دفتـر شعرم را که می گشایم
مُشتی از تـو
بیرون می ریزد
هوا به تو آغشته می شود!
و می ترسم که نکند
یک شهـر عاشقت بشود
آهای..
دردانـه ی برگ برگِ نوشته ها
از تـو گفتن
چه عالـمی دارد ...
|#مریم_قهرمانلو|
من به بعضی چهرهها چون زود عادت میکنم
پیششـان سر بر نمیآرم، رعایت میکنم
همچنانکه برگ خـشکیده نماند بر درخت
مایهی رنج تو بـاشم رفع زحمت میکنم
این دهان باز و چشم بی تحرک را ببخش
آنقدر جذابـیـت داری که حیرت میکنم
کم اگر با دوستانم مینشینم جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت میکنم
فکر کردی چیست موزون میکند شعر مرا؟
در قدم برداشتنهای ِ تو دقت میکنم
یک سـلامم را اگر پاسـخ بگویی میروم
لذتش را بـا تمام شهر قسمت میکنم
ترکِ افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت میکنم
توی دنیا هم نـشد برزخ کـه پیدا کردمت
مینشینم تا قیامت با تو صحبت میکنم
|#کاظم_بهمنی|
آخرِ دوست داشتن اونجاست که
آقای محمود درویش میگه :
می بینَمت،از مرگ نجات می یابم،
تنت لَنگرگاهِ من است!
میبینی چه شب ساکتیست؟
انگار هیچکسی در دنیا نیست...
یا شاید من در دنیای هیچکس نیستم!
-
| ایگور استراوینسکی|
اینجا در دنیای من گرگ ها هم
افسردگی مفرط گرفتهاند؛
دیگر گوسفند نمی درند،
به نی چوپان دل میسپارند
و گریه می کنند.
|#حسین_پناهی|
-