eitaa logo
بسامد'
875 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
248 ویدیو
17 فایل
_ روایت‌های طبقه‌بندی نشده. ‏ در حوالیِ روزمرگی.
مشاهده در ایتا
دانلود
ای خواجه چه جویی ز شب قدر نشانی؟ هر شب، شب قدر است اگر قدر بدانی!   | جامی |
مردها نمی فهمند گریه کردن به چه کاری می آید. تو گریه میکنی و آنها تنها سیگار می کشند، شانه هایشان می افتد، ریش هایشان بلند می شود،با غم تخمه پوست میکنند و مدام دنبال چیزی می گردند.  من گریه می کردم وقتی که  نور بیلبوردها افتاده بود روی صورتم ؛  گریه می کردم کنار خیابانی که تراکت های باران زده پیاده رو اش را فتح کرده بودند ...  من گریه می کردم و او میگفت : گریه می کنی که چه؟ این گریه کردنت به چه کاری می آید؟ کدام بدبختی را می دهد که باد با خودش ببرد؟ فایده ی همه ی اینها چیست؟؟؟ او نمی دانست گریه که می کنم_ چشم هایم که اشکی می شوند؛ زندگی مات است.  انقدر مات و نامعلوم که انگار درون حبابی زندگی میکنی و نمی خواهی دستی برای ترکیدنش روی شانه ات بنشیند. او گفت فایده ی همه ی اینها چیست و  نمی دانست گریه که میکنم ، تمام صندلی های آن کافه، چراغ های دو طرف خیابان، خانه های جدا افتاده، ادمهای تنهای شهر، همه شان توی اشک چشم هایم بهم می رسند. نمی دانست گریه که می کنم، رفتنش را نمی بینم..  او نمی دانست که شیارهای منظم پرتقال های خونی ِ روی میز خانه اش قلبم بود.  نمی دانست که از عربده ی مردهای خیابان استقلال ترسیده ام.  نمی دانست که بلیت های نیم بهای سینما آزادی توی دستم عرق کرده بودند و نیامد.  نمی دانست که ساندویچی ِ رضا،بدون او!! و بوی کوکا کولاهای مشکی اش گریه آورند.  نمی دانست که متروی ولیعصر بیشتر  بغض بوده ام یا اتوبان امام علی را . آخ که مردها نمی فهمند گریه کردن به چه کاری می آید. آنها کنار دکه های پایین شهر ترمز می زنند و با گرفتن فندک های ارزان قیمتشان می فهمی که غمگیند... آن ها در ترافیک؛ ارنجشان را روی شیشه ی پایین کشیده ی ماشین می گذارند و از جوری که به رو به رو خیره می مانند می فهمی که غمگیند.... آنها به دقت سیفون ِ توالت را می کشند و از سفیدی کنار شقیقه شان می فهمی که غمگیند ....  زمان که می گذرد، مرد ها دیگر نمی پرسند که "چرا؟؟؟" ...  و  زن ها اما هنوز ،  صورتشان را بین دست های باریک و سفیدی که بوی گل سرخ می دهد می پوشانند و گریه می کنند... | الهه سادات موسوی |
کانالت انقد خوبه دلم میخواس کاش دوست صمیمیم بودی بم اینا رو میگفتی https://eitaa.com/MALEKA_ZENDEGI -
گاها حرفی زده شد،ناراحتی ای پیش اومد و از این قبیل.. حلال کنیدو ببخشید تا خدا ببخشه!
هدایت شده از دلدادھ‌سابق ؛🇮🇷
می‌شه لوطفن یکم بریم بالاتر نمونیم تو این آمار ؟!🥺
هدایت شده از Sad Sleep
تو باشی زندگی آرومه فقط باش
@Ahri_man آَهریــܩܔ حمایت
هدایت شده از Sad Sleep
برف هفت سالگی را بخاطر صدای پدر دوست داشتم که می‌گفت : "پاشو ببین چه برفی اومده" برف ده سالگی را بخاطر آدم برفی‌هایش، برف چهارده سالگی را بخاطر اخبار و تعطیلی هایش، برف هجده سالگی را درست یادم نیست در میان افکار یخ زده بود! برف بیست سالگی را به خاطر قدم زدن‌های عاشقانه و رد پاهایم، امّا برف بیست و پنج سالگی به بعد فقط سرد بود و سرد بود و سرد...
در عزاداریِ او، رسمِ چهل‌روز کم است يادِ چشمش همه‌ی عُمر، سيه‌پوشم كرد
بی‌قرار توئم و در دلِ تنگ‌م گله‌هاست .. آه بی‌تاب شدن ، عادتِ کم حوصله‌هاست همچو عکسِ رخِ مهتاب که افتاده در آب ؛ در دلم هستی ُ بینِ من و تو فاصله‌هاست(: _
گر عقل پشتِ حرفِ دل ، اما نمی‌گذاشت ترید پا به خلوت دنیا نمی‌گذاشت .. از خیر هست و نیستِ دنیا به شوقِ دوست می‌شد گذشت ، وسوسه اما نمی‌گذاشت اینقدر اگر معطل پرسش نمی‌شدم .. شاید قطار عشق مرا جا نمی‌گذاشت
مسجد کوفه رنگ خون به خود گرفته است؛رخت عزا به تن کنید.