توبه ات از روزهایم عشقبازی را گرفت
آه از آن زاهد که استغفار یادت داده است!
|#سجاد_سامانی|
دل تنگم و دلتنگ نبودى كه بدانى چه كشيدم
عاشق نشدى ، لنگ نبودى كه بدانى چه كشيدم
كو قطره اشكى كه به پاى تو بريزم كه بمانى ؟
بى اسلحه در جنگ نبودى كه بدانى چه كشيد
تو آن بت مغرور پيمبر شكنى داغ نديدى
دل بسته به يك سنگ نبودى كه بدانى چه كشيدم
تو تابلوى حاصل دستان هنرمند خدايى
نقاشى بى رنگ نبودى كه بدانى چه كشيدم
گشتم همه جا را پى چشمان پر از شوق تو اما
فرسنگ به فرسنگ نبودى كه بدانى چه كشيدم
|سيدتقیسیدی|
اونجا که ابوسعید ابوالخیر میگه:
فرياد و فغان و نالهام دانی چیست؟
یعنی که
تو را
تو را
تو را
میخواهم...
قدم بزن همهی شهر را به پای خودت
و گریه کن وسط کافه ها برای خودت
تو خود علاج غم و درد بیشمار خودی
برو طبیب خودت باش و مبتلای خودت!
شبیه نوح اگر هیچکس به دین تو نیست
تو با خدای خودت باش و ناخدای خودت
دوباره دست به زانوی خود بگیر و بایست
بزن اگر که زدی، تکیه بر عصای خودت
بگرد و صورت خود را دوباره پیدا کن
تویی که گم شدهای بین عکس های خودت!
با هم که باشيم سه تاييم
من، تو و بوسه
بی هم چهار تاييم
تو با تنهايی
من با رنج ...
|لطيف هملت|
اگر می خواهی از حالِ من بدانی
سخت نیست !
تصور کن کسی را که هر روز چند بار...
و هر بار چند ساعت...
روبروی پنجره می ایستد...
و کسی که نیست را به خاطر می آورد
کسی که نیست...
کسی که هست را
از پای در می آورد...
|گروس عبدالملکیان|