𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
"جمله ناتمام"
بوی تلخ و بیروح مواد ضدعفونیکننده، مثل یک حصار نامرئی، فضای اتاق را در بر گرفته بود. در آن سکوت سنگین، تنها صدای ملایم دستگاه ضربانگیر بود که گویی با هر تپش، ثانیههای باقیمانده از زندگی را میشمرد.
او، در میان انبوهی از ملحفههای سفید و بیروح، شبیه به تندیسی از جنس شیشه به نظر میرسید؛ شفاف، ظریف و در آستانه شکستن. وقتی وارد شد، سنگینی حضورش در اتاق تضاد عجیبی با آرامش مرگبارِ محیط داشت. سالها دوری، مثل لایهای از خاک بر میان آنها نشسته بود، اما در نگاه پسر تنها یک چیز دیده میشد: تلاشی بیهوده برای بازپسگیری زمان از دست رفته.
دختر با چشمانی که گویی از دیدن جهان مادی خسته شده بودند، به او نگریست. لبخندش بیشتر به یک تسلیم زیبا شباهت داشت تا به شادی. با دستانی که لرزشی نامحسوس داشتند، خودکاری را از کنار تخت بیرون کشید و آن را در کف دست لرزان پسر قرار داد. خودکار، همان هدیهای بود که سالها پیش، در دوران بیگناهی عشقشان، به او داده بود.
_بگیر. داستان را از اول بنویس. .این بار، بدون کلمات غلط. .
پسر در حالی که گلویش از فشار بغض به سختی باز و بسته میشد، خودکار را گرفت. نمیخواست فقط بنویسد؛ او میخواست با آن کلمات روح از دست رفته را به بدن دختر بازگرداند. با لرزشی که در تمامِ وجودش رخنه کرده بود، کف دست سفید و سرد او را گشود. با سر خودکار، همان سه کلمهای را که در تمام سالهای جدایی مانند یک دعای بیپاسخ در دل داشت، بر پوست او نقش زد:
دوستت دارم.
او سر پایین آورد تا بوسه وداع را بر آن دست نوشتهشده جاری کند. میخواست گرمای نفسش، آخرین پیوند میان زندگی و مرگ باشد. اما پیش از آنکه لبهایش به پوست سرد او برسد، سکوت اتاق تغییر کرد. صدای یکنواخت دستگاه ضربانگیر، به یک بوق ممتد و تلخ بدل شد. انگشتان دختر، درست در میانه همان کلمات، از هم گسیختند و آرام گرفتند. داستان، پیش از آنکه حتی شروع شود، در میانه یک جمله ناتمام، به ابدیت پیوست.
_سین.کاف
هدایت شده از تکرار روزهای ِغریبانه.
روزگار مناسبی برای دوست نداشته شدن نیست، خوشبحالتون اگر کسی واقعی دوستتون داره و برای خوشحالیتون تلاش میکنه.