دوست داشتنت نماز که نبود
اما گزاردمش،
شبانروزی هزار رکعت
به وقت صبح و ظهر و شام...
|عرفان نظرآهاری|
دستم به تو نمی رسد ،
حتی در شعرهایی
که با دست خودم می نویسم ..
پس هم چنان
در ارتفاع دورترین استعارهها بمان !
مبادا که
دست کسی به تو برسد ...
|كامران رسول زاده|
هدایت شده از بسامد'
من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار
تو پست مدرنی و مضامین دل آزار
من اهل دل و چای هل و لعل نگارم
تو اهل شب و شعر سپید و لب سیگار؛
من فلسفه ی عشقم و اشراقی محضم
تو عقلگرا چون رنه و نیچه و ادگار!
من پنجره ای رو به غزل... خواجه ی شیراز
تو سخت ، پر از خشتی و مانند به دیوار
با این همه عاشق شده ام دست خودم نیست
من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار(:
بسامد'
《آخر آدم با تو باشد، پیر میگردد مگر؟!》
《تسکین نیابد جان من، صد بار اگر بینم تو را!》
یقیناً کفر محض است اندکی تردید در چشمت
خدا آبیترین احساس را پاشید در چشمت
شراب چشمهایت تاک را از ریشه خشکانده
زمین میسوزد از بد مستی خورشید در چشمت
نگاهت دست نقاش طبیعت را چنان لرزاند
که حتی میشود رنگ خدا را دید در چشمت
خلیج چشمهایت معدن امواج طوفان زاست
نفس گیر است شوق صید مروارید در چشمت
زمان کی میتواند بر سر عقل آورد من را؟!
زمین تنگ است و من دیوانهی تبعید در چشمت
|بهمن صباغزاده|