eitaa logo
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
131 دنبال‌کننده
218 عکس
46 ویدیو
1 فایل
"زندگی چیزی نیست که سر طاقچه از یاد برود." دلوا | حیران،سرگشته . خلق کن عزیز من، خلق کن. . درگوشی؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_13huojh&btn=ستاره
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش زمین دهن باز کند و مرا ببلعد
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
"مقاومت ممکن نیست. اما ای کاش می‌فهمیدم این‌ها برای چیست؟ اما نمی‌شود فهمید. اگر می‌شد گفت که من در
دوست داشتن که عیب نیست باباجان. دوست داشتن دل آدم را روشن می‌کند. اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه می‌کند. اگر از حالا دلت به محبت انس گرفت، بزرگ هم که شدی آماده دوست داشتن چیزهای خوب و زیبای این دنیا هستی. دل آدم مانند یک باغچه پر از غنچه است. اگر با محبت غنچه ها را آب دادی باز می‌شوند، اگر نفرت ورزیدی غنچه ها پلاسیده می‌شوند. آدم باید بداند که نفرت و کینه برای خوبی و زیبایی نیست، برای زشتی و بی شرفی و بی انصافی است. این جور نفرت علامت عشق به شرف و حق است. _سووشون|سیمین دانشور
امروز از مورد علاقه هام بود با تمام حرص و سوتی هاش🛐 بارون، کتاب، چای، والیبال،‌ عدسی،‌ گربه✨
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
دوست داشتن که عیب نیست باباجان. دوست داشتن دل آدم را روشن می‌کند. اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه می‌
آدمیزاد چیست؟ یک امید کوچک، یک واقعهٔ خوش چه زود می‌تواند از نو دست و دلش را به‌زندگی بخواند؟ اما وقتی همه‌اش تودهنی و نومیدی است، آدم احساس می‌کند که مثل تفاله شده، لاشه‌ای، مرداری است که در لجن افتاده. _سووشون|سیمین دانشور
همیشه یک انتخاب بود؛ اما الویت نبود.
_
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
_آن‌سوی نبودن همیشه یک صندلی خالی بود، نه آن‌قدر مهم که کسی دلیلش را بپرسد و نه آن‌قدر کم‌اهمیت که دیده نشود. چای روی میز سرد شده بود، نه به‌خاطر گذر زمان، بلکه به‌خاطر نرسیدن. از همان فاصله‌ای که آرام و بی‌صدا کشیده می‌شود و چیزی را تمام می‌کند بی‌آنکه کسی متوجه لحظه پایانش شود. پنجره هنوز رو به همان خیابان باز بود، اما خیابان دیگر هیچ قولی نمی‌داد، درخت به سکوت ایستاده بود، شاخه‌هایش بی‌حرکت در باد می‌لرزیدند، پرنده‌ای دورش نمی‌چرخید و حتی نسیم ترجیح داده بود تنها نظاره کند و دخالت نکند. مدت‌ها طول کشید تا بفهمم نبودنت تصادفی نیست؛ که غیابت یک الگوست، الگویی که آرام و بی‌صدا تکرار شد و من هر بار به‌جای دیدنش، ترجیح دادم نامش را "شاید" بگذارم. شاید بیاید، شاید بماند، شاید این‌بار فرق کند، اما بعضی چیزها با تکرار دیگر شاید نیستند؛ قطعیت‌اند و سنگین روی شانه‌ها می‌نشینند. منتظر ماندم نه برای آمدنت، بلکه برای اینکه مطمئن شوم هرگز نخواهی آمد. بعضی آدم‌ها می‌روند، بعضی هرگز باز نمی‌گردند و برخی دیگر فقط یک گزینه می‌مانند، انتخابی که هیچ‌گاه به اولویت بدل نشد و به همین دلیل هیچ‌گاه واقعی نبود. چای را سر کشیدم و تلخی‌اش نه از سردی، بلکه از آن بود که آخرین چیزی بود که میان ما تمام شد، آخرین چیزی که در این سکوت پر از غبار بی‌نام معنا پیدا می‌کرد و حالا تنها به من تعلق داشت. نه بحثی بود، نه توضیحی، نه حتی خداحافظی‌ای که بتوان به آن تکیه کرد؛ هیچ‌چیز آن‌قدر مهم نبود که اسمش را پایان بگذارند. همین بی‌نام‌بودن و همین سهل‌انگاری مشترک، بیش از هر قطعیتی همه‌چیز را تمام کرد. تو نرفتی، من فقط بالاخره فهمیدم کجای زندگی‌ات ایستاده بودم، و این واقعیت، هرچقدر هم خاموش، انکارشدنی نیست: همیشه یک انتخاب بودم، انتخابی که می‌شد به تعویق انداخت، نادیده گرفت و هرگز به اولویت تبدیل نشد. _سین.کاف
_