امروز روز عجیبی بود، مثل هر روز.
عجیب تر از اون ادمیه که سر 80 تومن ناقابل از پل صراط شوت میشه پایین، مثل اغلب ادما.
چون من اون دنیا هم کینه ای ام و از حقم نمیگذرم، مثل همیشه.
غمانگیزترین قسمت داستان شازده کوچولو اونجایی نیست که میره؛ اونجاییه که میفهمی برای "اهلی کردن" یک نفر، باید ریسکِ گریه کردن رو هم بپذیری.
توی این آسیای نشدنها و نداشتنها و کافی نبودنها، وسط قیمت گوشت و مرغ و دلار، تو اوج درد چشمهای کمخواب و شونههای خسته، یه چیزی عین شاهکبرا گردن میکشه تو وجودم.
تلخ و تیز و خشمگین و مرگبار: امید.