هدایت شده از 𝒔𝒆𝒍𝒆𝒏𝒐𝒑𝒉𝒊𝒍𝒆🌙
سپس در گوشم گفت: حالم چیزی شبیه نشستن در وسط میدان جنگ و فکر کردن به نُت های گنجشک ها در سپیده دم است.
می گفت عشق مثل یک بیماری میمونه که تو هر آدمی یک جور بروز میکنه،
یکی بدبین میشه،
یکی مهربون میشه،
یکی غمگین میشه،
یه سری هم از ترس واگیردار بودن رها می کنن میرن!
من تنها حسی که دارم دلتنگیه،
ولی یه سوال مثل خوره افتاده تو سرم،
اگه دیگه دلتنگ کسی نشم چی؟!
| روزبه معین |
من دنیای واقعی را دوست دارم
زیستن در ناممکنها بیهوده و غمانگیز است
نمیشود از رنگ دریا ماهی گرفت
نمیشود از عکس درختان میوه چید
برکههای رویا، پرندگان را سیراب نمیکنند
مرا ببخش
فراموشت کردم
نمیتوانستم به دیواری در دوردستها تکیه کنم!
| رسول یونان |
حال خود گفتی: بگو، بسیار و اندک هرچه هست
صبر اندک را بگویم، یا غم بسیار را؟
| هلالی جغتایی |
او گفت: درون قلبت چیست؟
من گفتم: غم و رنج
و او گفت: "بگذار همانگونه بماند، زخم همان جایی ست که نور واردت میشود"
| ناشناس |
هدایت شده از 𝑀𝑒 :)
گمشده ام ازهمه؛پیگیر مکانم نشو،هرچه که گفتندوشنیدی نگرانم نشو!
نشاط این بهارم بی گلِ رویت
چه کار آید؟
تو گر آیى،
طرب آید
بهشت آید
بهار آید...
| بیدل دهلوی |
هدایت شده از 𝑀𝑒 :)
دوستان محترم
برای چنل «رسانهمذهبیـzoomـزومگراف»
ادمین میخام ؛
ادامه توضیحات و درخواست ادمینی --»
@m_akbarpor
با من حرف بزن
آن طور که رودخانه ای با دشت
درختی با سایهاش
گیاه با نور
خواب با ساعت چهار و ده دقیقهی صبح
با من حرف بزن
اگر نه دهانم را بیرون میآورم
و دور میاندازم!
| محمد عسکری ساج |