لعنت بهمن وُ عشق تو وُ وعدهیِ "ما"یت
لعنت به منِ بی شرفِ مانده به پایت...
له کرده غرور و دل و آیینِ شعورم
بیمیلی و سردیِ دل و زنگ صدایت...
باید بروم،ماندنم انکارِ شعور است
نادیده بگیرم همهی خاطرههایت...
هی بغضو نمِ اشکو منو بالشِ خیسم
تکرار تو وُ خاطرهی مانده به جایت...
کافر شدم از بعد تو ، انگار دوباره
لازم شده پیغمبر و اعجاز خدایت...
من میروم آهستهو میپوسمو شاید
روزی کسی از من غزلی خواند برایت...
|#لیلا_کاظمی|
نوشته بود: کسی را چنان دوست داری که برایش بجنگی؟
نوشتم: از جنگ ها برگشته ام، با زخم ها و موی سپید و یاد گرفته ام صبور باشم و به تماشا قانع!
|#ناظم_حکمت|
باور كنى يا نكنى،
من ديگر آن آدمِ سابق نيستم!
آن زمان كه من براى با تو بودن با زمين و زمان میجنگيدم،
تو با كولهبارى از احساس من دورهايت را میزدی.
دير آمدى!
چشمهى احساسم خشكيده و
ديگر آن آدم سابق لعنتى نيستم.
تو بايد بفهمى دير شدنهايى هست كه
ماهى نيستند هروقت از آب بگيرى تازه باشند،
گلى هستند در گلدان
كه از تشنگى مرگ را در آغوش میگيرند...!
|#نازیلا_زارع|
نگذار کسی بداند ما
چه جوری همدیگر را دوست داریم
نگذار کسی بفهمد عشق یعنی چه؟
خب؟
این چیزها فقط مال من و توست!
|#عباس_معروفی|
اگر دستی
هزار سال میانمان جدایی بیافکند
یک دلتنگی، یک شعر
ما را به هم میرساند...
|#فاروق_جویده|