سفر که می رفتیم
چمدان را طوری پر می کرد
که جای خالی نمی دیدی!
خودش را توی قلبم، هم
همینطور ..
|#حمید_جدیدی|
امّا همین کافی بود .
همین که میدانستم
تنم درد تنت را دارد نه میل تنت را !
همین که با تو انگار در چاه فرو میرفتم
و به مرکز زمین میرسیدم !
همین که با تو انگار میمُردم
و از شکل میافتادم !
همین برایم کافی بود . .
|#فروغ_فرخزاد|
گفت: اصلا تو گریه هم بلدی؟
باز مثل همیشه خندیدم...
مطمئنم که دلشکستهترند،
گریههایی که بیصدا بوده!
|#اهورا_فروزان|
الليلُ مسمار
يُدَقُ في صدري
الصديع.
شب، میخی است
که در سینهی دردمندم
کوبیده میشود.
|#عبد_الوهاب_البیاتی|
بسامد'
چشم سبز و لب قرمز ، تَنِ تو رنگِ سفید تو خودت پرچمِ ایران منی!
گر لبانت « مُهر » و دامانت بُوَد « جایِ نماز »
من رِکوردِ « جعفر طیّار » را خواهم شکست.
بسامد'
《دلِ تنگم حصار استخوانم را نمیفهمد!》
《بیم است که سودایت دیوانه کند ما را . .》
گاه سربازی شجاع،گاه شاهی ناامید
روز و شب چیزی بجز تکرار یک شطرنج نیست...!
|#فاضل_نظری|