انقدر خوب می شناختمش که قبل از حرف زدن می فهمیدم داره به چی فکر می کنه...
چشماش می گفت یه نقشه هایی واسه آینده ش کشیده، همون چشما می گفت نقشه رو اشتباه کشیده. می دونستم وقتی چیزی میره تو سرش باید انجام بده، حتی اگه وسط راه بفهمه نقشه ش اشتباست، حتی اگه از ناکجاآباد سر در بیاره.
خیلی زود فهمید جاده رو اشتباهی رفته، فهمید هر جاده ای برای رسیدن نیست...
وقتی برگشت دوباره دیدمش...موهای طلایی بلندش شده بود موهای پسرونه ی مشکی...قهقهه هاش شده بود لبخند...ولی چشماش همون بود، همونی که با دیدنش می فهمیدم چه حالیه...حال خوبی نبود.
همینطور که ناخن می جویید بهم گفت تو قدیمی ترین رفیقمی، منو از خودم بهتر می شناسی، کجا رو اشتباه رفتم که نشد؟
می دونستم کجا رو اشتباه رفته، چون خودم قبلا این جاده اشتباه رو رفته بودم...«دوست داشتن یک طرفه»... من اسمش رو گذاشته بودم جاده ی بن بست! جاده ای که همه ی انرژیت رو صرفش میکنی و کلی واسه رسیدن به مقصدت وقت می ذاری ولی تهش هیچی نیست...هیچی...بن بسته و باید برگردی نقطه ی شروع...فقط بعد از برگشتن یه آدم دیگه ای میشی، یکی که دیگه کمتر دل به جاده میزنه!!!
زد رو میز و گفت حواست کجاست؟ جواب سوالم رو ندادی
تو چشماش نگاه کردم و گفتم: زمین تا آسمون رو متر کردی؟ همین اندازه فرقتون بود...
یه پوزخند زد و گفت بچه که بودم فکر می کردم آسمون خیلی نزدیکه...انقدر که دستم رو ببرم بالا ، ابرها رو می تونم بگیرم...
بهش گفتم حالا چی رفیق؟!
گفت حالا می دونم فاصله یعنی چی!
| حسین حائریان |
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
#فاضل_نظری
هدایت شده از دلدادھسابق ؛🇮🇷
خوش اومدید🪴'.
لطفاً مودبانه صحبت کنید .
باتشکر مدیریت "کـنکـوریهـا"
https://eitaa.com/joinchat/45941091Cdfd5864449
" أحبک طبعا
و إلا ماذا یمکن أن أفعل
فی وطن منهوب وحزین... "
آری، قطعا دوستت دارم
وگرنه در وطنی غمگین و غارت شده
چه میتوانستم بکنم..؟!
| عبدالعظیم فنجان |
رو به روی من فقط تو بودهای
از همان نگاه اولین
از همان زمان که آفتاب
با تو آفتاب شد
از همان زمان که کوه استوار
آب شد
از همان زمان که جستجوی عاشقانه مرا
نگاه تو جواب شد
| محمدرضا عبدالملکیان |
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمیگردد جدا از جانِ مسکینم هنوز...
| #رهی_معیری |