به رفتن تو سفر نه، فرار میگویند
به این طریقهی بازی قمار میگویند
به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد
هنوز مثل گذشته «نگار» میگویند
اگر چه در پی آهو دویدهام چون شیر
به من اهالی جنگل شکار میگویند
مرا مقایسه با تو بگو کسی نکند
کنار گل مگر از حٌسن ِخار میگویند؟
تو رفتهای و نشستم کنار این همدم
به این رفیق قدیمی سه تار میگویند
بسیجـی هستم و باید صدایـت میزدم خواهـر ..
تو را دیدن به چشم خواهرے سخـت است .. میفهمی ؟
خندههای تو ...
کودکیام را به من میبخشد .
و آغوش تو ...
آرامشی بهشتی ....
و دستهای تو ...
اعتمادی که به انسان دارم ..
چقدر ...،
از نداشتنت میترسم ..
من به تو میگویم که قوی باشی و میدانم که گاهی کلمات، واقعا معجزه میکنند.
من روزهای سخت زیادی دیدهام، رنجهای زیادی کشیدهام و اندوه زیادی را به جانم، خریدهام. من تا انتهای دردهای زیادی رفتهام، زخمهای زیادی را به جان لمس کرده و پایان اندوههای زیادی را به چشم، دیدهام.
من به تو میگویم که قوی باشی چون دیدهام که تمام مسیرهای درد، به مقصدهای خوبی میرسند و هیچ مسیری خالی از امّید نیست. که هیچ شبی بدون ماه و هیچ ماهی، بدون خورشید نیست.
من به تو میگویم که قوی باش و ایمان دارم که گاهی کلمات، واقعا معجزه میکنند...