ما باید بینمون دیوار باشه
کمک کن بین هم آجر بچینیم
کمک کن دستمون از هم جدا شه
نباید دیگه ما هم رو ببینیم
من از جنس عبور تند سیلم
تو مثل نخل خرما موندگاری
فقط قولی بدع وقتی که میرم
سر حرفت بمونی کم نیاری
می خوای رو دست من پاشی که چی شه
تو که دیوونه تر از من نمیشی
جدایی حقته،از من بگیرش
چرا راضی به این رفتن نمیشی؟
چرا لج می کنی با سرنوشتت
ببین فردای من رو باد برده
دوتا دستاتُ سمت کی گرفتی؟
خدایی که منُ از یاد برده؟!
به پای کی نشستی؟ دست بردار
من و این ماجرای نیمه کاره؟
پر از بیماریای مسری ام من
برو تقدیر من واگیر داره
برو فردا هنوزم چش به راته
بذا من تو دل شبها بمونم
واسه تو بهتره که دور باشی
واسه من بهتره تنها بمونم
| هانی ملک زاده |
تو بانوی غمهای عمیقی
شعرهای غمگین
کلمات جانگداز
با چشمانت می توان عزاداری کرد
باگیسوانت لباس سیاهی برای همیشه پوشید
با دستانت جام زهر نوشید
تو بانوی تاریخ منی
یک تاریخ تلخ
یک تاریخ سیاه
#محمود_درویش
دو تا میخونهی چشماتُ جم کن
خراباتی شده کل خیابون
شنیدم وقت خنده ماه میشی
بخند و دور خورشیدُ بخوابون
تو پیچاپیچ موهای بلندت
خدا هم دل بده گمراه میشه
بلند تر تر نکن موهاتُ دختر
که عمر آدما کوتاه میشه
تو تصویری ترین شعر خدایی
با اون اندام موزون و مطنطن
دو تا چشمای گرم قهوه ای؟؟ نه
دو تا مصرع که غرق استعارهن
چقد گرمه چقد گرمه چقد گرم
میسوزونه منُ آتیش چشمات
عرق کرده شراب بیست ساله
که گیرایی نداره پیش چشمات
برای این خمارِ خسته از "من"
با اون چشما که مستی می فروشن
دو تا پیک از شرابت رو بیار و
یه عالم "مزه"ی لبهات لطفا
| هانی ملک زاده |
چقدر شبیه ماهی هستی
پرشتاب در عشق
ترسو در عشق
هزاران زن را در من کشتی
و ملکه شدی...
#نزار_قبانی
از آن دم که دوستت داشتم..
جهان، از آنچه بود، زیباتر شد!
گلها روی شانههایم به خواب میروند!
خورشید بر کف دستانم میچرخد!
و شب، جویبارهایی از نواهاست!
| عبدالقادر مکاریا |
آدم های زیبا و دوست داشتنی، به صورت تصادفی به وجود نمیآیند
زیباترین و دوست داشتنی ترین انسان هایی که میشناسیم
آن هایی هستند که با شکست آشنا شدهاند
آن هایی که رنج را تجربه کردهاند
آن هایی که از دست دادن را تجربه کردهاند
آن هایی که پس از این رویدادهای دشوار دوباره مسیر خود را به سمت زندگی پیدا کردهاند،
این افراد، زندگی را به شکل متفاوتی میفهمند،
آن را به شکل متفاوتی تحسین میکنند
و نیز به شکل متفاوتی حس میکنند
به همین دلیل، آرام ترند و دوست داشتن و محبت به دغدغهشان تبدیل میشود.
| وین دایر |
می روی با فرق خونین پیش ِ بازوی کبود
شهر ِ بی زهرا که مولا قابل ماندن نبود ..
با وضو آمد ، به قصد لیلت الفرقت علی !
ابن ملجم در شب احیا چه قرآنی گشود ..
مسجد کوفه کجا ؟ پشت ِدر ِکوچه کجا ؟
ضربت کاری که خوردی یاعلی آن ضربه بود .
دور محرابت نمیبیند ملائک را مگر ؟
با چه رویی دارد این شمشیر می آید فرود ؟
رسم شد شقالقمر کردن میان ِکوفیان ..
از همین شمشیر شاید درس آموخت آن عمود
کینه ای از ذوالفقارت داشت گویی در دلش
تا چنین فرق تورا وا کرد شمشیر حسود
ساقیا در سجده هم جام شهادت میزنی
اولین مستی که میخواند تشهد در سجود ..
در وداعت با حسین اشک تو جاری میشود
دیده ای گویا از این جا خیمه هارا بین دود ..
بین فرزندانی اما این حسینت را غریب
میکشندش با لبان تشنه در بین ِ دو رود
با یتیمان آمدم پشت ِ سرای زینبت
شیر آوردم پدرجان ! دیر آوردم ؛ چه سود ..