eitaa logo
بسامد'
875 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
248 ویدیو
17 فایل
_ روایت‌های طبقه‌بندی نشده. ‏ در حوالیِ روزمرگی.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از - کتابخانه ارواح🌬
اگه زنی می‌خواد نجات پیدا کنه، باید ناجی خودش رو توی آینه پیدا کنه.🪞 📖 ‌
هدایت شده از Sad Sleep
زیاد نشیم؟ @Sad_Sleep
همه عیب هایت را دوست دارم، جز نبودنت...  
من دلم پیش کسی نیست، خیالت راحت منم و یک دل دیوانه ی، خاطر خواهت
من از همه‌ی آنچه نداشته ام، اشباع شده ام لبریز شده ام خسته شده ام همه‌ی آنچه نیست، از من دارد سر می‌رود. آیا کسی حرف مرا می‌فهمد؟   | معین دهاز |
فریاد که من از همه دیدارِ تو را مشتاق‌ترم وز همه محروم‌ترم   | هاتف اصفهانی |
" حین یقول العاشق لمعشوقته: «انی أعبدک» فإنّه یؤکد [دون أن یدری] أن الحب دیانة ثانیة... "   وقتی عاشق به معشوق می‌گوید: «تو را می‌پرستم» [بی‌‌آنکه بداند] تصدیق می‌کند عشق، دین دوم است...  
از وقتی همسرش ترکش کرد بیش از پیش غمگین ، ساکت و گنگ شده بود. اکثرا مغازه بود. در غیر این صورت همراه با یک مشت سنگ به پارک ساحلی می رفت و با اندک توانی که برای بازو هاش باقی مونده بود سنگ ها را به سمت دریا شلیک می کرد. قرار بود سیاحتی بره و برگرده. همسرش را می گم. هیچ حرفی از پناهندگی نزده بود. با چند تا از دوستان دوران دبیرستان تصمیم گرفتیم براش یه بومرنگ بخریم بلکه دست از سر سنگ ها برداره. بهش گفت ببین ، اینطوری پرت می کنی و بر میگرده. پرسید " اگه برنگشت چی ؟ " | پدرام مسافری |
آن شب خسته از کار برمیگشتم خانه که وسط میدان آزادی زنگ زد و بی سلام و علیک پرسید کجایی ؟ گفتم آزادی...گفت آزادی؟ گفتم دربندم پرسید دربندِ؟ نفسم عمیق شد و آرام گفتم چشمانت...! وسط میدان آزادی از صدای داد و بیدادش که دلم میخواهَدَت همین الان، خنده ام گرفته بود و هیچ حرفی نمیزدم تا دلبری اش را ادامه دهد...تا خستگی ام را دَر کند...داد و بیدادش که تمام شد شروع کرد به خواندن...در صدایش پرندگان مهاجر در حال پرواز به ابتدای دریا بودند در صدایش دو ماهی مشغول لب بوسیدن بودند...در صدایش نیمه شب بود و موج و صخره ای که عشق بازی میکردند... زیر آواز که میزد دلم میرفت و در جغرافیایِ چشمانش گم میشد... وسط میدان آزادی دلم رفته بود و توان باز کردن چشم هایم را نداشتم...صدای بوق میشنیدم صدای رهگذر میشنیدم صدای فلان فلان شده مست است میشنیدم اما دلم نمی آمد چشمانم را باز کنم و تصویرش از مقابل پلک های بسته ام کنار برود... در صدایش غرق بودم که دزدی نابلد موبایلم را زد و رفت. و چه مورد سرقت قرار گرفتنِ شیرینی! دزد موبایل را زد و رفت و من به بیت بعدی فکر میکردم که میخواست بگوید "گوش کن با لب خاموش سخن میگویم، پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست..." ای دزد نامرد بایست! تازه داشت صدایش اوج میگرفت! تا چند ماه این خاطره بین دوستانمان دست به دست میشد و میخندیدیم. یک روز در محل کار، وسط هزار مشغله گفتند مردی موتور سوار جلوی درب منتظر شماست همان دزدِ نابلد بود...موتورش را خاموش کرد و سیگارش را روشن...دفترچه ای هم زیر بغلش زده بود. قیافه اش به دزد ها نمیخورد اما به عاشق ها چرا. بعد از دزدیدن تلفن همراه تمام پیام هایمان را خوانده بود...تمام پیام هایمان کلمه به کلمه! دفترچه و گوشی را داد و رفت. بعد از گرفتن موبایل انگار که ترس تمام جانم را گرفته باشد جرات نزدیک شدن و رفتن به سمتش را نداشتم. اما شب که تمام جانم طلب صدایت را داشت...گوشی را برداشتم و با عرق سردی که روی صورتم نشسته بود تمام پیام هایمان را مو به مو خواندم،تمام عکس هایمان را چهره به چهره زل زدم، تمام آواز های ضبط شده ات را نفس به نفس گوش دادم...صدای آرام شب بخیر گفتن ات را گذاشته بودم روی تکرار اما این شب به خیر نمیشد... تو نبودی و من مانده بودم با خاطرات ثبت شده ای که پیدا شده بود مانده بودم با دفترچه ی شعرِ دزدی که بعد از خواندن عاشقانه هایمان شاعر شده بود... | علی سلطانی |
به کوچه آمده بودم کمی هوا بخورم که چشم مست تو را دیدم و زمین خوردم :))
هدایت شده از Sad Sleep
چقدر این متن درسته:🐾🐈‍⬛️ «چه رسم جالبی است محبتت را میگذارند پای احتیاجت؛ صداقتت را میگذارند پای سادگیت؛ سکوتت را میگذارند پای نفهمیت؛ نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت؛ و وفاداریت را پای بی کسیت؛ و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکسی و محتاج! پس محبتت، صداقتت، سکوتت، نگرانیت و وفاداریت را برای همه خرج نکن @Sad_Sleep
یک عکس کوچک تا خورده از مردی که پیراهنش هنوز روشن است چند شعر عاشقانه کوتاه از شماره ای که همیشه خاموش است و یک جفت چشم که هر شب تا صبح به این هر دو خیره مانده است... نگهبان شب کارخانه ای ورشکسته ام گاهی آرزو می کنم دزدی بیاید به جای دست ها و دهانم چشم هایم را ببندد.   | لیلا کردبچه |