وقتایی که ناراحتش کردین بهش بگین :
گر مرا ترک کنی
من زِ غمت می سوزم ،
آسمان را به زمين
جان خودت می دوزم،
گر مرا ترک کنی
ترک نفس خواهم کرد،
بی وجود تو بدان
خانه قفس خواهم کرد...
- هر بار خواست چای بریزد نماندهای
رفتی و باز هم به سکوتش نشاندهای .
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار
با واسطه سلام برایش رساندهای .
حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپاندهای .
دیدم دوباره شهر پر از جوجهفنچ هاست
گفتند باز روسریات را تکاندهای .
میرقصی و برایت مهم نیست مرگشان
مُشتی نهنگ را که به ساحل کشاندهای .
بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من ..
امروز عصر چای ندارم .. تو مانده ای !
دوش آن نامهربان
احوال ما پرسید و رفت
صد سُخن سر کرد
اما یک سخن نشنید و رفت!
|#صائب_تبریزی|
اونجا کہ شمس لنگرودی میگہ :
بہ حرمتِ نان نمکی کہ با هم خوردیم
نان را تو ببر ؛
کہ راهت بلند است و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من!
میخواهم این زخم تا همیشہ تازه بماند ..
«گفت: خسته بهنظر میرسی. گفتم: روزگار بیش از آنچه انتظارش را میکشیدم بر من سخت گرفته است.»
|امیر محمد عبدالهی|