بسامد'
گلم با چادرش در" جمعه ای" سمت "مصلا" رفت "غزل" گو شد از آن موقع "خطیب جمعه ی تهران"
قبله را گم کرده ام,یک لحظه از چشمم برو
چادرت را سر نکن,با کعبه قاطی میشوي . . .
دوست داشتنت نماز که نبود
اما گزاردمش،
شبانروزی هزار رکعت
به وقت صبح و ظهر و شام...
|عرفان نظرآهاری|
دستم به تو نمی رسد ،
حتی در شعرهایی
که با دست خودم می نویسم ..
پس هم چنان
در ارتفاع دورترین استعارهها بمان !
مبادا که
دست کسی به تو برسد ...
|كامران رسول زاده|
هدایت شده از بسامد'
من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار
تو پست مدرنی و مضامین دل آزار
من اهل دل و چای هل و لعل نگارم
تو اهل شب و شعر سپید و لب سیگار؛
من فلسفه ی عشقم و اشراقی محضم
تو عقلگرا چون رنه و نیچه و ادگار!
من پنجره ای رو به غزل... خواجه ی شیراز
تو سخت ، پر از خشتی و مانند به دیوار
با این همه عاشق شده ام دست خودم نیست
من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار(:
بسامد'
《آخر آدم با تو باشد، پیر میگردد مگر؟!》
《تسکین نیابد جان من، صد بار اگر بینم تو را!》