شبیه بغضِ نوزادی ،
که ساعتهاست می گرید؛
پُر از حرفم ،
کسی اما ،
زبانم را نمیفهمد .
و کسی چه می داند که "با فنجان چای هم می توان ""مست"" شد...اگر کسی که باید باشد...باشد...
-ترقوه
هدایت شده از فَرزَندِ سِیِّد عَلی
یه ساندیس خور واقعی با عجله میره سمت خونه که افطارشو با خرما و ساندیس وا کنه 🕶
『 @sajjadestan 』
برخیز با بوسه ای از لبِ صبح
با نوش دارویی از تنِ آخرین روز از اردیبهشت
کسی در تو انتظار می کشد
که زنجیر زنگ زده ی اتاقکش را باز کنی
و بگذاری کمی هم او نفس بکشد
بیرون بیاید، رها شود
و فقط یک امروز را زندگی کند
کسی در توست که سکوتش
دارد به روح تو فشار می آورد
امروز را به او ببخش.
| شیما سبحانی |
دنبال چه می گردی پدرم؟
چرا صورتت این همه رو به زمین
نزدیک است
من از این تای کمر می ترسم
تو هنوز سلام آفتاب های بی شماری را نداده ای
رو به زمین نه
به آسمان خیره شو
صاف بمان
ستون این خانه نفهم است
یادش نده ویرانی این سقف چگونه ست.
| رسول ادهمی |
و یک روز فهمیدیم «عزیزم»
نام کوچک هیچکداممان نیست
و شام خوردن زیرِ نور شمع
چشمهایمان را کمسو میکند
سقف
بهانۀ مشترکی بود
که باید از هم میگرفتیم
و تاریکیِ موّاجِ خانه را به دو نیم میکردیم
تاریکی از دیوارهای شیشهای نشت کرده بود
و ما
دو حبابِ کنار هم بودیم
که میترسیدیم هنگامِ یکی شدن
نبینیم کداممان نابود میشود.
| لیلا کردبچه |
در هر جدایی
گلوله ای سربی شلیک می شود
اسلحه را اویی که رفته است می برد ؛
گلوله اما
تا عمر هست
در گلوی اویی که مانده است
می ماند
و با هر دوستت دارمی
که می شنود
می ترکد
بی خونریزی !
| مهدی صادقی |