eitaa logo
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
131 دنبال‌کننده
217 عکس
46 ویدیو
1 فایل
"زندگی چیزی نیست که سر طاقچه از یاد برود." دلوا | حیران،سرگشته . خلق کن عزیز من، خلق کن. . درگوشی؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_13huojh&btn=ستاره
مشاهده در ایتا
دانلود
آریانفرقصه _ .mp3
زمان: حجم: 3.1M
میگم "قصه ها که تموم میشن آدما کجا میرن؟"
_
به چای دعوتت کنم یا به باقی عمرم؟
تو را شبانه خواهم مرد شبانه‌های لب‌هایت، لبانه‌های شب‌‌هایت شبانه‌های بیداری
_
بله جناب چاووشی "منو هیچکس، منو هیچی، مثل حرف تو نسوزونده بود"
در اقلیت بودن، تنها بودن نیست. چه بسا گروهی اندک که بر بسیاران غلبه کردند. . _فاضل نظری
_
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
_نگاه بی‌پناهی در آن روزگاران که عقل چنگ در دل می‌زد و هوای وصل، در سر می‌پروراند، نگاهی آمد که همه‌چیز را دگرگون ساخت. نه از جنس نوری که راه بنماید، که از هیئت ظلمتی بود که در جان می‌خزید. هر دم ندای هشدار در گوش می‌پیچید: "بازگرد!" اما گوش جان، کر شده بود از هیاهوی دل، و چشم، خیره به آن ورطه‌ی وهم‌آلود. آه، آن نگاه! نه پنجره‌ای به سوی دنیایی دیگر، که آینه‌ای بود شکسته. تصویر هزارپاره‌ای از اندوهی کهن. هر چه در آن می‌نگریستم، خویشتن گمگشته‌ام را در تلاطم امواج موهایش می‌دیدم؛ امواجی که مرا به سوی ساحلی ناشناخته می‌برد، و در عین حال، هراس شکستن این قایق شکننده‌ی دل را در دل می‌انداخت. گیسوانش، اقیانوسی بود بی‌انتها، و من، ناخدایی سرگشته که در دل طوفانی‌ترین شب‌ها به دنبال لنگرگاهی می‌گشتم. فرمانده‌ی درونم، که همواره آماده‌ی نبرد بود، در برابر سکوت پرمعنای چشمانش، چونان پرنده‌ای بال‌شکسته، به زمین می‌افتاد. عقل، آن مرشد دیرین در پیچ‌وخم گیسوانش، راه گم کرده بود و سخن از تسلیم می‌گفت. تنها آسودگی، در لمس عمیق امواج آن گیسوان بود. لمسی که تلخی روزگار را برای لحظاتی از یاد می‌برد. اما این آرامش، چونان حبابی بود بر روی آب، که با کوچکترین نسیمی می‌ترکید و مرا دوباره به پهنه‌ی بی‌کران تنهایی می‌سپرد. از آن روز، من غریبه‌ای شدم با خویش. روزگار خاک‌گرفته‌ی گذشته، چونان شبحی پلید، در کمین لحظه‌های آسودگی‌ام بود. دل، تاب تحمل این بار سنگین را نداشت. شب‌ها که می‌آمد، تنهایی، چونان پتکی بر سر فرود می‌آمد. فنجان چای سرد شده را در دست می‌گرفتم و بخار محوشده‌اش، چونان رویاهای دور و دست‌نیافتنی، در تاریکی اتاق پراکنده می‌شد. طعم گس آن، گویی تلخی روزگار را در کامم جان می‌بخشید. شبی تلخ و بی‌صدا. شبی که فقدان آن نگاه، چونان خنجری بر قلبم می‌نشست. و من، در این تاریکی مطلق، تنها، در انتظار طلوعی بودم که شاید، تنها شاید، نوری از آن نگاه بی‌پناه بر این شب ابدی بتاباند. _سین‌کاف