eitaa logo
بسامد'
874 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
248 ویدیو
17 فایل
_ روایت‌های طبقه‌بندی نشده. ‏ در حوالیِ روزمرگی.
مشاهده در ایتا
دانلود
جان به کف خنده به لب شعله به دل شور به سر جان فدا در رهِ جانانه ی عشقیم هنوز ...
شاید گیر دادن ها، بحث کردن ها از سر دلتنگی باشد :)
خونش بند نمی آید معشوقه اش سال ها پیش بی خداحافظی گوشی را " قطع " کرد. | پدرام مسافری |
بسامد'
https://harfeto.timefriend.net/16786438191521 از کدوم شاعر بزارم☺️اسم بگید لطفا🚶‍♀
میرم یکی دیگه میارم 😞😂 ولی کتابش رو میخوام همون که..‌.
به سراغ من اگر می‌آیید پشت هیچستانم پشت هیچستان جایی است پشت هیچستان رگ‌های هوا پر قاصدهایی است که خبر می‌آرند، از گل وا شده دورترین بوته خاک آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
+منو نگاه کن...قهری؟ _قهرم +خودتو زدی به اون راه؟ _خودمو زدم به اون راه.... اما میدونی... +آره میدونم _چیو؟ +که خودتو به هر راهی بزنی ختم میشه به من... _خودمو به هر راهی میزنم ختم میشه به تو...مشخصا به چشمات! +بگو شب بخیر خوابم ببره _نمیگم +چرا؟ +بیدار بمونی _چرا؟ +چون من خوابم نمیاد _بیدار میمونیم +بیدار میمونیم . . "خوابیدن در آغوشِ یار خیلی کِیف میدهد اما بیدار ماندن پا به پای دلبری که خوابش نمیبرد دل ضعفه ای ست که جان در جانِ آدم نمیگذارد! اینکه از خوابت بزنی و او با دیدن تو فکر کند تمام دنیا بی خواب شده اند حالی ست لاتوصیف! خب طبق قانون سوم نیوتون هر عملی عکس العملی دارد! وقتی یار لب نزدیک می آورد بوسیدن وظیفه میشود! و هنگامی که آغوش باز میکند چاره ای جز بغل کردن نمی ماند... و اگر که بیخواب شود راهی جز بیدار ماندن نیست...." | علی سلطانی |
این هم بجای حمایتی که شد🌱
نه دوری که منتظرت باشم و نه نزدیک که به آغوشت کشم.‌ نه از آنِ منی که قلبم تسکین گیرد و نه از تو بی‌نصیبم که فراموشت کنم؛ تو در میانِ همه چیزی. محمود درویش!
@ranjoureeshgh سلام سلام میشه حمایت کنی حالمون رو خوب کنی؛یا خودت بیایی:) https://eitaa.com/Martyrdom_Sadat313 @ghalbshishehei @Bahariii618694
ما بحثمون شد. بعد با هم جنگیدیم. البته اینو دیگه همه دنیا میدونن که با مرجان هیچکس جز من، بی سپر نمیجنگه. مرجان جیغ کشید که «تو کلا از اول هم نفهم بودی» ولی منظورش این بود بغلم کن نفهم. من داد کشیدم «نفهم نبودم که با تو ازدواج نمیکردم» ولی در اصل میخواستم بگم خودت بپر بغلم اگه راست میگی. ولی هیچکدوم بلد نبودیم منظورمون رو درست برسونیم. مرجان شروع کرد به خورد کردن چینی های توی کابینت. و من تموم مدت به این فکر میکردم که «آفرین به این زور و آفرین به این بازو». بعد مرجان رفت. اوایلش خوب بود، مشکلی نبود. بعد ولی سخت تر شد. دیگه شبا کسی پهلوهامو نیشگون نمیگرفت. صبح ها کسی پارچ آب خالی نمیکرد روم که دیر سر کار نرسم. وقتی از سر کار برمیگشتم کسی نبود موهاشو از پشت بکشم. مثل آدامسی که مزه ش رفته باشه مزه ی مجردی زندگی کردن، مزه راحت با پارچ آب خوردن، مزه پوست تخمه هارو فوت کردن رو فرش، رفته بود. پاییز سرد تنهایی رسیده بود. گوشیمو برداشتم و آرزو میکردم مرجان کلی پیام داده باشه و پشیمون شده باشه. غیر از چنتا پیام از بانک و جوکای بیمزه ی بچه های دبیرستان تو گروه خبر دیگه ای نبود. خیلی دوست داشتم مقاومت میکردم و اول من پیام نمیدادم. ولی من بدبخت مرجان بودم. براش نوشتم: ببخش عروس قصه، دلم جوونی کرده. با تو اگه یه لحظه، نامهربونی کرده. مرجانم، بیش مرنجانم، برگرد. | محمدرضا جعفری |
نمی‌دانم چرا اما به قدری دوستت دارم که از بیچارگی گاهی به حال خویش می‌گریم   اگر جنگیده بودم، دستِ‌کم حسرت نمی‌خوردم ولی من بر شکست بی‌جدال خویش می‌گریم