اگر می خواهی از حالِ من بدانی
سخت نیست !
تصور کن کسی را که هر روز چند بار...
و هر بار چند ساعت...
روبروی پنجره می ایستد...
و کسی که نیست را به خاطر می آورد
کسی که نیست...
کسی که هست را
از پای در می آورد...
|گروس عبدالملکیان|
سرخ و غلیظ در شریانم وزیدهای
شعر است یا جنون؟
به زبانم وزیدهای
این بار چندم است که من عاشقت شدم؟
این بار چندم است
به جانم وزیدهای؟
|مژگان عباسلو|
هدایت شده از 𝒔𝒆𝒍𝒆𝒏𝒐𝒑𝒉𝒊𝒍𝒆🌙
سپس در گوشم گفت: حالم چیزی شبیه نشستن در وسط میدان جنگ و فکر کردن به نُت های گنجشک ها در سپیده دم است.
می گفت عشق مثل یک بیماری میمونه که تو هر آدمی یک جور بروز میکنه،
یکی بدبین میشه،
یکی مهربون میشه،
یکی غمگین میشه،
یه سری هم از ترس واگیردار بودن رها می کنن میرن!
من تنها حسی که دارم دلتنگیه،
ولی یه سوال مثل خوره افتاده تو سرم،
اگه دیگه دلتنگ کسی نشم چی؟!
| روزبه معین |
من دنیای واقعی را دوست دارم
زیستن در ناممکنها بیهوده و غمانگیز است
نمیشود از رنگ دریا ماهی گرفت
نمیشود از عکس درختان میوه چید
برکههای رویا، پرندگان را سیراب نمیکنند
مرا ببخش
فراموشت کردم
نمیتوانستم به دیواری در دوردستها تکیه کنم!
| رسول یونان |
حال خود گفتی: بگو، بسیار و اندک هرچه هست
صبر اندک را بگویم، یا غم بسیار را؟
| هلالی جغتایی |
او گفت: درون قلبت چیست؟
من گفتم: غم و رنج
و او گفت: "بگذار همانگونه بماند، زخم همان جایی ست که نور واردت میشود"
| ناشناس |