𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
In faerie, There are no fish sticks, no ketchup, no television. _ The cruel prince|Holly Black
خدای من، یک دقیقه تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟
_شب های روشن|فئودور داستایفسکی
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
نمیدانم از کجا باید آغاز کنم.
هر بار که کاغذی پیش رویم میگذارم، واژهها مثل پرندههایی وحشی از دستم میگریزند و جایشان فقط سکوتی سرد باقی میماند.
اما امشب، در روشنایی کمرمق چراغ، حس کردم شاید باید اعتراف کنم. اعتراف کنم که سالهاست حرفهایی با من بزرگ شدهاند که هرگز فرصت زاده شدن نیافتند.
حرفهایی که نه شکایتاند، نه ستایش؛ تنها ردی از تو دارند. مثل عطر دوردست باغی ناشناس.
تو را تصویر میکنم. نه چهرهات را، بلکه بودنت را.
آزاد، رها و بیاعتنا به حصارهایی که ما آدمها دور دل خود میکشیم.
چنان که گویی روح تو ادامهی راه باد است؛ آنجا که نه دیوار معنا دارد و نه سنگینی خاک.
تو را شبیه پرندهای میبینم که هنوز باور نکرده سهمی از قفسها دارد،
و شبیه دانهی برفی که پیش از لمس زمین، تصمیم میگیرد در هوا ناپدید شود.
و من، در برابر چنین رهایی، همیشه
حیران بودهام.
نه اینکه بخواهم تو را بفهمم. نه. تنها میکوشم از لابهلای نفسهای خودت صدایی بشنوم که معنای سکوتت را روشن کند.
اما هرچه بیشتر نگاه میکنم، بیشتر میفهمم که بعضی آدمها را نمیشود شرح داد. فقط میشود کنارشان نشست، بیآنکه کلمهای بر زبان آید، احساس کرد جهان لحظهای دست از آشوب کشیده است.
قلمم گاهی یاغی میشود، گاهی نیز میشکند. نه از اندوه، بلکه از ناتوانی گفتن آن چیزی که نام ندارد.
آنچه دربارهی تو وجود دارد. شبیه به توهم نیست، رؤیا هم نیست.
اتفاقیست شفاف و کوچک و همانقدر عجیب که اگر روزی گربهها توتِ آبی میخوردند، هیچکس تعجب نمیکرد.
این نامه را مینویسم نه برای رسیدن، نه برای جواب؛ بلکه برای اینکه بعضی حضورها فصل نانوشتهی زندگی ما هستند.
فصلی که اگر دیر بجنبیم،
باد آن را میبرد و تنها جای خالیاش میماند.
_سینکاف
شاید اشکهایم مرا به تو برسانند؛
آنگاه که از چشمانم فرو میلغزند و رودی خاموش و بیانتها میسازند. رودی که از دل تاریکیها میگذرد تا راهی به سوی خانهی تو بیابد. هر قطره، پیامآوریست از دلتنگی من، سفیری از عشق بیقرارم، که در پی روشنایی حضور تو جریان مییابد.
شاید دستهایم مرا به تو برسانند؛
این دو پرندهی بیقرار، که در خلوت شب، مسیر آسمان را میپیمایند تا روزی در دستان گرم تو فرود آیند. دستهایی که گویی سرنوشت، رشتههایشان را از همان آغاز در هم تنیده است؛ تا هرگاه لمس شوند، جهان برای لحظهای آرام بگیرد و زمان از حرکت باز بماند.
شاید دردهایم مرا به تو برسانند؛
این زخمهای کهنه و بینام، که هرکدام داستانی ناتماماند، شاید مرا تا آستانهی آغوش تو پیش ببرند. جایی که رنجهایم در هوای مهربان نفسهایت آرام میشوند و دل خستهام در پناهت، درمانگاهی پنهان مییابد؛
جایی که آهها به آرامش بدل میشوند و اضطرابها در گرمای حضورت ذوب میگردند.
و شاید. .شاید من به تو برسم؛
روزی در دوردست محالها، جایی میان دشتهای خاموش و وسیع، در آشیانهی پرندگان مهاجر که بوی کوچ و رویا میدهد، یا شاید در پهنهی بلند آسمان، همانجا که ستارگان قصههای نشنیده را زمزمه میکنند. شاید در افق خورشیدهای در حال غروب،
جایی که رنگها در هم میریزند و جهان برای لحظهای شبیه آرزوها میشود…
شاید آنجا، در مرزی میان خیال و حقیقت، من به تو برسم؛
و عشق، پس از تمام راههای سنگلاخ، به خانهی خودش بازگردد.
_سینکاف