وقتایی که ناراحتش کردین بهش بگین :
گر مرا ترک کنی
من زِ غمت می سوزم ،
آسمان را به زمين
جان خودت می دوزم،
گر مرا ترک کنی
ترک نفس خواهم کرد،
بی وجود تو بدان
خانه قفس خواهم کرد...
- هر بار خواست چای بریزد نماندهای
رفتی و باز هم به سکوتش نشاندهای .
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار
با واسطه سلام برایش رساندهای .
حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپاندهای .
دیدم دوباره شهر پر از جوجهفنچ هاست
گفتند باز روسریات را تکاندهای .
میرقصی و برایت مهم نیست مرگشان
مُشتی نهنگ را که به ساحل کشاندهای .
بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من ..
امروز عصر چای ندارم .. تو مانده ای !