دلتنگی
دلتنگی
دلتنگی
این بی قراریِ مزمنِ دامن گیر
این مرگ نمایِ بی پایانِ نفس گیر
دایه ی مهربان تر از مادر شده..
آغوش گشوده بلعیده مرا..
درست از ساعتی که رفتی..
| مهدیه لطیفی |
هدایت شده از _خرسقهوهای(:🧸
میلیونهاسلولدارنتوبدنتکارمیکنن!
بهخاطراونامکهشده،بهاهدافتبرس..!
سلام علاقهی ِ خوبم
علاقهجان من
خوبی؟
میگویم،
به حرمتِ آنچه که از ما رفته و عمرش مینامیم،
بیا سالِ تازه را جوری دیگر شروع کنیم
هرروز را روزِ آخر وُ
هر هفته را هفتهیِ آخر وُ
هرماه را
آخرین ماه،
برایِ دوباره شروع شدن بدانیم!
هی هرروز را به هم تبریک بگوییم وُ
هی هرماه را
به هم سلام
وَ هرسال بیشتر عاشق هم باشیم وهمدیگر را
بیشتر دوست داشته باشیم
وَ هی به هم بگوییم:
سلام.
حالِ تازه مبارک
سالِ تازه قشنگ باشه!
| افشین صالحی |
_گفتم : آخه اون هیچ تلاشی نکرد جلومو بگیره که نرم!
حتی یه بارم نگفت نرو.
خونوادمو توو خرمشهر به امون خدا ول کردم و باهاش رفتم سبزوار.
چقد واسه خاطرش غریبی کشیدم توو اون شهر.
آخه همیشه بهم میگفت اگه تو باهام باشی تا ته دنیا میرم.
دردم اینه که بعدِ اون همه سال
بعدِ او همه حرف
چقد به سادگی ازم گذشت.
_گفت : تعجب نداره که!
_گفتم : چطور مگه؟!
_گفت : اگه کسی به سادگی ازت گذشت
بدون که قبلا از یکی به سختی گذشته
| بابک زمانی |
اگه دوستش دارین حفظش کنین، با چنگُ دندون.
چون زمانکه میگذره هیچی سخت تر از دست دادنِ کسی نیست
که برای از دست ندادنش باید با جونُ دل میجنگیدین.
فیلم: شهرزاد
چقدر
پریشان است
زنی که هر روز
موهایش را
پشت سرش جمع می کند
وَ نمی گذارد که باد
تنهایی اش را
میانِ مردم پخش کند...
| مینا آقازاده |
بهار نزدیک می شود و تو باید دستمال سفید گردگیری را برداری و به مصاف جنگی نابرابر با کمد اتاقت بروی!
کمدی سرشار از خاطرات، درب کمد را که باز می کنی، هیاهویی به پا می شود، تو به قلمرو خاطرات پا گذاشته ای
کاغذها برنده تر از تیغ ها، عکس ها راه نفس را می گیرند
و کتاب ها ماشین های زمانی می شوند و تو را دست و پا بسته از سالی به سالی و از شهری به شهری می برند.
یادگاری ها هجوم می آورند و همه ی لحظه های خوب را به رخ می کشند.
عطرها تو را در خود غرق می کنند و با هر بوییدن موجی از خاطرات تو را به زیر می کشد .
آن لحظه دستمال سفید گردگیری را به نشانه ی صلح بالا می آوری، غافل از آنکه دیگر هزار سال از آن روزها گذشته است.
و نمی دانی که من هنوز هم آن گوشه کنارها مانده ام تا بهاری از راه برسد، تا با خاطره ای، عطری، کتابی، هر چند کوتاه، مرا به یادت بیاوری.
| عطر چشمان او / روزبه معین |
گاهی که نه
همیشه
به چیزی بیشتر از شنیدن
دوستت دارم محتاجم !
به چیزی شبیه ؛
آسوده چشم باز کن
هنوز هستم ...
| هستی دارایی |
عادتمان شده
بازماندهٔ یک رفتنِ غیر قابل باور را
به آمدنِ یکی بهترش دعوت کنیم
اما او آمدن نمیخواهد
بازگشت میخواهد
می فهمی...؟ بازگشت
| پریسا زابلی پور |
بعضى صبح ها که از خواب پا میشى با خودت فکر میکنى
"نمیتونم از پسش بر بیام"
و بعد تو دلت میخندی
و یاد تمام صبح هایى میفتى که این فکر رو داشتی...
| چارلز بوکفسکی |
خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد.
خداحافظی دلیل، بحث، یادگاری، بوسه، نفرین، گریه...خداحافظی واژه نمی خواهد.
خداحافظی یعنی در را باز کنی
و چنان کم شوی از این هیاهو که شک کنند به چشمهایشان، به خاطره هایشان، به عقلشان
و سؤال برشان دارد که به خوابی دیده اند تو را تنها یا توی سکانسی از فیلمی فراموش شده؟!
خداحافظی یعنی زمان را به دقیقه ای پیش از ابتدای آشنایی ببری
و دست آشنایی ات را پیش از دراز کردن، در جیبهایت فرو کنی
و رد شوی از کنار این "سلام" خانمانسوز.
خداحافظی "خداحافظ" نمی خواهد...
| مهدیه لطیفی |