای جدایی مانند یک دعای بیپاسخ در دل داشت، بر پوست او نقش زد:
دوستت دارم.
او سر پایین آورد تا بوسه وداع را بر آن دست نوشتهشده جاری کند. میخواست گرمای نفسش، آخرین پیوند میان زندگی و مرگ باشد. اما پیش از آنکه لبهایش به پوست سرد او برسد، سکوت اتاق تغییر کرد. صدای یکنواخت دستگاه ضربانگیر، به یک بوق ممتد و تلخ بدل شد. انگشتان دختر، درست در میانه همان کلمات، از هم گسیختند و آرام گرفتند. داستان، پیش از آنکه حتی شروع شود، در میانه یک جمله ناتمام، به ابدیت پیوست.
_سین.کاف
هدایت شده از تکرار روزهای ِغریبانه.
روزگار مناسبی برای دوست نداشته شدن نیست، خوشبحالتون اگر کسی واقعی دوستتون داره و برای خوشحالیتون تلاش میکنه.