eitaa logo
بسامد'
875 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
248 ویدیو
17 فایل
_ روایت‌های طبقه‌بندی نشده. ‏ در حوالیِ روزمرگی.
مشاهده در ایتا
دانلود
دلتنگی یعنی فکر کردن به پرواز به خنده‌های بی‌دلیلت در راه خانه نگاه‌‌های "مال خودمی"ا‌ت در جمع دلتنگی یعنی کش رفتن آدامس جویده‌ ات و غوطه‌ور شدن در طعم لب ‌هات دلتنگی یعنی چشم‌‌های تو امشب سرخ بود و چشم‌‌های من خیس...
[ در انزوای گوشه نشینیِ ماتمم ؛ اشهد بگویم با قسم به مولایم :)
و گفت محبت درست نشود مگر در میان دو تن، که یکی دیگری را گوید "ای من" -عطار
سعی کردم که بمانی و بریدی، بدرک .. کارمان رابه غم ورنج کشیدی ،به درک ! به خداحافظیِ تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی و دلم ثانیه‌ای بند نشد...!! اي كاش بگيرند از امروز سحر را اي اهل ِ حرم سير ببينيد پدر را :) شمشير پُر از زهر گرفته زِ طبيبان بر نسخه ي تو فرصت اما و اگر را . . جز تو چه كسي عفو كند قاتل خود را آن قاتل ِ خوابيده‌ی عمری دم ِ در را حتی خودِ قاتل پس از آن ضربه به خود گفت ای كاش كه برداری از اين سجده كمر را باور نكند كوفه كه تو اهل ِ نمازی وامانده دهانش كه شنيده‌ست خبر را سخت است ولی باز برای دلِ زينب يك روز به تأخير بينداز سفر را :)💔 خیال آمدنت دیشب به سرم می‌زد نیامدی که ببینی دلم چه پر می‌زد . .! در دلم مرگ کسی نیست .. ولی هر که تورا خواست بیاید خبرش :)!
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی و دلم ثانیه‌ای بند نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند، نشد _
هدایت شده از 07.
فاجعه از جایی شروع میشه که یک نفر میخنده و خنده‌ی اون با بقیه فرق داره!
رفتم جلو گفتم «ببخشید خانوم آتیش داری؟» هول شد گفت «واسه چی میخوای؟» گفتم «میخوام تکلیفمو با چشات روشن کنم». خندید. گفتم «شالت آبیه ، مثه دریاس ، موج داره دریات». گفت «ینی چی؟» گفتم « پیچ پیچی » خندید ، خندیدم. دیدم اهل دله ، نشستم کنارش ، لش رو نیمکت. گفتم «همیشه دنبال دلیلی؟» گفت «چطور؟» گفتم «ببین،همین الانم دنبال دلیلی» خندید. گفتم «میخندی تو دلم رخت میشورن» گفت «دیوونه ای؟» گفتم «سرت که پایین بود باد میومد. یه طره از موهات بیرون بود، تاب میخورد.شما بودی دیوونه نمیشدی؟ » گفت «با این حرفا روزی مخ چنتا دخترو میزنی؟» خوشم نیومد از حرفش. پا شدم خودمو جمع و جور کردم صاف نشستم. گفتم «تو ازونایی که وقتی میرن شمعدونیا دق میکنن. صدات مثه بوی بنزین میمونه ، آدم دوس داره همه شو بکشه توی خودش. ازونایی که همه راها به تو ختم میشن. خنده هات مثه آب میمونه ، بی صداس ولی آرامش میده». سرمو برگردوندم دیدم کوله ش رو دوششه داره میره. سعی کردم بین انگشتام بگیرمش. کوچیکتر میشد. انقدر رفت که نقطه شد. انگشتام رسیدن به هم. دیگه نبود. تکیه دادم به پشتی نیمکت ، زل زدم به آسمون.  ابرا شبیه شمعدونیای دق کرده بودن. راستی گفت اسمش شهرزاده... شهرزاد، روسری رقصنده با باد، میروی در یاد، میشوی غمباد. | محمدرضا جعفری |
بیا با هم کمی عشق بازی کنیم گل مهربانم تعارفات خوشگل کنیم بیا با دلهای هم بازی کنیم مثلا من بگویم... پیدا کردنت سخت بود به سختیه یافتن توت فرنگی  بود در قطب شمال ! و تو ذوق کنی گونه هایت چرا سرخ شد عزیزکم؟ | |
ای خواجه چه جویی ز شب قدر نشانی؟ هر شب، شب قدر است اگر قدر بدانی!   | جامی |
مردها نمی فهمند گریه کردن به چه کاری می آید. تو گریه میکنی و آنها تنها سیگار می کشند، شانه هایشان می افتد، ریش هایشان بلند می شود،با غم تخمه پوست میکنند و مدام دنبال چیزی می گردند.  من گریه می کردم وقتی که  نور بیلبوردها افتاده بود روی صورتم ؛  گریه می کردم کنار خیابانی که تراکت های باران زده پیاده رو اش را فتح کرده بودند ...  من گریه می کردم و او میگفت : گریه می کنی که چه؟ این گریه کردنت به چه کاری می آید؟ کدام بدبختی را می دهد که باد با خودش ببرد؟ فایده ی همه ی اینها چیست؟؟؟ او نمی دانست گریه که می کنم_ چشم هایم که اشکی می شوند؛ زندگی مات است.  انقدر مات و نامعلوم که انگار درون حبابی زندگی میکنی و نمی خواهی دستی برای ترکیدنش روی شانه ات بنشیند. او گفت فایده ی همه ی اینها چیست و  نمی دانست گریه که میکنم ، تمام صندلی های آن کافه، چراغ های دو طرف خیابان، خانه های جدا افتاده، ادمهای تنهای شهر، همه شان توی اشک چشم هایم بهم می رسند. نمی دانست گریه که می کنم، رفتنش را نمی بینم..  او نمی دانست که شیارهای منظم پرتقال های خونی ِ روی میز خانه اش قلبم بود.  نمی دانست که از عربده ی مردهای خیابان استقلال ترسیده ام.  نمی دانست که بلیت های نیم بهای سینما آزادی توی دستم عرق کرده بودند و نیامد.  نمی دانست که ساندویچی ِ رضا،بدون او!! و بوی کوکا کولاهای مشکی اش گریه آورند.  نمی دانست که متروی ولیعصر بیشتر  بغض بوده ام یا اتوبان امام علی را . آخ که مردها نمی فهمند گریه کردن به چه کاری می آید. آنها کنار دکه های پایین شهر ترمز می زنند و با گرفتن فندک های ارزان قیمتشان می فهمی که غمگیند... آن ها در ترافیک؛ ارنجشان را روی شیشه ی پایین کشیده ی ماشین می گذارند و از جوری که به رو به رو خیره می مانند می فهمی که غمگیند.... آنها به دقت سیفون ِ توالت را می کشند و از سفیدی کنار شقیقه شان می فهمی که غمگیند ....  زمان که می گذرد، مرد ها دیگر نمی پرسند که "چرا؟؟؟" ...  و  زن ها اما هنوز ،  صورتشان را بین دست های باریک و سفیدی که بوی گل سرخ می دهد می پوشانند و گریه می کنند... | الهه سادات موسوی |
کانالت انقد خوبه دلم میخواس کاش دوست صمیمیم بودی بم اینا رو میگفتی https://eitaa.com/MALEKA_ZENDEGI -
گاها حرفی زده شد،ناراحتی ای پیش اومد و از این قبیل.. حلال کنیدو ببخشید تا خدا ببخشه!