eitaa logo
بسامد'
875 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
248 ویدیو
17 فایل
_ روایت‌های طبقه‌بندی نشده. ‏ در حوالیِ روزمرگی.
مشاهده در ایتا
دانلود
_گفتم : آخه اون هیچ تلاشی نکرد جلومو بگیره که نرم! حتی یه بارم نگفت نرو. خونوادمو توو خرمشهر به امون خدا ول کردم و باهاش رفتم سبزوار. چقد واسه خاطرش غریبی کشیدم توو اون شهر. آخه همیشه بهم میگفت اگه تو باهام باشی تا ته دنیا میرم. دردم اینه که بعدِ اون همه سال بعدِ او همه حرف چقد به سادگی ازم گذشت. _گفت : تعجب نداره که! _گفتم : چطور مگه؟! _گفت : اگه کسی به سادگی ازت گذشت بدون که قبلا از یکی به سختی گذشته | بابک زمانی |
اگه دوستش دارین حفظش کنین، با چنگُ دندون.  چون زمانکه میگذره هیچی سخت تر از دست دادنِ کسی نیست  که برای از دست ندادنش باید با جونُ دل می‌جنگیدین. فیلم: شهرزاد
چقدر پریشان است زنی که هر روز موهایش را  پشت سرش جمع می کند وَ نمی گذارد که باد تنهایی اش را میانِ مردم پخش کند... | مینا آقازاده |
بهار نزدیک می شود و تو باید دستمال سفید گردگیری را برداری و به مصاف جنگی نابرابر با کمد اتاقت بروی! کمدی سرشار از خاطرات، درب کمد را که باز می کنی، هیاهویی به پا می شود، تو به قلمرو خاطرات پا گذاشته ای کاغذها برنده تر از تیغ ها، عکس ها راه نفس را می گیرند و کتاب ها ماشین های زمانی می شوند و تو را دست و پا بسته از سالی به سالی و از شهری به شهری می برند. یادگاری ها هجوم می آورند و همه ی لحظه های خوب را به رخ می کشند.  عطرها تو را در خود غرق می کنند و با هر بوییدن موجی از خاطرات تو را به زیر می کشد . آن لحظه دستمال سفید گردگیری را به نشانه ی صلح بالا می آوری، غافل از آنکه دیگر هزار سال از آن روزها گذشته است. و نمی دانی که من هنوز هم آن گوشه کنارها مانده ام تا بهاری از راه برسد، تا با خاطره ای، عطری، کتابی، هر چند کوتاه، مرا به یادت بیاوری. | عطر چشمان او / روزبه معین |
گاهی که نه  همیشه  به چیزی بیشتر از شنیدن  دوستت دارم محتاجم ! به چیزی شبیه ؛ آسوده چشم باز کن  هنوز هستم ... | هستی دارایی |
عادتمان شده بازماندهٔ یک رفتنِ غیر قابل باور را به آمدنِ یکی بهترش دعوت کنیم اما او آمدن نمیخواهد بازگشت میخواهد می فهمی...؟ بازگشت | پریسا زابلی پور |
ﻫﯿﭻ ﺩﻟﻢ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﻢ     ﻫﯽ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﺎﺵ... ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﺎﺵ...   ﻣﻨﺘﻈﺮ باش...  | هاینریش بل |
بعضى صبح ها که از خواب پا میشى با خودت فکر میکنى  "نمیتونم از پسش بر بیام"  و بعد تو دلت میخندی و یاد تمام صبح هایى میفتى که این فکر رو داشتی...  | چارلز بوکفسکی |
خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد. خداحافظی دلیل، بحث، یادگاری، بوسه، نفرین، گریه...خداحافظی واژه نمی خواهد. خداحافظی یعنی در را باز کنی و چنان کم شوی از این هیاهو که شک کنند به چشمهایشان، به خاطره هایشان، به عقلشان  و سؤال برشان دارد که به خوابی دیده اند تو را تنها یا توی سکانسی از فیلمی فراموش شده؟! خداحافظی یعنی زمان را به دقیقه ای پیش از ابتدای آشنایی ببری و دست آشنایی ات را پیش از دراز کردن، در جیبهایت فرو کنی و رد شوی از کنار این "سلام" خانمانسوز. خداحافظی "خداحافظ" نمی خواهد... | مهدیه لطیفی |
طوبا خانم که فوت کرد « همه » گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر می گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می رفت سر خاک.  ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی رسند که به او برسند.  طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین آقا داد.  حسین آقا که برآشفت « همه » گفتند یکی دیگر که بیاید جای خالی زنش پُر می شود.  حسین آقا داد زد جای خالی زنم را هیچ زنی نمی تواند پر کند. توی اتاقش رفت و در را به هم کوبید.  « همه » گفتند یک مدتی تنها باشد مجبور می شود جای خالی زنش را پر کند. مرد زن می خواهد.  حسین آقا ولی هر پنجشنبه می رفت سر خاک. سال زنش هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت. « همه » گفتند امسال دیگر حسین آقا زن می گیرد.  سال دوم و سوم هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت. هر وقت یکی پیشنهاد می داد حسین آقا زن بگیرد،  حسین آقا می گفت آنموقع که بچه ها احتیاج داشتند اینکار را نکردم، حالا دیگر از آب و گل درآمدند.  حرفی از احتیاج خودش نمی زد، دخترها را شوهر داد و به پسرها هم زن، اما وعده ی پنجشنبه ها سر جایش بود.  « همه » گفتند دیگر کسی توی خانه نمانده، بچه ها هم رفته اند، دیگر وقتش است، امسال جای خالی طوبا خانم را پر می کند.  حسین آقا ولی سمعک لازم شده بود، دیگر گوش هایش حرفهای « همه » را نمی شنید. دیروز حسین آقا مُرد. توی وسایلش دنبال چیزی می گشتند چشمشان افتاد به کتاب خطی قدیمی روی طاقچه،  دخترش گفت خط باباست، اول صفحه نوشته بود:« هر چیز که مال تو باشد خوب است، حتی اگر جای خالی « تو » باشد،  آخر جای خالی توی دل مثل سوراخ توی دیوار نیست که با یک مُشت کاهگل پر شود.  هزار نفر هم بروند و بیایند آن دل دیگر هیچوقت دل نمی شود.» | مریم سمیع زادگان |
نخند جانم ،نخند آدم دست و پای دلش میان چال گونه ات میشکند...  تو نخند ، میترسم نقاش ها لبخندت را نقاشی کنند...  عکاس ها لبخندت را ثبت کنند... شاعرها از لبخندت  غزل بگویند، نویسنده ها کتابت کنند...  بعد منه دست و پا شکسته چطور با یک شهر رو به رو شوم؟  رحم کن، یواشکی بخند ،فقط برای من...  | ستایش قاسمی |
از تمام دردهای این روزهایم همین بس که شب آزمون لا به لای جزوات مهندسی به این می اندیشم که تو سر جلسه امتحان وقتی استرس میگیری چه شکلی میشوی؟! نخند عزیز دلم تازه دیشب فکر میکردم با خودکار آبی جزوه مینویسی  یا مشکی؟!!! من دیوانه نیستم یاد تو را زندگی میکنم.... | علی سلطانی |