" أعدّی لی الأرض کی أستریح
فإنی أحبّک حتى التعب... "
زمین را برایم آماده کن
تا استراحت کنم
که من تو را تا مرز خستگی دوست دارم...
| #محمود_درویش |
عزیزی میگفت جای گیاهِ بامبو را که عوض کنی دیگر رشد نمیکند؛ پژمرده میشود.
میدانی چرا؟ چون ریشه اش را همانجا، جا میگذارد...
دلِ آدمیزاد که دیگر کمتر از گیاه نیست جانم!
گاهی ریشه اش جا میماند در دلی، لبخندی، بوسه ای...
| سحر رستگار |
هدایت شده از رامـونا :)!'
رامونا همسایه میپذیرد! ִֶָ ۟ ⊹
-چنانچه قصد دارید با من همسایه بشید این پیام رو داخل چنلتون #فور کنید و لینک چنلتون رو اینجا قرار بدید↯
https://harfeto.timefriend.net/17016025326408
-حمایت دو طرفه باشه؛
-چنلتون هم وایب باشه با رامونا.
《@ramooona 》
“تو” با قلب ویرانه من چه کردی؟
ببین عشق دیوانه من چه کردی
در ابریشم عادت آسوده بودم…
تو با “بال” پروانه ی من چه کردی؟
ننوشیده از جام چشم تو مستم…
خمار است میخانه ی من…چه کردی؟
مگر لایق تکیه دادن نبودم؟
تو با حسرت شانه ی من چه کردی؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی…
سفر کرده ، باخانه ی من چه کردی؟
جهان من از گریه ات خیس باران…
تو با سقف کاشانه ی من چه کردی؟
بسامد'
__♥️
نشسته بود خیره شده بود به دستاش.
گفتم: "باز چه مرگته؟!"
نفس عمیقی کشید؛ با بغض گفت:
"یه بار که دستامون چفتِ هم بود بهم گفت میدونی چقدر دوستت دارم؟! اندازه ی انگشتای دستای همه ی آدمای دنیا، میدونی چقدر میشه؟! هشت میلیارد آدمه و دوتا دست و ده تا انگشت و اووووووو...اصلا حد و حساب نداره که، بی حد و حساب دوستت دارم دیوونه!
موقعی که داشت می رفت نگفتم کاری به اون همه آدم و دستای غریبه شون ندارم، ببین منو!
اگه بری این دستا اون قدری خالی میشن که هیچکس از بین این هشت میلیارد نفر نمیتونه کاری برای حسرتشون کنه!
نگفتم و رفت! گفتن و نگفتنم فرقیم نداشت، رفتنی رو غل و زنجیرشم کنی یه راهی برای نموندن پیدا میکنه...
گاهی وقتا که حرفاش یادم میفته زل میزنم به دستایی که برای بار آخرم نشد که دستاشو بگیره، با خودم فکر میکنم یعنی از بین اون آدمایی که میگفت، الان دستاش قفل شده توو دستای کی و داره توو گوش کی از دوست داشتنی میگه که حد و حساب نداره؟!"
| #طاهره_اباذری_هریس |
به ياد ان كسى كه چشم هايش برده جانم را
تفال ميزنم هر شب مَفٰاتيحُ الجَنانَم را
من آن آموزگارم كه سوال از عشق ميپرسم
وليكن خود نميدانم جواب امتحانم را
كمى از درد ها را با بُتم گفتم مرا پس زد
دريغا كه خدايم هم نمى فهمد زبانم را
به قدرى در ميان مردم خوشبخت بدنامم
كه شادى لحظه اى حتى نمى گيرد نشانم را
تو دريايى و من يك كشتى بى رونقِ كُهنه
كه هى بازيچه ميگيرى غرورم ، بادبانم را
شبيه قاصدك هاى رها در دشت ميدانم
لبت بر باد خواهد داد روزى دودمانم را
دلم مى خواهد از يك راز كهنه پرده بردارم
امان از دست وجدانم كه مى بندد دهانم را
|#سيد_تقي_سيدى|